داستان زن و تابلو- عادله زاهدی

عادله زاهدی:
روزنامه فرهیختگان

فردای همان روز كه مرد به او گفته بود این تابلو را از روی چهره او كشیده، تابلو را بر دیوار سالن نصب كرد، درست روبه‌روی در ورودی، جایی كه بیشترین توجه را به خود جلب می‌كرد. در همه این سال‌ها هر بار كه زن تابلو را پاك می‌كرد، ته قلبش از احساس شادی می‌لرزید و از راز ی كه به خودش تعلق داشت مست غرور می‌شد. هر بار هم كه كسی از تابلو تعریف می‌كرد باز دل زن می‌لرزید و لپ‌هایش از شرم و خوشبختی سرخ می‌شد.

هر بار كه جلوی آینه می‌ایستاد، آینه با وفاداری چهره دختر درون تابلو را برایش به تصویر می‌كشید و او با كمك چند خط و كمی رنگ دوباره همان زن درون تابلو می‌شد. زن رازش را به همسرش هم نگفته بود و می‌دانست هیچ مردی زمزمه‌های عاشقانه‌ اولین آشناییش را به راحتی به خاطر نخواهد آورد، درواقع مرد به آن تابلو توجهی نداشت و بیشتر بچه‌ها بودند كه هرازگاهی به این تابلو قدیمی رنگ و رو رفته گیر می‌دادند.

روزی كه زن در بیمارستان بستری شد، دلتنگ تابلویش شد. مرد آن را در یك فوران احساسی دوران نامزدی از سر ذوق برایش كشیده بود، از روی كارت پستالی كه با هم خریده بودند و مرد حیرت‌زده گفته بود: «عین توئه، انگار تو رو كشیدن!»

و زن به كارت پستال نگاه كرده بود كه نیم‌رخ دختر جوانی بود پیچیده در شالی عنابی رنگ كه روی سرش به عادت عشیر‌ها عمامه كوچكی شده بود. دختر جوان بود با هیكلی زیبا، تابلو را كه برایش آورد گفت: «عین خودت شده، باور نداری؟ تو آینه نیگا كن.» حالا هر بار زن كه به تابلو نگاه می‌كرد با خود می‌گفت: «واقعا كه شبیه هستیم» و هر وقت كه كسی هم چشمش به تابلو می‌افتاد، زن منتظر بود كه بشنود: «وای چقدر شبیه همید» حتی اگر چیزی نمی‌گفتند، آن یك لحظه مكث جلوی تابلو به زن می‌گفت كه دارند به همین فكر می‌كنند هرچند به زبان نمی‌آورند. در همه این سال‌ها زن به تنهایی از تابلو مراقبت كرده بود، به موقع تمیزش و مرمتش كرده بود حتی بعد از ترك شوهرش هم تابلو را نگه داشته بود و حالا این جدایی ناخواسته نگرانش می‌كرد. از دخترش خواهش كرد به خانه برود و تابلو را برایش بیاورد. دختر ناچار به خانه رفت تا آن را برای مادرش ببرد. سال‌ها بود كه وجود تابلو را فراموش كرده بود، اصرار مادر كنجكاوش كرده بود. به چهره درون تابلو نگاه كرد، لحظه‌ای گذرا تصویری آشنا در ذهنش شكل گرفت كه به همان سرعت از هم پاشید. با خود فكر كرد اصرار مادر او را هم خیالاتی كرده، دست دراز كرد تابلو را بردارد اما از دستش سر خورد و همین كه به زمین افتاد، متلاشی شد. دختر درمانده با بیمارستان تماس گرفت كه ماجرا را به مادرش بگوید اما به جای مادرش غریبه‌ای گوشی را برداشت و گفت كه لحظه‌ای پیش زن آنها را برای زندگی ابدی ترك كرد.

Be Sociable, Share!

One Response to “داستان زن و تابلو- عادله زاهدی”

  1. بسیار عالی ممنون

پاسخی بنویسید

*