سلطان قلبم

سلطان قلبم…
رسیده بودیم به میدان صابرین. پُل روگذری که از میدان صابرین به قلی پور می رسد، ریخته است.

آخرین بخش بتن ریزی، نشست کرده و خرپاها و تیرهای حامل تحتانی پُل کاملا خمیده شده اند، ترافیک سنگینی است. مردم همه سردرگُم شده اند. چراغ راهنما هم گیج و گم شده. آراد با جوجه ماشینی اش نشسته رو صندلی عقب. صدای بوق ماشین ها،با صدای جیک جیک ممتد جوجه و صدای نوازشگر بوچلی قاطی شده. خسته ام.
حس می کنم مثل همین پل نشست کرده ام. اصلا همین پُل هستم.

صدای آراد از صندلی عقب می آد: مادر نگاه کن!

بی حوصله سر برمی گردانم. زنی فقیر، کنار دکۀ روزنامه فروشی نشسته روی زمین و اسکناس ها و سکه ها جلویش پخش شده اند. پسر و دختری نوازنده در کنارش در این همهمه در حال نواختن آکاردئون اند: سلطان قلبم تو هستی. تو هستی.
زن فقیر نگاه شان می کند و اسکناسی بر می دارد و به دختر دوره گرد می دهد. صدای پسر می پیچد. سلطان قلبم تو هستی…

چراغ سبز می شود… ماشین پُشتی بوق می زند.

مریم اسحاقی- تیر 92

Be Sociable, Share!

پاسخی بنویسید

*