مرداب نوشت ۱

اینجا مرداب است و همه مان خسته شده ایم…………….
آدم ها با مترو به مرداب می روند. هر روز، هر روز
و شب باز می گردند، خسته خسته …
چقدر ماشین، این همه بازگشت پر تکرار. سال ها و سال هاست همه باز می گردیم و هیچ گاه، هیچ ماشینی بر خلاف نمی راند. همه در اندیشه ی بازگشت و تکرار چرخاندن کلیدی… همه ی درهای دنیا شکل هم شده اند و همه ی آدمیان … هیچ کس را با هیچ کس فرقی نیست …. کلید خسته را در کدام در باید چرخاند… دیگر سایه ساری نیست، همه جا جلبک و لای..

همیشه دیر می شود…باید دوید، گل همیشه بهار داخل بلوار هم زود تمام می شود … اتوبوس های سریع السیر برای رسیدن به مرداب شتاب دارند. نشسته ای در آن و دستت به هیچ گل همیشه بهاری نمی رسد و تو در بی صبری گل همیشه بهار حیرانی.. در چشم به هم زدنی چند چهارراه را رد می کنی …سر چهارراه بعدی پسرکی گل نرگس می فروشد، زمستان است؟ می خواهی دستت را بیرون ببری، تکه هایت ریخته روی کف اتوبوس، هزار تکه ی خسته… ترک ترک می ایستی … دست هایت کو؟ می توان چشم ها را در آورد و دست های مهربان را جا گذاشت و رفت. می خواهی نرگس را بگیری، یخ کرده ای … می خواهی شاخه های نرگس را به لب بگیری، لب هایت یخ می کند. آدمیانِ مردابی مثل خودت همه بی چشم و بی دست نشسته اند …و همه صاحب سکوت شده اند، اتوبوس می رود .

باز هم خودت را جا گذاشته ای از همه ی نرگس ها و همه ی همیشه بهارها و تمامی رنگ ها….نرگس ها به روی زمین می افتد. پسرک می گرید. باران می بارد و رد اتوبوس حاشیه ی زیبای باران را به هم می ریزد. دخترک کناری که صاحب شیشه شده است و نصف آسمان نیز… تمام جاده از آن اوست. من با بی چشمی خود هنوز برگ ریزان را در شیشه می بینم…برگ ریزان در شیشه غوغا می کند، سقفی بزرگ بالای سرم که صاحب آسمان است……. ومن نگاه به فرو دست، نفس به تاریکا…
من سر همین چهارراه ها عاشق شده ام، من چهار فصل را سر همین چهارراه ها گم کرده ام.
در این جا هیچ کس، لحظه هایش را، فصل هایش را نمی رقصد.
آنقدر قهقهه می زنم تا هیچ کس نفهمد که نه دستی دارم، نه چشمی…

این جا ماه را کسی برایمان هدیه نمی آورد. نفس هایت که سنگین می شود، برخیز… این جا مرداب است و همه مان خسته شده ایم…..

Share and Enjoy:
  • Print this article!
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • Balatarin
  • Donbaleh
  • Mohandes
  • MySpace
  • RSS
  • Yahoo! Bookmarks
  1. من اینجا بوم ترس آور برایم شعر میخواند ………….س لا م

  2. “..دل ما دریاییه
    چشمه زندون مونه
    چکه چکه های آب مرثیه خون مونه
    تو رگ بودن ما شعر سرخ رفتنه
    تن به موندن نمی دم
    موندنم مرگ منه…
    عاشقم مثل مسافر عاشقم
    عاشق رسیدن به انتها
    عاشق بوی غریبانه ی کوچ
    تو سپیده ی غریب جاده ها
    من پر از وسوسه های رفتنم
    رفتن ورسیدن وتازه شدن
    توی یک سپیده ی توسی سرد
    مثل یک شعر پر آوازه شدن…”

  3. امشب مهتاب است.. به سیاهی فکر نکن.. باور کن تاریکی نیرنگی بیش نیست.. برخیز وبیا دستهایمان را خوابگاه پروانه ها کنیم..
    بیا تا صبح به تماشای باز شدن غنچه ها بنشینیم… وزندگی را دوباره اغاز کنیم…

