برای آن که همیشه هست…

باز راه را اشتباه آمده ام. باید حدس می زدم. از این همه گل ارغوان که ریخته زیر درخت و از این باران بی تاب باید حدس می زدم زیر سنگ بند نمی شوی و باید لابه لای درخت ها دنبالت بگردم. لابد باز می خندی و صورتت را زیر باران خیس می کنی.

باید از کتاب هایی که هر روز از کتابخانه ام کش می روی، می فهمیدم. یا همین دیروز که کتاب می خواندم و صفحه ام نخوانده ورق می خورد. باید می فهمیدم کنار منی.
تو نیستی. زیر سنگ نیستی . کنار منی. پس این همه هق هق خاموش از کجا می آید…
باران می بارد. گورستان خاموش است. سنگت خالی و خیس گوشه ای نشسته…
بیا برگردیم. بیا کوله هامان را برداریم و بزنیم به کوه… تو بخندی و صدای خنده ات در بوته های چای بپیچد…

مریم
برای آن که همیشه هست.

Be Sociable, Share!

۳ Responses to “برای آن که همیشه هست…”

  1. سلام خانم اسحاقی هر وقت میخواهم نفسی تازه کنم سایت شما .بهترین پنجره رو به هوای تازه است

  2. مریم عزیز عالی می نویسی.خوش به حالت. گاهی به من سربزن.

  3. منم
    یک سایه ی اصیل
    بدون آفتاب !

    درود … دوست گرامی به دنیای من دعوتید.

پاسخی بنویسید

*