من از کفش های عاشق می ترسم…
- ۱۱٫۰۳٫۸۷
- دل نبشته ها
- ۲۲ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
می آیی مسیر راه رفتن هر روزه مان را عوض کنیم؟
می ترسم گام هایم، به گام هایت عاشق شوند. می ترسم تمام کاشی های شکسته ی زیر پایمان که لبریز بارانند، به صدای قدم هایت عادت کنند. پا می گذاری روی کاشی های شکسته… آب باران روی لباست پخش می شود… می خندی…
کفش هایم، کاشی ها … همه به صدای خنده ات عادت می کنند…. صورتم را زیر باران می گیرم. نجوای تو در همه ی دانه های باران است.
تو ….تو دانه های باران را هم اهلی کرده ای…
همیشه خیلی ساده آغاز می شود. با یک کاشی شکسته… یک دانه ی باران. نه اصلن آغاز نمی شود، آغازش را نمی بینی…….و ماندگاریش در تمام قدم ها تا آخر باران با توست.
من از تکرار تنهایی ام در این کوچه ها ی دل تنگِ پر باران، بی تو، می ترسم.
باید مسیر راه رفتنم را عوض کنم. می خواهم کفش های نو به پا کنم. دوست دارم کفش هایم صدای گام هایت را گم کنند و باران، خنده ات را از یاد ببرد…
من از کفش های عاشق و کاشی های عاشق می ترسم………..











باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
( من از کفش های عاشق و کاشی های عاشق می ترسم….
از زبان کاشی
می دانی چرا باران را دوست دارم چون با هزاران لب می بوسدم
ماندگار ترین ها ، هیچگاه آغاز نشده اند
راست می گویی
اما
کفش های نو برای چه ؟
کفش های کهنه
به باد عاشق بودند
عوضشان نکن …
درود
از اینکه نظر خودتون رو دادید سپاسگذارم.
خیلی احساس لطیفی دارید، شعره قشنگی بود.
خیلی لطیف بود…
چقدر قشنگ بود فقط “گامهایم گامهایت را عاشق شوند”قاجاری بود.مگه “گامهایم یا قدمهایم عاشق گامهایت شده اند”اشکالی داشت؟؟
————————–
ممنون. آقای طاووسی، جمله را به صورت گامهایم به گامهایت عاشق شوند تغییر دادم.
همیشه خیلی ساده آغاز می شود
پس
بزار بارون ماچت کنه
***
سرکارخانم مریم اسحاقی!
همه ی دیونه های عالم از کفش های عاشق می ترسند
میترسند “عاقل” شوند و در هوشیاری بمیرند
آرزو کنید همه ی دیونه ها در دیوانگی و مستی بمیرند
مطلب کاشی ها در وب سایت چراغ های رابطه منتشر شده است
نصرت درویشی/بهمن ماه /
۱۳۸۷
———————————
سپاس. آقای نصرت درویشی.
اینجا که میام دل رفتن ندارم..بارها وبارها می خونم وتمام لحظات رو حس می کنم.اهلی شدن..عاشقی..ترس داره مریم جان..ترس داره..خیلی آشنا بود.
بهترین کار را آقای درویشی کردند که چنین قطعه ادبی زیبایی را در یک وبلاگ حرفه ای در عرصه وسیعتری در دید دوستاران ادبیات قرار دادند
کفش هایم را میتوانم عوض کنم…
اصلا میتوانم راهم را دور کنم و از مسیری بورم که تا به حال از آن نگذشته ام…
اما عاشقی من نه از کفش هاست نه از کاشی ها… و نه از گام های خسته ام…
عاشقی من در جای دیگری است…و انقدر ترسیده است…و انقدر تنهایی اش را قدم زده است که بی تو دیگر با تو است…
از من به تو که پیوست میزنم:چقدر این نوشته دلم را لرزاند…چقدر بارانی ام…
مرین جان سلام
فوق العاده بود .مخصوصا این تک را خیلی دوست داشتم.
دوست دارم کفش هایم صدای گام هایت را گم کنند و باران، خنده ات را از یاد ببرد…
من از کفش های عاشق و کاشی های عاشق می ترسم………..
زیبا ساده و صمیمی بود…
سلام.نوشته زیبا و با احساسی ست که وجود باران و کاشی هایی که گویی جان دارند و حرف دلشان را می زنند،به زیبایی اش افزوده است.و سپاس از نظرتان.شاد باشید.
من از کفش های عاشق و کاشی های عاشق می ترسم………..
سلام: خیلی زیبا، عالی و دلنشین بود مریم عزیز… قلمتون سبز خانم گل…
س.ل
و همانا در این دنیا که کوچه ایست تنگ و تاریک, تنها ماندم و …
دیگر نه بوی باران برایم لذت داشت نه خنده ای که پس از خیس شدنت, همه چیز عادی است…
در این کوچه ی تنگ و تاریک تنهای تنها فقط به یک چیز فکر می کنم, چیزی که تازگی دارد. صدای تق تق کفش هایت و شرشر بارانی که همانند انگشت فرشتگان بر شیشه های عینکم می بارد مرا مجبور می کند تا از دلتنگی برای تو بگریم…
گریستنم تازگی داشت …
عالی بود و مغموم./
بس است این همه با هم بودن!
حالا تو با خودت
من با خودم
برویم پی زندگیمان
حالا
تو آن وری برو
من این وری
“همیشه خیلی ساده آغاز می شود. با یک کاشی شکسته… یک دانه ی باران. نه اصلن آغاز نمی شود، آغازش را نمی بینی…….و ماندگاریش در تمام قدم ها تا آخر باران با توست.”
نوشته ی زیبای شما مرا به یاد خیلی چیزها انداخت
خاطره ی زلال ِ باران و زمزمه و کوچه ها و همراهی ها…
خدا بهت یه استعداد فوق العاده داده….من که همیشه لذت بردم… قدرش رو بدون…مثل یک دوست که با نوشته هاش من رو اسیر کرد…
من از کفش های عاشق و کاشی های عاشق می ترسم..
واقعا زیبا بود..خیلی لذت بردم.
صدای گامهایم را تاب نمی آورم،
صدای تماس کفشها با کاشی های شکسته،
رطوبت و لطافت باران مثل توست
صدای باران را تاب نمی آورم،
من زیر باران بی تو می ترسم،
می ترسم از صدای گام های تنهایم
گام هایم را تند و تند و تندتر می کنم،
من صدای باران و کاشی و گامهایم را
در حال دویدن از یاد می برم
بی تو زیر باران می دوم.
کفش . . .
کاشی شکسته . . .
باران . . .
مسیر . . .
من . . .
تو . . .
عشق . . .
خط بزن . . .
حالا از نو . . .
کفش نو . . .
کاشی . . .
باران . . . . .
قشنگ بود وغریب اما اگه کفش که نه دنیارو هم عوض کنن صدای قدمهاشو میشناسم حتی از اون ور دنیا لیلا