  4. راست می گویی که تکه تکه زندگی می کنیم، راست می گویی. یکبار به دوستی نوشته بودم که زندگی جمع نمی شود! هر تکه اش، هر سالش، هر ماهش، هر روزش، کناری، گوشه ای افتاده!
    شاید بی دلیل هم نباشد که توی زندگی این طور تَرَک خورده ایم! با وجود این همه تناقض میان خواهش های ساده ی دلمان و واقعیت های دشوار روبرو
    و ما توی انبوهی ِاین روزها و لحظه های متراکم، گاهی با خودمان فکر می کنیم که از اول دقیقا قرار بوده است چه کار کنیم!؟ و گاهی حس می کنیم که حتما زندگی قرار بوده جور دیگری باشد! و گاهی هم برای تسکین خودمان حدس هایی می زنیم که حتما جایی اشتباهی پیش آمده و…

    پ.ن:چند باری متنتان را خواندم خانم اسحاقی! خیلی عالی نوشتید

  5. درود . این پستتون منو فجیییییییییییع یاد بندر انزلی انداخت در این جمعه سخت دلگیر !!!! به روز و بهروز باشین . بدرود

  6. سلام عزیزکم وچه خوشحالم که می توانم باز هم بیایم بازهم بی آنکه زحمتی برایت باشم بیایم آرام آرام کنارت وغبار خستگی را بی آنکه حس کنی یواشکی بروبم..نازنینم..شب که می خوابم تکه های این پازل را جدا می کنم..وهر صبح تند تند قبل از رفتن می گذارمش کنار هم
    گاهی بعضی از تکه ها گم می شود ..وای از آن گاهی وقتها که چه دستپاچه وهول باید همه جا را بگردم گاهی زیر فرش گاهی قاطی کتابهای کتابخانه گاهی قاطی ظرفهای کابینت گاهی قاطی اسباب بازی بچه..وبدتر آن وقتهایی که می روند توی سطل آشغال..وحشتناک است همه ی روز بوی گند آشغال با آدم می ماند بوی پس ماندگی بوی گندیدگی ..
    یمکم..تصویرم تنها بسته به این تکه هاست..اگرچه تکراری اندو گاهی نه چندان زیبا..وهرروز کهنه تر ورنگ ورو رفته تر..اما من را می گویند. دیگر بازگشتی نیست..برای تصویر دیگری بودن وجمع کردن دوباره ی آن همه تکه وساختن دوبار ه شان انگار دیگر وقتی‌نیست دیراست..”وناگهان چه زود …”……………….

  7. درود به مریم عزیز
    حالت چطوره خوبی ؟
    چند روزی بود که فرار کردم و رفتم سمت زادگاهم تا رسیدم از شهر هم زدم بیرون تا غروب آفتاب بیرون از شهر موندم و شب که شد برگشتم شهر…
    خوش گذشت…
    مردابی که نوشتی رو خوندم
    مرداب میدونی چه وقته ؟
    اون موقه که تو مترو بین جمعیت ی و در قطار باز میشه اون موقه اگه نخوای بری تو هم می کشنت تو…
    منم بعد از ظهر با مترو برمیگردم خونه دیگه وایمیسم اون آخر همه که رفتن تو بعد سوار می شم.
    آره چند روز دیگه آپ می کنم !
    ممنونم که سر می زنی…
    تا بعد
    بدرود.

  8. چه خوب…………
    با هم به مرداب می رویم
    و
    تمام طول راه می خندیم
    به وقتی که تو فکر مرا می نوشی
    و من خنده های تو را می نویسم……
    تا فقط به چراغی خیره شویم
    و در نگاهی از هم بپرسیم
    ببخشید ایستگاه رسیدن اینجاست؟!
    راستی
    من شما را نمی شناسم؟

  9. این جا ماته را کسی برایمان هدیه نمی آورد…
    در نهایت زیابیی بود…به دلم نشست…

  10. خط اول ماه
    خط دوم زیبایی
    اشتباهات تایپی رو بذارید به حساب خستگی چشم و دل…

  11. ” Nothing happens, nobody comes, nobody goes, it’s awful ”

    Samuel Beckett’s Waiting for Gdodot

  12. در این شهر شلوغ هنوز هم گوشه ای آسمان مال من است!
    به خودم دلداری می دهم که هنوز زنده ام تو زنده ای …
    و نرگس ها هنوز گل می دهند.

