رد نگاه
- ۱۱٫۱۱٫۸۷
- داستانک و داستان از خودم
- ۵۰ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
به شعله ی کبریت که چوب نحیفش را در آغوش کشیده بود، نگاهی کرد. سیگارش را گیراند.
بعد ازظهر با همسرش به مجلس ترحیم عزیزی رفته بود، غمگین بود. به مسجد که رسیدند نگاهش به روی کسی ایستاد که سالیانی عاشقش بود. ایستاد، یخ کرده بود. سلامی کردند. همسرش رد نگاهش را گرفت.
شب که به خانه آمدند، خسته از پله ها بالا رفت. همسر درب آپارتمان را باز کرد، کبریتی در آورد و شمع داخل شمعدان را روشن کرد. سیگاری روی میز گذاشت، اندکی نوشیدنی و دستمال کاغذی و صدای آسمانی سلندیون……. سپس به اتاق رفت و درب را بست.
او پشت میز نشست. گریست، برای مهربان پشت درب اتاق… نه برای هیچ کس دیگر.











سلام!
با تمام توان بی توانمان می کوشیم گریه کردنمان را ندانند و
دوستت دارم های با وسواس نوشته شده پشت رمان دانیل استیل دخترک
هیجان زده ی همسایه را کسی نخواند اما مگر می شود؟همین امشب،
falling in love (گروسپارد-۱۹۸۴) را تا دقیقه ی ۵۹ تابم نبود بیش…
تصحیح کامنت فوق:حلقه ی شاعران ۵ شنبه ها همیشه ی خانه ی فرهنگ گیلان از شما به خاطر حمایت تان کمال تشکر و قدردانی دارد.
امید که چراغ خانه ی فرهنگ با حمایت های سرورانی چون شماهمچنان روشن بماناد.
بپایید و بپویید.
خیلی خوب بود خاصه سطرهای پایانی ! دست مریزاد
چه پایان قشنگی داشت خیلی قشنگ…
کیش و مات! محشر بود. مرسی. چقد واقعن وحشتناکه این موضوع… سالیان سال عاشقش بوده… وای وای وای… یعنی واقعن ما آدمای بیچاره هیچوقت تکلیفمون حتا با خودمونم معلوم نیست.
کوتاه
و
…حرفی نیست…!
البته قشنگ بودا.
به سختی ممکن است بتوان داستان کوتاهی را به این کوتاهی و زیبایی مضمون نوشت .
پشت میز نشست … گریست … فقط برای خودش !
نه برای کس ِ دیگری ..
سلام.
اولاً ممنون که سر زدید.
ثانیاً از داستانتون خیلی خوشم اومد.
منو یاد یکی از طرح های نوشته نشده خودم انداخت.
به هز حال ممنون
سلام.بسیار سپاس از آمدنتان.و چقدر خوشحال می شوم هر وقت وب داستانی به همراه عزیزی می آید و مرا دعوت به خواندن داستانهای خوبش می کند/داستانهایی که هر کدام می تواند یک برش از زندگی همه ی ما انسانها باشد/که هر اتفاقش ممکن است درسی باشد بزرگ و از یاد رفتنی.اول بروم وب داستانی خوب شما رو در پیوندهام بنویسم.سپس برای یادداشتی بر پای داستان عمیقتان برمی گردم.
با سلامی دوباره:داستان منسجم و عمیقی بود.از آغاز زیبا و لغزنده ای هم برخوردار.فقط چرا عنوان برایش انتخاب نکرده بودید.به نظر من “رد نگاه”می تونه عنوان مناسبی باشه.
————————————————–
سپاس فراوان از حضور و نظرتان. از انتخاب عنوان نیز ممنونم.
من هم با خرسندی پیوندتان کردم.
داستان با خود اندوه سنگینی را حمل می کرد و خواننده را با اندوه شخصیتهای داستان به خوبی همراه می ساخت.فقط اگر با پایانی باز به اتمام می رسید تاثیرگزارتر و جذاب تر می شد.
همون جمله ی پایانی کمی به وزین و سنگین بودن داستان لطمه وارد می کرد.اگر بتونید یک جمله دیگر برایش خلق کنید بهتر است.بطور مثال:او پشت میز نشست.دلشوره ای همراه با آرامش از سر تا نوک پایش ریخت پایین.در اینجا همسرش که بهتر است نامی داشته باشد-او را صدا می زند در حالیکه یک لیوان آب را در گلدان شمعدانی خالی می کند.
نصفه جملات رو حذف کنید. افعال اضافی زیادی وجود داره. حجمش رو به نصف برسونید تا تاثیرش چند برابر بشه.من نمیگم چجوری تا خودتون به سلیقه خودتون حذف کنید.همچنین ترتیب حوادث هم میتونه عوض بشه
———————————
سپاس فراوان از نظرتان.
