یکی از هزار

داستان کوتاه: یکی از هزار
مجید دانش آراسته( فرهیختگان)

رفتم گاراژ گیلانتور یک بلیت خریدم هفت تومن. با شب رو رفتم تهران. ساعت ۹ صبح رسیدم. یک آقایی مثل شما کنارم نشسته بود. چطور با شما سرحرف را باز کردم، با آن آقا هم رابطه برقرار کردم. نگفتم بار اول می‌روم تهران. یک چمدان کوچک داشتم که وسایلم تویش بود. آن موقع گاراژ خیابان ناصرخسرو بود. از آن آقا پرسیدم: مسیر شما کجاست؟ گفت: می‌روم چهارراه قصر. گفتم: چه خوب شد، با هم می‌رویم. سوار تاکسی شدیم. آن آقا جلوتر از من پیاده شد. به من گفت: زندان قصر کمی بالاتر است. جلو زندان قصر پیاده شدم. نمی‌دانستم آنجا زندان است. جلو زندان یک حوض بود. دست و صورتم را شستم. کمی دور و اطراف را گشتم. از یکی پرسیدم: دکان کله‌پزی کجاست؟ دستم را گرفت و گفت: آن دکان که چراغش روشن است، آنجا کله‌پزی است. رفتم تو، دیدم شلوغ است. کله‌پز وقت سرخاراندن نداشت. یکی صدا می‌زد: عباس آقا، این پاچه ما چی شد؟ یکی ‌گفت: زبان ما چی شد؟ من هم خودم را خودمانی جا زدم و گفتم: این بناگوش ما چی شد؟ غذا را خوردم. آدم نازرنگی نبودم. به عباس آقا کمک کردم. سرش که خلوت شد، گفتم من یک اتاق می‌خواهم. عباس آقا وراندازم کرد و گفت: چرا می‌خواهی پا شوی؟ گفتم: صاحبخانه اتاق را برای پسرش می‌خواهد. آخر پسرش می‌خواهد عروسی کند. عباس سرش را تکان داد و گفت: این شگرد بیشتر صاحبخانه‌هاست. ناامید شدم. خیال کردم عباس آقا اتاق خالی ندارد. اما گفت: چند نفری؟ گفتم: خودم تنها. از چند کوچه پیچ در پیچ گذشتیم تا رسیدیم به انتهای یک کوچه. خانه آنجا بود. عباس آقا اتاق را نشانم داد و گفت: کرایه‌اش می‌شود ماهی چهارده تومن. عباس آقا را بوسیدم که کرایه را کمتر حساب کند. عباس‌آقا گفت: چون جوان خوبی هستی ماهی دوازده تومن بده. به اتاق نگاه کردم، بد نبود. من یک سرپناه می‌خواستم. دو ماه کرایه را پیش دادم. رفتم بازار یک چراغ خوراک‌پزی با یک کتری و چند تا استکان و نعلبکی خریدم و از عباس آقا کمی نفت گرفتم و چای گذاشتم. چند تا چای پشت هم خوردم و خوابیدم. صبح زود از خواب بیدار شدم. رفتم دکان عباس آقا به بهانه خوردن کله‌پاچه به عباس آقا کمک کردم. عباس آقا دید زرنگ هستم، گفت: پیش من کار می‌کنی؟ معلوم بود که می‌گفتم چرا نمی‌کنم. شش ماه آنجا کار کردم. بعدازظهرها می‌رفتم قهوه‌خانه می‌نشستم. آن قهوه‌خانه پاتوق اوستاکارها بود. مدتی شاگرد بنایی کردم. قهوه‌خانه که می‌آمدم همیشه گوش می‌خواباندم. چند نفر داشتند از کارخانه روغن‌نباتی حرف می‌زدند که کارگر می‌گیرد. آدرس را پرسیدم و به راه افتادم. کارخانه در شهر ری بود. پرسان‌پرسان آنجا را پیدا کردم. شش سال مدام کار کردم. دیدم ارتش استخدام می‌کند. رفتم نامه نوشتم. اما ضمانت می‌خواستند. من در این شهر غریب بودم. کی ضمانتم را می‌کرد. رفتم پیش عباس آقا. جریان را گفتم، راستی این را نگفتم، نام من زکریا پارسا بود. اما به عباس آقا گفته بودم نام من احمد آبکناری است. نمی‌دانم چرا دروغ گفته بودم. عباس آقا با من آمد سربازخانه. افسر از او پرسید: شما ایشان را می‌شناسید؟ عباس گفت: آره، پیش من کار کرده. آدم پاکی است. افسر سرش را تکان داد و گفت: اسم ایشان چیست؟ عباس آقا با لبخند گفت: احمد آبکناری. افسر گفت: همین‌طوری ایشان را می‌شناسید؟ اینکه اسمش زکریا پارساست. عباس آقا با تعجب نگاهم کرد. من سرم را پایین انداختم. خیال می‌کردم که دیگر ضمانتم را نمی‌کند. اما عباس آقا گفت: چه اسمش احمد آبکناری باشد چه زکریا پارسا، من ضمانت ایشان را می‌کنم. سرت را درد نیاورم، ۲۶ سال در ارتش خدمت کردم تا اینکه انقلاب شد و من بازنشسته شدم. حالا چند سالی است در رشت زندگی می‌کنم. یک آلونک برای خودم دست و پا کردم تا ببینم چه پیش می‌آید. معذرت می‌خواهم پیری همین است. آدم را پرچانه می‌کند. ناشکر نیستم. اما راستش را بخواهی چیزی از زندگی نفهمیدم. در جوانی از این شهر رفتم و در پیری برگشتم.

لینک های دیگر در مورد داستان های مجید دانش آراسته:

کتاب و داستان خط خوش شهر- مجید دانش آراسته 

داستان مرغ پاکوتاه- مجید دانش آراسته 

داستان پیش پرده- مجید دانش آراسته

داستان کاجو_ مجید دانش آراسته 

به اشتراک بگذارید!
  • Facebook
  • Twitter
  • email
  • Delicious
  • Google Reader
  • Google Bookmarks

پاسخی بنویسید

*