نگاهي به ساختار داستان انبارسوزي نوشته ويليام فاكنر

انبارهاي خشم و كينه
نگاهي به ساختار داستان انبارسوزي نوشته ويليام فاكنر
نويسنده: فريما مويد طلوع
روزنامه اعتماد: 3-5-92

سارتي، پسربچه 10 ساله، ميان وفادار ماندن به پدرش-ابنر، رعيتي كه در مزارع اجاره يي كار مي كند- و به آتش كشيدن انبار صاحبان مزارع-كه عادت ابنر است- نمي داند كدام را بايد انتخاب كند. او خودش را ناتوان از خيانت به پدر مي بيند ولي نهايتا تلاش مي كند با خبر دادن به سرگرد دو اسپين، صاحب مزرعه جديد، جلوي اين واقعه را بگيرد. او خانواده اش را ترك مي كند و ديگر پشت سرش را نگاه نمي كند. راوي داستان، در بيشتر موارد محدود به ذهن سارتي است اما وجود مواردي كه از نظرگاه سارتي خارج مي شوند، باعث مي شود كه داناي كل در نظرش بگيريم. مثل وقتي كه در دادگاه اول سارتي چون سرش پايين است صورت مهربان قاضي را نمي بيند و متوجه لرزش صداي قاضي نمي شود، يا در انتهاي داستان، وقتي كه سارتي فرياد مي زند: «پدرم شجاع بود، چون در جنگ شركت كرده بود» در واقع به اين موضوع آگاه نيست كه دليل پدر براي شركت در جنگ، دفاع از آرماني مقدس و وفاداري به حزب يا عقيده يي خاص نبوده و صرفا براي كسب درآمد در جنگ شركت كرده يا در دادگاه دوم، وقتي درباره چهره شگفت زده سرهنگ دواسپين اظهارنظر مي كند نمي داند كه سرهنگ از اين حقيقت كه يكي از مستاجران خودش ازش شكايت كرده، شگفت زده است. اينها از مواردي است كه از نظرگاه سارتي 10ساله خارج است، ولي با توجه به اينكه راوي به ذهنيت و احساسات دروني هيچ كاراكتر ديگري نزديك نمي شود، شايد بتوانيم اين فرض را بپذيريم كه راوي داناي كل، همزمان محدود به ذهن سارتي 10ساله و سارتي ديگري است كه حالابزرگ شده و ديگر «نقص وحشتناك جواني» را ندارد. نام داستان «انبارسوزي» است و داستان با كلمه «انبار» شروع مي شود. معناي قاموسي كلمه «انبار»، جاي انباشتن غله يا هر كالاي ديگري است. مي دانيم كه انبار كردن به معني انباشتن نيز به كار مي رود. انباشتن هر چيزي. ابنر كه در واقع بي دليل و از روي عمد، انبار صاحبان مزارع را به آتش مي كشد، خودش انباري است از مشكلات و عقده ها و مسائلي كه گفته نمي شوند اما مي توان در رفتار ناهنجار و كينه ورزانه او نوعي انتقام گرفتن از طبقه بالادست را ديد. ابنر وقتي براي بار اول مي خواهد به خانه سرگرد دواسپين برود مخصوصا در راه پايش را در پهن اسب فرو مي كند و بدون اينكه كف پايش را پاك كند وارد خانه مي شود و قالي سرگرد را خراب مي كند. شايد اين انفجار انباشتگي كينه و تحقيري است كه در داستانش گفته نمي شود. براي سارتي هم، نوع ديگري از روي هم جمع شدن و انبار كردن و نهايتا انفجار اتفاق مي افتد. انگار هر جايي كه انباشتگي داريم آتش سوزي هم به دنبالش مي آيد و هيچ گريزي از انبارسوزي وجود ندارد. شرط اول اما، خود انباشتگي است. سارتي متوجه بي عدالتي مي شود و چون اين درك در او انبار مي شود، ناگزير مي شود به واكنش. برادر بزرگ ترش، عكس العملي نسبت به رفتار ناهنجار پدر ندارد (حالايا به نظرش بي عدالتي نمي آيد و موافق رفتار پدرش است يا اصلامتوجه اين بي عدالتي نيست) . پس اگر بتوان انبار را، كه از نگاه سارتي گرسنه بوي پنير مي دهد، نشانه يي دانست از طبقه بالادست جامعه، رفتار ابنر را هم شايد بتوان به نوعي محصول خشم سركوب شده و تحقير و نفرت انباشته نسبت به طبقه برتر دانست كه با اين انبارسوزي در واقع راهي براي تخليه خود و انتقام گرفتن از آن پيدا مي كند. جالب است كه در داستان، انبار جايي است كه دادگاه محلي هم در آن تشكيل مي شود، وظيفه دادگاه برقراري عدالت است. عدالتي كه اتفاقا برقرار نمي شود چون دليل كافي براي اثباتش وجود ندارد. ابنر با يك شخص خاص مشكلي ندارد، انگار با همه صاحبان مزارع كه مجبور است برايشان كار كند و براي مدتي « مالك جسم و روحش» مي شوند، با اين درماندگي و نابرابري مشكل دارد. اين نابرابري، اين درماندگي ناتوان در برابر توانا در رابطه ميان سارتي و پدرش هم وجود