دود همه کلمات توی چشم خودم برود

هی از درزهای شعر می زنم بیرون. اصلا چه فرقی می کند دلم را موزیک کانتری بنویسم یا بندری گریه کنم…حالا که دانه هایم پوست اناری ام را می شکافد و دلم هی از خودم می زند بیرون.

اصلا بگذار ابرها همین طور نیمکت نشین آسمان باشند و باریدنم را تماشا کنند و من بی هدف در زمین بدوم و این شهر هم هی سر روی شانه ی خودش بگذارد و ببارد… و من باز سنجاقک پرپری خودم باشم و سرم هر چه به شیشه ی ماشین بخورد باز هم سنجاقک نشوم و برف پاک کن مرا ببرد و ببرد و باز دوباره زخمی در بال پربکشم…

و این همه کلمه هم مرهم بال های زخمی ام نباشد و هی دوباره از درز شعر و کلمه بزنم بیرون و دلم از خودم بزند بیرون و تا ابد پاییز بمانم و هی خواب کلمه ببینم و خواب انار و سنجاقک و شیشه…

خواب هایم روی دوش بیداری ام سنگینی کنند و بیداری ام هی خودش را به خواب بزند تا تو پررنگ بمانی و صدای خنده ات را قلم بزنم و قلم بزنم و…

باز خواب کلمه ببینم و دود همه ی کلمات توی چشم خودم برود…

آبان نوشت- مریم اسحاقی

Be Sociable, Share!

۵ Responses to “دود همه کلمات توی چشم خودم برود”

  1. چقدر لطیف و زیبا نوشتی مریم عزیز، چقدر واقعی و زنده! آنقدر واقعی که خیال سنجاقک بودنت را باور کردم اما بالهای مجروحت را نه! هرگز مباد!
    همیشه سبز و شکوفا میخواهمت.

  2. سلام من شعرهای شما را خیلی دوست دارم دلنشین اند و از سایت شما همیشه استفاده میکنم پاینده باشید

  3. سلام
    از خوانش این همه زیبایی لذت بردم هر چند فرقی نمی کند دلم را موزیک کانتری بنویسم یا بندری گریه کنم.
    قلمت پایدار

  4. تمام نوشته های شما زیباست .. حتی نسخه های که می نویسید برای کودکانی که بیمارند ( اما برای ما ننوشتید به بهانه ی اینکه بزرگ شدیم و نمی تونیم کودکانه گریه کنیم )…
    ارادتمند و دلتنگ
    شاد باشید

  5. چقدر خسته می شویم گاهی

پاسخی بنویسید

*