کتاب کافکا در کرانه « هاروکی موراکامی »
- ۰۹٫۰۲٫۸۷
- معرفی کتاب
- ۱۴ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
معرفی کتاب : کافکا در کرانه
نویسنده :هاروکی موراکامی
برگردان: مهدی غبرائی
انتشارات نیلوفر. چاپ اول ۱۳۸۶
هاروکی موراکامی، بی شک از نویسندگان خوب ژاپن است. نویسنده ای که قالب های عادی را شکسته و ذهنش را رها کرده است. او را گوشه گیرترین انسان جهان نیز توصیف کرده اند. کتاب کافکا در کرانه، انگار جورچینی است که سازنده اش با شیطنت قطعاتی از آن را پنهان کرده تا خواننده به جستجویش رود. پنداری که معمای ذن است، پرسشی است بی پاسخ… انگار الهامی است که با موسیقی و ورزش آمیخته است. هاروکی موراکامی در سال ۱۹۴۹ در کیوتو، پایتخت باستانی ژاپن به دنیا آمد. پدر بزرگش یک روحانی بودایی بود و پدر و مادرش دبیر ادبیات ژاپنی بوده اند اما خود وی به ادبیات خارجی روی آورد. موراکامی در دانشگاه توکیو در رشته ی ادبیات انگلیسی درس خوانده است. وی اهل ورزش، شنا و موسیقی نیز هست. تسلطش به ورزش و موسیقی درجای جای آثارش نیز مشهود است. هاروکی موراکامی ترجمه ی حدود بیست رمان از آثار مدرن آمریکا را نیز انجام داده است. به دلیل ترجمه ی آثار سلینجر ، برخی بر این عقیده اند که آثار موراکامی تحت تأثیر سلینجر و همینگوی نیز بوده است.
از جمله آثار هاروکی موراکامی : کجا ممکن است پیدایش کنم، جنگل نروژی، تعقیب گوسفند وحشی و کافکا در کرانه است.
هاروکی موراکامی، خود در مورد نوشتارش می گوید: « هرگز طرح نمی ریزم. هرگز نمی دانم صفحه ی بعد چطور از آب در می آید…من به جستجوی نوایی پس از نوایی دیگر هستم. گاهی که شروع می کنم، نمی توانم دست بکشم. مثل آبی است که از چشمه ای می جوشد. بسیار طبیعی و آسان جاری می شود.»
شاید بدین سبب است که کتاب کافکا در کرانه را به پایان که می بری هنوز معلقی و سرگردان، دست و پا می زنی در مرگ و زندگی.
در نوشته های وی فقدان جریان دارد، نبود مادرو زن های گمشده نیز به طور مکرر دیده می شود. یکی دیگر از دغدغه های مکرر رمان های موراکامی، ایده ی لابیرنت «هزارتو» است. شخصیت های او همواره در جستجوی گمشده ای هستند. علاقه به گربه و گاه ارتباط با گربه ها نیز در آثارش مشهود است.
کتاب کافکا در کرانه دهمین رمان هاروکی موراکامی است. درژاپن در دو ماه دویست هزار نسخه از آن به فروش می رسد. در این کتاب کافکا تامورا پسر پانزده ساله ای از حومه توکیو است که با پدر مجسمه ساز و روان پریشش زندگی می کند. مادر و خواهرش آنها را ترک کرده اند، او نیز بعدها از خانه می گریزد. داستان از زبان یک پسر پانزده ساله بیان می شود، پدرش او را نفرین کرده و او از منزل می گریزد… عنوان کتاب نشانه ی نوعی تضاد است: زندگی و مرگ، خود آگاهی و نا خود آگاهی .
صحنه ی دراماتیک در فصلی از کتاب است که عده ای کودک دبستانی همراه معلم خود، در پایان جنگ جهانی دوم، برای جمع کردن قارچ به کوهستان می روند و براثر حادثه ای مشکوک همگی بیهوش می شوند و یکی از آنها به نام ناکاتا مدت ها به هوش نمی آید و پس از به هوش آمدن دارای استعداد خارق العاده ای می شود و توانایی حرف زدن با گربه ها را دارد. در این کتاب نیز علاقه ی وافر موراکامی به گربه ها مشهود است.
