داستان: «همه از همین خیابان گذشتند»

“همه از همین خیابان گذشتند”1.
مریم اسحاقی
فرهیختگان

فرم كولونوسكوپی را داد دستم. نوشته بود: نام: … نام خانوادگی:… سن:… پر كردم: پروانه بیداری. ۴۰ ساله.
خانم چشم سبزی كه سایه چشم سبز ملایم زده بود و موهاش را جمع كرده بود بالای سرش و مقنعه‌اش را گذاشته بود پشت گیره، فرم را از من گرفت و لبخندزنان گفت: «دراز بكشین رو تخت.» امیر ساكت ایستاده بود كنار دكتر. كیفم را دادم دستش. لبخند زد. چشم‌هاش به این سو آن سو می‌چرخید. آهسته آمدم طرف تخت و كفش‌هام را درآوردم و به پهلو دراز كشیدم روی تخت. خانمی كه پشتم ایستاده بود، پاراوان را كشید. حالا امیر و دكتر آن‌ور دنیا بودند و من این‌ور دنیا. و ملافه خنكی كشید روم كه لابد یك سوراخ گنده وسطش داشت. خانم چشم سبزی كه سایه چشم سبز ملایم زده بود، سرنگ را كه كشید و زد به پشت دستم، گفت: «پشت‌دستتون رگ بگیرم عیب نداره؟»
گفتم: « نه.»
«راستی مطبتون سر همین چارراه‌ست؟ یه خواهر دارم كه گاهی شكمش درد می‌گیره…»
هنوز پاسخ نداده بودم كه پتیدین را تزریق كرد. صدای دكتر را می‌شنیدم كه داشت به امیر می‌گفت: «بیرون منتظر باشین لطفن.»
پتیدین را كه تزریق كرد، حس كردم گوش‌هام دارند داغ می‌شوند و این آخرین جمله‌ای بود كه شنیدم. آخرین جمله وقتی آن‌ور دنیا بودم.
چشم كه باز كردم، دكتر گفت: «كولیت اولسروز.» و دوباره چشم‌هام را بستم. این اولین جمله‌ای بود كه این‌ور دنیا شنیدم. كلمات منقطع بودند، داشت می‌گفت: «دوبار كولونوسكوپی كردم… سراسر روده… زخم‌های سطحی…»
«روده باریك… مشكل نداره؟» زنگِ صدای امیر بود كه تو گوشم می‌پیچید.
«نه… نمونه‌برداری… ببرین پاتولوژی…»
«تموم شد، می‌تونین تشریف ببرین… خواب‌آلوده… بذارینش تو ویلچر… با آسانسور…» صدای خانم چشم سبز بود.
خوابم برد؛ رخوتِ دلنشین پتیدین ریخته بود توی جانم. انگار دنیا سرعت گرفته بود. آسانسور پایین می‌رفت، پایین و پایین‌تر. همه داریم پایین می‌رویم، بی‌زخم و با زخم؛ بی‌درد و با درد. ایستاده‌ایم كنار هم و سقوط می‌كنیم. آنقدر پایین كه هزار سال دیگر نه اثری هست از ما و نه از این زخم‌ها و نه كسی كه این زخم‌ها را كشف كرد. همگی سوار آسانسور شده‌ایم و با سرعتی سرگیجه‌آور به پایین سقوط می‌كنیم. انگار زمین زیر پامان سفت نیست. اصلا چه فرقی می‌كند كه اولین كلمه‌ای كه این‌ور دنیا شنیدم چه باشد، می‌توانست هر كلمه دیگری باشد.