مینی مال زیابیی بود
این روزها کوتاه ترین داستان ها قشنگ ترین ها هستند
سلام مریم عزیز
کار قبلی ات به مراتب زیباتر و قوی تر بود…
——————————–
ممنون مهتاب عزیز. کدام کار؟ کلاس سوم؟
سلام
من اینجور مواقع برای خودم گریه میکنم وبرای کسی که دوستش داشته ام . بیهودست اگر فکر کنیم بدون آنکه دوستش داریم آنچه داریم زندگیست.
نوشتین داستانکی کوتاه کوتاه
بر خلاف شعر داستان هر قدر که کوتاه تر میشه نوشتن وداستان بودنش سخت تر میشه.
در همین مجال کم انچه که باید رو گفتین…
پاینده باشین…
در عین دلگیری بسیار زیبا بود…مختصر اما تاثیر گذار
با سلام
ممنون از خبر
داستانک را خوندم .واقعن داستانک قشنگی بود . من به عقیده ی یکی از خوانندگان این وبلاگ که گفته بود داستان را می تونستید کوتاه تر بنویسید مخالفم . چرا؟واسه اینکه این داستانک را اگه یه خورده کوتاه تر بشه و یک جمله از آن حذف بشه . داستانک یه جورایی تو رسوندن مفهوم ناقص می مونه .
موفق باشید
عشق داده می شود و ستانده می گردد، زنده است و با تو نفس می کشد، اگر عشق از زنده گی می آید، همراه کسی ست که زنده گی توست،
آن مهربان پشت درب اتاق شاید فراموش کرده این را.
دوست من بسیار زیبا بود و عمیق، احساسی از جنسی که می شناسیم.
مانا باشید.
س.ل
شاید آینده ام به این شکل رقم بخورد.
یک ایراد پردازشی (با کمال احترام)
شخصیت مرد را بسیار بسیار ضعیف نمایش داده اید. شاید به واسطه ی تعصب زن وارانه شما باشد.
اگر مردی عاشق باشد هیچ گاه کسی را در کنار آن عشق قرار نمی دهد.
باز هم می گویم با کمال ادب و احترام و عرض کوچکی در برابر ادبیات غنی شما
——————————
با تشکر فراوان از نظرت
کامیار عزیز، در داستانک هیچ اشاره ای به جنس زن و مرد نشده است.
salam
cheqadr ghashang neveshti
inghadr darbare in MORDAB ziba neveshtey k adam ra vasvase qargh shodan kamel dar an mikoni.
اخی…
چه همسر مهربانی..
کوتاه اما خواندنی…
چه قدر خوب میشد که رد نگاه همدیگر را بفهمیم…بدون تعصب های کور و بی معنی…
وفکر کن چه تنهاست …
مریم جان
همون که در چراغ های رابطه منتشر شده…
سلام
از اینکه دیر اومدم ببخش.
داستان کوتاه با پیچش ها و تعقید های داستان بلند همراه است و بی شک موضوع اجتماعی آن بر کسی پوشیده نیست.
زمان اولین مولفه در داستانک یا داستان مدرن است که پیشروی با شرایط پست مدرن برای جوامع داستان خوان، شرایط داستانک را فراهم کرد تا نویسنده بتواند روح خود را تا ایستگاه بعدی مترو جا بگذارد و دست به آفرینش یک داستان در همین مدت زمان بزند.
و از آنجا که از این خلاصه نویسی اجباری بر می آید ترفند ها گره ها و ایماژ ها باید رعایت شده و به شدت شخصیت های داستانی در چند کلمه بتوانند خود را در ذهن مخاطب یا خواننده تزریق کنند.
نویسنده علی رغم نگاه بیرونی دیگران باید سهل و ممتنع شودکه این مولفه هم اجباری است .
داستان کوتاه یا داستانک باید طوری رشد کند که به عنوان یک ژانر هر کسی قادر به آفریدن آن نباشد اما بشود آن را خواند و لذت برد.”به رباعی در شعر ما و علت به وجود امدن این قالب دقت کن!”
در این سبک و سیاق بارها روزمره هایی که نمی شود بر کاغذ بیاید نوشته می شوند و متاسفانه راه بیراهه می شود و جاده بی تابلو خطر سقوط!
و گاهی اوقات دل نوشته های یک عاشق بر صندلی اتوبوس آنچنان به فکرت می برد که بوف کور.
مریم جان.
من به شخصه از آثارت لذت می برم اما به نکات بالا که از یک ذهن غیر متمرکز بیرون ریخت توجه کن.
غیب نشی سر بزن
———————–
ممنون از توضیحات خوبتان آقای خاتمی.
خیلی خوب است / همه ی خصوصیات یک داستان کوتاه کوتاه را دارداما معلوم است که تکرار کلمه ی همسرش دست نویسنده را در پیدا کردن کلمات مناسب تری برای جایگزینی ضمیر شخصیت ها ( واصرار بر بی نام گذاشتن آنها )بسته است بی اینکه نیازی البته به اسم دار کردن شخصیت ها باشد با کمی دستکاری و ویرایش می توان ارجاعات را روشن تر و زیباتر ساخت
شما را لینک کردم
موفق باشید
چقدر غم انگیز می شود این احساس دوست داشتن های بی نیاز و بی توقع
مریم عزیز کار زیبایی بود.