دارد. سارتي خودش را در برابر قدرت پدر ناتوان مي بيند و كاري به جز اطاعت كردن از دستش برنمي آيد (عادتي قديمي، خوني اجدادي كه او را از انتخاب باز مي دارد)، اما بالاخره توانش را پيدا مي كند. وقتي كه ديگر نمي تواند شاهد رفتار -به زعم سارتي- ناعادلانه ابنر باشد. شايد هم بعد از اينكه پدر براي نخستين بار بعد از كتك زدنش، علت آن را برايش توضيح مي دهد، سارتي متوجه مي شود كه «وزنش آن قدر هست كه مانع اوج گرفتنش شود اما آن قدر هم نيست كه پايش را در زمين محكم نگه دارد» اين توجه به نوعي او را متوجه ضعف و در عين حال قدرتش مي كند. اين آگاهي به خودي خود، نشانه رشد كردن است و او بالاخره توان مقابله با پدر را پيدا مي كند. اين ميل و اشتياق سارتي به بزرگ شدن، قدرتمند شدن و رها شدن از زير يوغ پدر، در نوع انتخاب نظرگاه راوي نيز وجود دارد. نظرگاهي كه در عين محدود ماندن به كاراكتر سارتي 10 ساله، چيزهايي مي بيند و حس مي كند و مي فهمد كه شايد سارتي وقتي بزرگ تر شود و گذشته را مرور كند، متوجه شان خواهد شد. داستان از تشبيه، سود فراواني برده است. سارتي پدر را به چوب خشك، قوطي حلبي و مجسمه تشبيه مي كند و خواهرهايش را به گاو و ما كاملامتوجه احساس او نسبت به آنها مي شويم. يا مثلادر دادگاه اول، استيصال خودش را بين وفاداري به پدر و گفتن حقيقت، تشبيه مي كند به تاب خوردن در انتهاي يك درخت انگور بر فراز دره يي عميق، و ماندن در اوج نقطه تاب خوردن در حالت بي وزني. با استفاده از همين تشبيهات، ما با احساسات و ذهنيت سارتي همراه مي شويم و همزمان با او از نقطه اوج تاب پايين مي افتيم و از هپروت در مي آييم و به دنياي واقعي برمي گرديم و متوجه مي شويم در زماني كه حواس مان پرت حس هاي سارتي بوده اتفاقات مهمي در داستان افتاده است. تكنيكي كه همكاري ذهني مخاطب را براي ساختن و تخيل اتفاق و شنيدن جمله يي كه در متن داستان گفته نشده، بر مي انگيزد. وسايل خانه خانواده سارتي، همگي شكسته، قُر شده و خراب اند و آنها شام سرد مي خورند كه به ساختن فضاي سرد و روابط سردتر خانه كمك مي كند و شايد تنها وسيله تزييني و زيبايي كه دارند، ساعتي است با رديفي از مرواريد تزيين شده كه روي زماني خاص ايستاده و ديگر كار نمي كند. ساعتي كه جهيزيه مادر بوده. خود مادر هم عين ساعت، ديگر توان حركت كردن ندارد. او تنها زن داستان است كه سعي مي كند تغييري در شرايط ايجاد كند: مي خواهد خون صورت سارتي را پاك كند، براي اينكه قالي درست شسته شود مي خواهد خودش اين كار را انجام دهد، و قول مي دهد كه سارتي را نگه دارد و به اين ترتيب اجازه نمي دهد كه ابنر سارتي را ببندد، اما هيچ وقت موفق نمي شود چون توان كافي ندارد. پس در متن داستان با دو جور واكنش به سركوب و ناتواني در رويارويي با قدرت برتر، مواجهيم. طغيان و سرخوردگي و تسليم شرايط شدن. در پايان داستان، خورشيد طلوع مي كند و سارتي رسيده به اوج تپه يي كه مي خواهد از آن سرازير شود و آنقدر در مسير جديدي كه انتخاب كرده مصمم است كه ديگر پشت سرش را نگاه نمي كند. جالب است كه بعضي از شخصيت هاي اين داستان در چند داستان ديگر تكرار مي شوند اما سارتي به هيچ داستان ديگري برنمي گردد.

Be Sociable, Share!

۳ Responses to “نگاهي به ساختار داستان انبارسوزي نوشته ويليام فاكنر”

  1. سلام.با یه جمله خاص و ویژه از آگاتا کریستی آپم.لطفا تشریف بیارید. 😛

  2. درود به خانم اسحاقی گرامی

    ضمن دعوت شما به خوانش داستان برگزیده دور سیزدهم “دو هفته اخیر” می خواستیم خواهش کنیم اگر قابل می دانید ما را به لینک هایتان بی افزایید.
    می دانیم که ادبیات داستانی جز دغدغه هاتان است.امید داریم به خاطر اهدافی که دنبال می کنیم، ما را به دوستان و بازدیدکنندگان معرفی کنید.

  3. به ندرت درباره ی آنچه که داریم فکر می کنیم در حالی که پیوسته
    در اندیشه ی چیزهایی هستیم که نداریم… با احترام دعوتید به پست جهان پهلوان تــختـــی…. لازم دیدید لینک بفرمائید…agree to exchange links

پاسخی بنویسید

*