فرم كولونوسكوپی را داد دستم. نوشته بود: نام: … نام خانوادگی: … سن: … پر كردم: كرم‌الله مرادطلب. ۳۰ ساله.
خانم چشم سبزی سوزن را می‌زند تو رگم. «چرا چشام پیلی‌پیلی می‌ره دكتر؟» گوش‌هام داغ می‌شوند. خواب‌آلود حیران می‌مانم. دانشجویان پزشكی با روپوش سفید مرا دوره كرده‌اند. دستی به سبیلم می‌كشم و خودم را جمع و جور می‌كنم. انگاری معركه گرفته‌ام. استادشان كه حسابی عقل كل است، هزار رقم اراجیف می‌بافد. چشم كه باز می‌كنم، دارد می‌گوید: « كولیت چی‌چی روز… یا یه چیزی تو همین مایه‌ها.»
نمردیم و یك مریضی باكلاس گرفتیم. حالا چی‌چی هست؟… چه خبره؟! همچین روپوش سفیدها پشت سر دكتر راه افتاده‌اند، انگار آب تو لانه مورچه ول كرده‌اند.
دوباره صدای استاد است: «بیماری روند مزمنی دارد. زخم‌های منتشر در سراسر طول روده كه گاه خونریزی می‌كنند. تشخیص افتراقی‌اش از آمیب بسیار مهم است…»
یكریز شروور می‌بافد. قربانت بروم باقی نطقت را بگذار جای دیگر. تو كفِ این دانشجوهام كه تنداتند تو دفترچه‌هاشان می‌نویسند. بعدش دانشجوی دختری را صدا زد و گفت: «تخت سه مال شما. نمونه مدفوعش رو هر روز صبح می‌برین آزمایشگاه. می‌خوام استثنائا خودتون هم ببینین، اگه توش آمیب دیده شد، تشخیص كولیت اولسروز رد می‌شه. یه نمره مثبت دارین پیش من.»
چشمك زدم به بغل دستی‌ام: «بختمون گفته!»
مهم شده بودم، خودم و زخم‌هام مهم شده بودیم. چرك و خونی كه هر روز توی دستشویی می‌ریخت از من و ترس برم می‌داشت مهم شده بود. نمره مثبتی بود برای روپوش سفیدهایی كه هر روز پرونده به دست می‌آمدند و سوال می‌كردند از من. می‌توانستم گیج‌شان كنم.
خانم چشم سبز لبخند می‌زند. سوزن را كه می‌زند تو رگم، حس می‌كنم گوش‌هام دارند داغ می‌شوند. حالا دختر دانشجو ایستاده است بالای سرم، پرونده به دست:
«تو دكتری راس‌راستكی؟ به گروه خونیت نمی‌یاد!»
لال‌مونی گرفته انگار، جواب نمی‌دهد. گفتم: «راستی این كولیت نمی‌دونم چی‌چی روز دیگه چه صیغه‌ایه؟»
می‌گوید: «یعنی زخم.»
«یعنی فینیش؟ رفتنی شده‌ایم؟ »
حالا پیله می‌كند به شغلم. «‌ای بابا! از صبح پا می‌شیم عقبِ پول سگدو می‌زنیم.»
«استرس خاصی نداشتین تو زندگی؟ طلاقی، چیزی؟»
«‌ای بابا! صُب تا شب تو صافكاری‌ام. یكی تو سر خودمون می‌زنیم یكی تو سرِماشین مردم. زیرِ ناخنم یه لایه روغنه. كی می‌یاد ورِ دلِ ما…!»
توی پرونده علامت می‌زند. تخت بغل‌دستی انگار بلندگو قورت داده، داد می‌زند: «خاموش كن این سریال درِ پیت رو!»
این دانشجو هم عجب چُس‌نفس و روده‌دراز است، دوباره: «سابقه فامیلی داشتین؟»
«دُكی جون، پدرمون كه عمرش رو داد به شما، ننه‌مون هم سُرو مُر و گنده‌س.»
«باشه شما امروز كولونوسكوپی شده‌ین خسته‌ین، باقیش واسه فردا. صبح می‌آم اولین نمونه مدفوعتون رو می‌گیرم. اگه آمیب باشه، خوبه، به آنتی‌بیوتیك پاسخ می‌ده.»
«یعنی دیگه خون و مون خبری نیست؟‌ ای به چشم. شما سر بخواه! … راستی، خوب رُسِتونو می‌كشه‌ها استاد.»
صبح كه پا گذاشت تو اتاق، دستم را بردم جلو: «بیا گرم و تازه.. آه… ظاهر و باطن!»
رو تُرش كرد و از اتاق زد بیرون. بغل دستی‌ام گفت: «نگا! سرصبحی دختره رو برزخ كردی، رفت!»
دوباره كه برگشت، نگاهی به اتیكت رو روپوشش انداختم و نمونه را دادم دستش و گفتم: «پروانه خانم بیداری، مخلصیم.»
نمونه را هر روز می‌برند آزمایشگاه شاید آمیب پیدا كنند و نمره مثبت بگیرند و تابلوی چی‌چی روز را از رو تختم بردارند. بعد من زنگ بزنم به ننه‌ام كه سه سه‌شنبه است بست نشسته تو امامزاده صالح و دانه می‌پاشد برای كفترهای امامزاده و اگر زنگ بزنم، لابد می‌گوید: «خدا كریمه پسرم. خدا ارحم الراحمینه. چل قلمه می‌خوری خوبی می‌شی. یه اسهاله خونیه دیگه. دكترا بی‌خود شلوغش می‌كنن.»

خوب یادم هست، فرم كولونوسكوپی را داد دستم. نوشته بود: نام: … نام خانوادگی: … سن:.. .. پر كردم: پروانه بیداری ۴۰ ساله.
پتیدین را كه تزریق كرد، گوش‌هام داغ شدند. با آسانسور رفته بودم پایین. چه فرق می‌كند زخم باشد یا نباشد، همه رفتنی هستیم. افتاده بودم روی تخت. دردی در شكمم می‌پیچید. روده‌هام گویی پیچ‌خورده بودند به هم. دویدم طرف دستشویی. دانه‌های عرق روی پیشانی‌ام بود. سرم گیج می‌رفت. دلم می‌خواست همه‌جا سیاه بود. مثل آسانسور. چشم‌هام را می‌بندم و سیفون را می‌كشم، دلم نمی‌خواهد دوباره چشمم به خون بیفتد. خانم چشم سبزی كه سایه چشم سبز ملایم زده بود، لبخند می‌زند به من. صورتش می‌آید جلو و عقب می‌رود. افتاده بودم روی تخت. گریه می‌كردم و دست امیر را فشار می‌دادم. «بلند شو یه آب میوه‌ای، چیزی بخور.» صدای امیر بود.
«نمی‌تونم. باید برم بیرون.» سرم را كه بلند كردم، اتاق دور سرم می‌چرخید.
«بیام باهات؟» باز صدای امیر بود.
«نه. یه خرده قدم می‌زنم حالم جا می‌یاد.»
«ساعت ده شبه‌ها!»
راه می‌افتم، هوا گرم و شرجی است. پاهام را تند می‌كنم. می‌نشینم روی چمن‌های پارك. پسر و دختری سریع با اسكیت از كنارم رد می‌شدند. برق چشم گربه‌ای سیاه را از لای بته‌ها می‌بینم. احتمالا گربه‌ها زیر سایه ترس زندگی نمی‌كنند. الان در همین لحظه میلیون‌ها نوزاد به دنیا می‌آیند، هزاران نفر در همین لحظه تصادف می‌كنند، پزشكانی دارند گواهی فوت امضا می‌كنند. یادم نیست كجا خوانده بودم: “شاید جهان اتمی است كه روی ناخنِ انگشتِ شستِ یك غول كیهانی قرار دارد.”2. خوب یكی مثل من كم شود از جهان، اتفاقی نمی‌افتد. امیر هم چند روزی گریه می‌كند و یادش می‌رود. چقدر سرم گیج می‌رود. حیف كه دیگر نمی‌رسم آخرین كتابی را كه می‌خواندم تمام كنم، دستم می‌لرزد، قلبم به تپش افتاده، من دارم می‌ترسم، دارم می‌ترسم. چیزی است كه تجربه نكرده‌ام. فكر می‌كنم از هر صدهزار نفر فقط دوازده نفر مبتلا می‌شوند. یعنی تو این جمعیت كه تو پارك راه می‌روند، فقط منم. پس آدم مهمی شده‌ام. زخم‌های متفاوتی دارم كه مرا از دیگران متمایز می‌كند.

فرم كولونوسكوپی را داد دستم. نوشته بود: نام: … نام خانوادگی: … سن:.. .. پركردم: كرم‌الله مراد طلب. ۳۰ ساله لم داده‌ام رو تخت. شلوار آبی كم‌رنگی تنم است.
ریش‌هام را چند روزی می‌شود نزده‌ام. بغل‌دستی‌ام بار و بندیلش را جمع كرده و لباس بیمارستان را درآورده، می‌رود. شیطان می‌گوید: فلنگ را ببندم برم باهاش.
جواب آزمایش امروز آماده می‌شود. دانشجوها دوباره آمده‌اند و دخترها ایستاده‌اند این‌ور و پسرها آن‌ور. استاد باز نطقش گل كرده: «در بررسی‌های متعدد آمیب دیده نشده. با توجه به جواب پاتولوژی كولیت اولسروز مطرحه. بیماری فازهای حمله و بهبود دارد.»
دردی در شكمم می‌پیچد. دیگر صداشان را نمی‌شنوم. دانشجوها همراه استاد اتاق را ترك می‌كنند. تابلوی مقوایی اسم مریضی‌ام بالای تخت، تاب می‌خورد.

درازكشیده‌ام روی تخت و سرم تو بالش است. امیر دست‌هایم را فشار می‌دهد و می‌گوید: «اصلا شاید آمیب باشه. نشونه‌هاشون شبیه همه.»
لبخند می‌زنم.

پ.ن: 1. عنوان داستان ” همه از همین خیابان گذشتند” از یکی از شعرهای استاد شمس لنگرودی وام گرفته شده است
2. جمله از کتاب معنای زندگی- ترجمه ی جناب عباس مخبر

Be Sociable, Share!

۲ Responses to “داستان: «همه از همین خیابان گذشتند»”

  1. سلام

    سرکارخانم مریم اسحاقی!

    حقیر جسارت کرده ام پیش از خودتان داستان” همه ازهمین خیابان گذشتند” را در چراغ های رابطه منتشر کرده ام

    نصرت درویشی/مهر/1390

    ———————–
    سلام
    لطف کردید جناب درویشی. سپاسگزارم.

  2. خواندنی بود مریم جان. کم پیش می آید که در وب حوصله کنم و داستانی را تا آخر بخوانم. بسیار پرکشش و زیبا.
    سپاس

پاسخی بنویسید

*