با درود!
این مهربانی چیز جالبی است که در هر صورت انسان برای انسان داشته باشد!
درود به دوست خوبم که این روزها وقت نمی کنم سری به هوایش بزنم…
متلبی که نوشتی زیبا بود با تصویر هایی پی در پی … و عنوانش برازنده متن بود رد نگاه چون نگاه رو توی متن میکشه دنباله تصاویر و این عالیه!
خودت خوبی؟
شرمنده ام که کم میام…
یک ماه دیگه مونده که رها بشم…
تلاش می کنم بیشتر بهت سر بزنم.
یه سر بزن شاید به روز باشم…
تا درودی دوباره
بدرود…
ای بابا ما هم که دیگه با این نوشتنمون شورش رو در آوردیم غلط هاشو نشمور …
زمانی که دارم تایپ می کنمن دنبال حرفم می نویسم و می رم دستم رو هر حرفی که بره مگه حواسم باشه درست بنویسمش اگه نه که همون رو می فرستم تازه می خوام یه بارم بخونم بعد بفرستم که آخرش یادم میره
سلام..راستی گریه کردن کمکی می کند؟؟؟
اثرگذار بود مریم عزیز……ممنون!
سلام خانم اسحاقی نمیدونم چرا حسم به نوشته های قبلیتون بیشتر از این بود … اشاره ی شما به ((صدای آسمانی سلن دیون)) به این نوشته ضربه زده البته این نظر شخصی منه و جسارت میکنم …
راستی خانم اسحاقی بی نصیب نذارید از نظرتون پست آخرم رو…
——————
سلام. آقای خانبگی، ممنون از نظرتون. راستی وبلاگتون کامل باز نمی شه چند وقته، چک کنید لطفن… براتون ایمیل کردم.
کلیت داستان زیباست…
سلام نازنین..ما بر همه چیز می گرییم. عاشقی..درد..مهربانی.
زندگی..
یک لیوان چای داغ لطفا..خسته ام.
سلام مریم جان
داستانکتان درعین زیبایی ،مفید و تاثیر گذار و تامل برانگیز است . موفق تر باشید انشالله
سلام
سرکارخانم اسحاقی
داستانک تان را خواندم مختصر و زیبا
عشق محال است درهمه حالات خودرا کتمان کند
“گریست، برای مهربان پشت درب اتاق… نه برای هیچ کس دیگر”
لذت بردم خانم اسحاقی عزیز!
عالی بود
سلام بر مریم عزیز . چه همسر فهمیده و مهربانی ! کمی تا قسمتی خجالت زده شدم ! گاهی آدمها خیلی خودخواه می شوند … ممنون از این یاداشت دلنشین
سلام.راستش آدم این همه نظر را که می بینه(و همه هم تعریف و تمجید هستن)اگه عاقل باشه باید خفه خون بگیره اما من که عاقل نیستم…
حقیقتش این چیزی که شما نوشتین داستانک نیست داستان کوتاه هم نیست…یه چیزی شبیه خاطره است.چیزی که همه چیزش به عیانی بیان شده باشد که ادبیات نیست.ادبیات مکاننیس برای اکتشاف مثل روانکاوی و مثل زمین شناسی.در ضمن از نظر دشتوری هم نوشته ایراد دارد.زمان افعال ÷اراگراف دوم باید ماضی بعید باشه.شعرهاتون بهترن.ببخشید من عادت به تعریف بیمورد ندارم.
سلام مریم جان . پاسخ سوالتان منفی است …
درپناه او ..
سلام دوست خوبم
هنوز تمام مطالبت را نخوانده ام
قلمت را دوست دارم
من هم دلم برای هرکه تنگ می شودو هر چه دیگر نیست…
موفق و سبز باشی
حس غریبی داشت.صمیمی بود
مریم عزیز
سلام
آره.همون مطلب عذاب وجدانه.ممنون از حضور گرمت
talkh mishavam az asr-haaye Bi TO
entekhabe ziba & kootah & , gooyaiee bood.
be roozam.
omid ke bekhanid.
چقدر دلشادم از دیدارتان اسحاقی عزیز
مرا امید می دهید .
کاش بتوانم آنچه در ذهن دارم و با آن می زیم را بر کاغذ جاری کنم .
افسوس که تا بحال نتوانسته ام.
و گفت : دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در میان بینی …
پس : پیش آن ذره صفت هر نفسی رقص کنم این چنین عادت خورشید پرستان است
خانم اسحاقی عزیز: در صورت امکان این فراخوان رو در صفحه اصلی ویلاگتون کار کنید که بازدیدکنندگان پرشمار شما در جریان قرار بگیرند.با سپاس فراوان