جوجه کباب

هوا گرم و شرجی بود.نگاهم به پوستر هِرم غذایی کودکان رو دیوار بود. در که باز شد نور ضعیفی از بیرون به اتاق معاینه تابید. دخترک با مادرش وارد اتاق شد، دفترچه بیمه دست مادرش و یک فیش سبز رنگ ویزیت از لای دفترچه پیدا بود. نگاه به دخترک انداختم، با چشم های گود افتاده اش، زل زده بود.
مامانش گفت: اسهال داره خانم دکتر به دادم برس.
پرسیدم :چند روزه؟
گفتش : سه روزه.
گفتم : سه روزه؟ حالا آوردیش؟
گفت : باباش ماموریت بود. دیشب اومد.
نگاه به دختر انداختم. پیراهن صورتی پوشیده بود و روسری اش را سفت گره زده بود زیر گلوش. دارو که نوشتم.
مادر پرسید: غذا چی بخوره؟
گفتم: کته ماست بخوره… دوغ و چای و جوجه کباب.
لُپ دختر گل انداخت و مانتوی مادرش را کشید و چشم های بی حالش برق زد و گفت: مامان جوجه کباب؟ از همونا که پارسال رفته بودیم عروسی خوردیم؟

Be Sociable, Share!

۲ Responses to “جوجه کباب”

  1. خط آخر مثل یک پتک بر سرم کوبید…

    مثل یک پتک…

    آه خدایا

  2. خانم اسحاقی عزیز مثل همیشه سرشار از احساسات لطیف و انسانی نوشتید. خسته نباشید. ممنون که لحظه های ما را با این قصه رنگ آمیزی کردید هرچند روزگار پاییزی است و رنگ قصه تان به دل گرد غم می پاشد.

    (یک پیشنهاد: به نظر من اگر بخش پایانی داستان، آنجا که دختر در رابطه با خوردن جوجه کباب حرف می زند، حذف شود پایان بندی از حالت شعاری دور و به داستان مدرن نزدیک میشود.به گمان من، اشاره به برق چشمهای دخترک وقت شنیدن تجویز جوجه کباب به اندازه ی کافی گویا و ضربه زننده است.
    خانم اسحاقی عزیز البته این فقط یک پیشنهاد است. موفق باشید.)
    ————————-
    سلام خانم شهابیان عزیز
    ممنون که می خوانید و نظرتان را صادقانه می نویسید.

پاسخی بنویسید

*