فصل های کتاب یک درمیان از زبان کافکا تامورا (اول شخص ) و از زبان ناکاتا ( سوم شخص ) روایت می گردد.
هاروکی موراکامی می گوید: کافکا درکرانه معماهای متعددی در بر دارد. اما هیچ راه حلی ارائه نشده است. به جای آن بسیاری از این معماها یکپارچه شده اند و از در هم آمیختن آنها راه حل شکل گرفته است و برای هر خواننده ای شکل این راه حل متفاوت است.
هاروکی در جایی از کتاب می گوید:« …یک نقص هنری آگاهی ات را برمی انگیزد و هوشیار نگهت می دارد…»
در جایی از کتابِ کافکا می گوید: « بستن چشم هایت چیزی را عوض نمی کند. چون نمی خواهی شاهد اتفاقی باشی که می افتد، هیچ چیز ناپدید نمی شود. در واقع دفعه ی بعد که چشم واکنی، اوضاع بدتر می شود. دنیایی که توش زندگی می کنیم این جور است.»
دوستان عزیز اگر در مورد این کتاب یا سایر کتاب های موراکامی نظری دارید، از شنیدن نظراتتان خوشحال می شوم.
مطالبی دیگر را درمورد این کتاب در سایت سیب گاز زده بخوانید.











سلام…
راستش من اصلا این نویسنده رو نمیشناختم.
معرفیتون خیلی برام مفید بود.ممنون.
درود مریم جان
از اینکه به وبم سر می زنی ممنونم و از لطفت
راستش به حرکتی شد که گفتم ببندم برم اما دیدم که راهش این نیست میدون رو نباید خالی کرد.
ما هستیم!
در ایوار
آفتاب می سوزد
لبه ی سرخ کوه!
بهم سر بزن دوست
بدرود…
مریم عزیزم ..
با اینکه در این کتاب یک خورده بیشتر از حد معمول تخیلات صورت گرفته و اکثرآدمهای قصه عجیب اند …اما بی نهایت قصه شیرینی ست ..
خلاصه اش را می نویسم :
کافکا، ناکاتا، اوشیما، ساکورا و خانم سائکی شخصیتهای محوری رمانند، شهر تاکاماتسو نیز نقاشی مشهور به نام تامورا که پدر کافکاست و نام جانی واکر را بر خود نهاده و رانندهای به نام هوشینو که دل به راه میدهد و از نیمهراه در کنار آدمها قرار میگیرد و میتوان این دو را شخصیت نیمهمحوری دانست.
کافکا پانزده ساله است و فرزند نقاش مدرنیست و مشهور. در ابتدای رمان مقداری پول و وسایل برمیدارد و خانه را برای پدر رها میکند و میرود. این دومین باری است که از این خانه، اهالی آن میروند. بار پیش مادر کافکا خواهر او را برمیدارد میرود و ظاهراً نشان میدهد که آقای تامورا که بعدها درمییابیم گرفتار چه جنونی است، نمیتواند سازگاری با اهل خانه داشته باشد. کافکا نوجوانی است کتابخوان و چشم به ادبیات غرب دارد، نه فقط ادبیات که موسیقی نیز. تا آنجا که نامی به معنای زاغچه برای خود برمیگزیند که در کتاب مترجم آن را کلاغ ترجمه کرده است. همین خصلت اوست که باعث میشود چه آسان با اوشیمای کتابدار دوست همراز شود و همین دوستی است که زمینهی مساعد را برای ماجراهای اصلی زندگی او پدید میآورد. اما چرا همه به شهر تاکاماتسو میروند. ظاهراً جایی است که خانم سائکی در آن به دنیا آمده و ماجراهایی را از سر گذرانده. آیا این نشانهی بازگشت به زهدان نیست؟ اما این بازگشت، عودت به معصومیت اولیه نیست و در آنجا گناه بزرگ کافکا اتفاق میافتد. این گناه در کتابخانه جایی که ذهنیت کافکا و خانم سائکی شکل گرفته روی میدهد. از طنز قضیه، اینکه اوشیما همهی وسایل را برای او جور میکند. اوشیما کیست؟ او بهظاهر مردی است که همهی آنچه را سنتی است، از ذهن رانده و به عقلانیت غربی روی آورده است، اما در باطن خود شخصیت دیگری دارد و ما زمانی با این شخصیت روبهرو میشویم که دو زن فمینیست به کتابخانه میآیند و او را به خاطر بیاعتنایی به جنس مؤنث توبیخ میکنند و او آشکار میکند که به لحاظ وجودی مؤنث است.
اوشیما این موجود دوجنسی، به آسانی کافکا را میپذیرد. در کتابخانه به او جا میدهد و این همان جایی است که کافکا را جانشین اودیپ میکند. اما چگونه؟ او که مادر خود را نمیشناسد.
خانم سائکی در جوانی عاشق و سپس نامزد پسری از یک خانوادهی اشرافی میشود. خانوادهای که کتابخانه را دایر کردهاند. پسر که برای تحصیل در دانشگاه از شهر میرود، به اشتباه در یک تظاهرات دانشجویی به دست دانشجویان کشته میشود. دختر ترانهای میخواند به نام کافکا در ساحل و به شهرت میرسد. اما پس از آن، خوانندگی را رها میکند. تحقیقی میکند دربارهی آنها که صاعقه زدهاند و یکی از آنها آقای تامورا، پدر کافکاست. پس از آن به شهر تاکاماتسو میآید و مدیر کتابخانه میشود.
کافکا، همچنان که در مورد ساکورا حسی در خود درمییابد که باید او خواهرش باشد، در مورد خانم سائکی نیز به حسی پی میبرد که باید او مادرش باشد. چندبار در این باره حرفی را با خانم سائکی در میان میاندازد واو نه مسئله را رد میکند و نه میپذیرد.
در رمان کافکا در ساحل امر خارقالعاده فراوان است. اما این امر در مورد یکی از آدمهای رمان بهوفور روی میدهد و آن ناکاتاست که به دلایلی باید او را نیمهی دیگر کافکا تامورا یا همزاد او دانست. در ابتدای رمان، او کودکی است که او را از توکیو به روستایی فرستادهاند تا از جنگ دور باشد. در اتفاقی که هیچ توجیهی برای آن ارائه نمیشود، او و سایر دانشآموزان در گردش علمی بیهوش میشوند. پس از مدتی دیگران به هوش میآیند و هیچ عارضهای در آنها دیده نمیشود. اما ناکاتا همچنان بیهوش میماند و چند هفته بعد در بیمارستانی در توکیو به هوش میآید، درحالیکه حافظهاش را از دست داده و دیگر نه میتواند بنویسد و نه بخواند. در روزگاری که کافکا زندگی میکند، او پیرمردی است حدود شصتساله و در عین معصومیت زندگی میکند. دربارهی منشأ آن اتفاق تحقیقات زیادی از جانب ژاپنیها و امریکاییها صورت میگیرد. این تحقیقات نشان میدهد که اقدامات نظامی امریکاییها در این حادثه دخیل نبوده و نباید پای عناصر بیگانه را به میان کشید. ژاپنیها هم کاری نکردهاند…………………
——————————————————–
آرزوی خوبم از توضیحات خوبت ممنونم، همزاد پنداری کافکا و پیرمرد ناکاتا جالب است…. راستی شما هم گویا ترجمه ی کافکا در ساحل را بیشتر از کافکا در کرانه می پسندی؟ … باز هم ممنونم.
یک شاعر در بیست سالگی می میرد،یک انقلابی یا یک ستاره راک در بیست و چهارسالگی. اما بعد از گذشتن از آن سن، فکر می کنی همه چیز روبراه است، فکر می کنی توانسته ای از منحنی مرگ انسان بگذری و از تونل بیرون بیایی. حالا در یک بزرگراه شش باند، مستقیم به سوی مقصد خود در سفر هستی. چه بخواهی باشی، چه نخواهی. موهایت را هرروز کوتاه می کنی. هر روز صبح اصلاح می کنی. دیگر یک شاعر نیستی یا یک انقلابی یا یک ستاره راک. در باجه های تلفن از مستی بیهوش نمی شوی یا صدای “دورز” را ساعت چهار صبح بلند نمی کنی…اما دقیقا آن وقت بود که کشتار غیر منتظره در زندگی ما شروع شد.
(هاروکی موراکامی، کجا ممکن است…)
———————————————–
ممنونم. آقای طاووسی…« گاهی ما نیازی به کلمات نداریم،برعکس این کلمات هستند که به ما نیاز دارند…»
مرسی از حسن نظرتون. خواهش میکنم.صاحب اختیار هستید. مرسی
———————————
ممنونم.
پیشنهاد:
از اونجا که تهیه کتاب در جایی که من هستم دشواره وفقط از راه خرید اینترنتی ممکن وممکنه که این مشکل برای خیلی ها وجود داشته باشه پیشنهاد می کنم یه وقتی از قبل تعیین کنی که مثلاً در اون تاریخ تعیین شده کسانی که دوست دارن کتابو تهیه کنن وبخونن وبعد در موردش نقد یا نظر بدن می تونه ماهی یکبار یا دوبار بسته به پیش بینی خودت برنامه بذاری اینجوری ماهم می تونیم در بحث شرکت کنیم واز احساس جانگداز محرومیت!!! رها میشیم.چطوره..هان؟!!
———————————————–
فرزانه جان غمگین بود و موافقم…
حسرت خواندنش بر دل نشست.
—————
ممنون که خواندید.
با وجود شناختی نسبی که از آقای غبرایی در گذشته دورتر داشتم و خوب سال هاست یکی از مترجمین بسیار پرکار و پر کیفیت هستند . شناختی از از آقای موراکامی نداشتم . هم از مطالب شما و هم از نقد تکمیلی خانم آرزو استفاده فراوان بردم و چیزهایی آموختم که در ادامه بدنبال تکمیلش خواهم رفت . سراسر زندگی آموختن است . ممنون که با طرح و معرفی کتاب به بنده و هرکسی مانند من آموختید
سلام
من آپم.
منتظر نظر شما هستم. اگه وقت داشتین پست های قبلی رو هم یه نگاه بندازین.
ممنون
تا بعد
نگاهم رفت به کتابخانه ام که مدتهاست کتابی را برای خواندن، دیدن و شنیدن از جا تکان نداده ام و این هم هست…
دلت بهاری
سلام
داشتم سایت هائی که گوگل برای موضوع تب و تشنج برایم آورده بود
مرور میکردم که به سایت شمارسیدم و وارد دنیائی شدم و تقریبا آنچه را که دنبالش بودم از یادم رفت و زمان زیادی گذشت تا یادم بیاید برای چه به این خانه سر زده بودم. گفتم سلامی بدهم و تشکری کنم . هرچه گشتم نتوانستم صفحه اول سایت را پیدا کنم ولی در هر حال آنرا به سایت های دلخواهم افزودم( همان add to favoirte ) نمیدانم شاید ما انسان ها همیشه گمشده ای داریم و گاهی آنرا لحظه ای می یابیم. تشکر میکنم.
————————–
ممنون که آمدید. صفحه ی اول سایت همین جاست.
سلام
میخواستم بدانم مطلب تب و تشنج کودکان را خود شما نوشته اید. چون فرزندم گرفتار این درد است و پرسش های دیگری در اینمورد دارم .
با تشکر
—————————————–
سلام. آقای فرامرز. پاسخ را برایتان ایمیل کردم. ممنون.
سلام
تا امروز ایمیل شمارا دریافت نکرده ام لطفا در صورت امکان مجددا
ارسال کنید.
با تشکر .۳۰/۹/۸۷
————————————————————–
سلام. دوست عزیز، پاسخ تان مجدد ایمیل شد.
سلام.
فقط میتونم بگم آقای موراکامی نابغه ی داستان نویسی شرقٍٍ،با اینکه یه کم گوشه گیره،
در نوع خودش بینظیره.
به قول یه نویسنده ی فرانسوی که در مورد صادق هدایت نوشته بود،حالا من به شما میگمه موراکامی شاهکار ادبیات داستان نویسیه عصر خودشه.