  13. مریم جان
    از اونجا که گفتن کابل نوری قطع شده نمیدونم زیر دریایی خورده بهش ماهی ها گازش زدن …
    گفتم تا اینم از رومون قطع نشده زود تر وبلاگ رو به روز کنم.
    با یه کوتاه به روزم…

  14. هرروز نوشته هایت را می خوانم.اما گاهی حوصله نوشتن ندارم،مثل امشب و حالم به هم می خوره از آدمهایی که نخونده می نویسن:خیلی عالی بود…

  15. راستی اگه وقت کردین یه سر به این وبلاگ هم بزنین:http://mehrdadtavoosi7.blogfa.com

  16. سلام دوست من
    زیبا! و غم انگیز بود
    «مرداب نوشت» یک پیش داوری به خواننده میدهد که از ضربه های متنتان می کاهد.

    شب یلدای خوشی داشته باشید

    حتی طولانی ترین شب نیز به خورشید می رسد . . .

  17. اینجا با شعر روبرو نیستیم . داستان هم نمی خوانیم . اینجا همه دلتنگی هاییست که اگر نوشته نشوند دل ها را می ترکانند . گفته می شوند تا به یاد داشته باشیم میتوان انسانی تر زندگی کرد . گاهی یک شیشه ی اتوبوس ما را با طبیعت آشتی میدهد . در مرداب نیز گل های زیبایی میروید . این گل ها خیلی سمج اند . هرجا که برسند رشد میکنند . انگار وظیفه ای بردوش دارند . باید باشند تا زیبایی وجه شبه ی داشته باشد . انگار مادر کهن ما هرلحظه نگران غرق شدن ما در زشتی ها ست . گل ها فقط چند لحظه می پایند . آمده اند مژده بدهند که زیبایی گرچه ناپایدار است اما همیشه هست . زیبایی معنای زندگی است . بگردیم و گل های مرداب مان را پیدا کنیم .

  18. مریم عزیز
    درودهای گرم مرا بپذیر
    یکبار دعوت کرده بودی که این پستت رابخوانم خوشحالم که فرصتکی دست داد
    همین موضوع بحثی بود بین من و(مرداب) یکی از هم وبلاگیها
    برایش نوشتم که کفگیر مدرنیته به کف دیگ خورده وجهان متمدن به سمت پست مدرنیته درگذراست
    نقطه ی شروع ماجرا با اندیشمندانی نظیر نیچه شروع شد.
    این روزوروزگار نکبت باروپرادبار کشورهائیست که بطور کلاسیک دوران گذر از سنت به مدرنیته را طی کرده اند مسلما این نکبت برای ماکه باپول نفت تاخرخره درمنجلاب(حیفم از کلمه ی مرداب می آِد)شبه مدرنیته فرو رفته وبزرگان وکارگردانان جامعه با مغز های قورباغه سانشان سنتی فکرمیکنند بیشتر وبیشتر است.به هرروی تا انقراض کامل دایناسورعای حاکم هم راه مدرنیته به روی مابسته وهم پست مدرنیته چیزی جزرویا برای ما نخواهد بود.با شما هم صداهستم که دردنیای اندوهباری زندگی میکنیم.به همین دلیل کافکا وبیان اندوه سورآلیستیش را باوردارم وشرح رقتبارزندگیمان بوسیله هدایت بزرگ را مرتب تکرارمیکنم
    باادب احترام اشتیاق ومحبت بیکران


Leave a reply

:mrgreen: :| :twisted: :arrow: 8O :) :? 8) :evil: :D :idea: :oops: :P :roll: ;) :cry: :o :lol: :x :( :!: :?: