هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

این دل نوشته را برای دل خودم می نویسم و تقدیم می کنم به دکتر فرخ سعیدی . استاد جراحی

به میدان کاج رسیده بودم. راننده تاکسی پول را داده بود و گفته بود:« بالاتر نمی رم. ماشین نمی کشه.» پیاده شدم برف می بارید. هنوز گرگ و میش بود، صبحی زمستانی. به گمانم سال ۷۱ بود. میدان کاج هنوز این میدان کاج نبود و در خیابان فقط  من بودم و دو سه نفر افغانی که پیاده می رفتیم، باید از سربالایی پیاده می رفتم بالا، نگاهی به ساعت انداختم، ساعت ده دقیقه به هفت بود و می دانستم که به ویزیت صبحگاهی ۷ صبح نمی رسم  و به ازاء هر ۵ دقیقه تاخیر، یک کشیک شب اضافه خواهم خورد. پاهایم در برف فرو می رفت و سنگین بالا می آمد. بخار دهانم در هوا شکل درست می کرد. نمی توانستم بدوم. به بیمارستان مدرس که رسیدم، ساعت هفت و هشت دقیقه بود. نفس زنان رفتم سر ویزیت دکتر فرخ سعیدی، نگاهی به ساعتش انداخت و نگاهی به من… موندنی شده بودیم امشب.

داشت از یکی از بچه ها می پرسید: « نام بیمارت چیه؟ » دختره طفلک تا اومد من و منی کنه، دکتر گفت: « اسم بیمارت رو نمی دونی؟ داری فکر می کنی؟ involve نیستی با مریضت. شما باید بدونین مریضت کیه؟ چشه؟ کی غذا خورده؟ چند روزه حموم نرفته…» و من داشتم فکر می کردم چند روزی است نور آفتاب را ندیده ام. صبح ها یک بار بیماران هفت صبح ویزیت می شدند و بعد هفت شب. در تاریکی می آمدیم و اگر شب کشیک نبودیم، ساعت هفت شب در تاریکی برمی گشتیم. دکتر فرخ سعیدی می گفت: « بیمار تو بخش دولتی به امید شما می آد»  بالا سر مریض بعدی که ۹۷ ساله بود و جراحی پانکراس شده بود،رو کرد به چیف رزیدنتمون گفت: « ببین هر روز صبح شش ونیم صبح یه پُرس کله پاچه می گیری براش…آب کله پاچه می دی بخوره، باید سرحالش کنی.» رزیدنتمون سرش را تکان داد و گفت:« من دکتر؟ »
« چرا که نه! اگه عموت اینجا بستری بود، بهش نمی رسیدی؟»
….

اول صدای پایش بود که در بخش می پیچید. با صلابت راه می رفت و سکوت بخش به هم می ریخت. داشتم پانسمان بیمار را عوض می کردم، از لای در که نگاه کردم و کلاه کاسکت قرمز را که دیدم، فهمیدم دکتر آمده بخش سرکشی. سرم را بلند کردم، ساعت بخش دوازده و نیم را نشان می داد. شب بود و سکوت و گه گاه صدای ناله ی بیماری از اتاق بغل و صدای سرفه ی پیرمردی از اتاق دیگر. می دانستم که موتور سیکلتش را گذاشته تو حیاط بیمارستان و بی خبر آمده سرکشی. فکر می کنم سال ۷۱ بود. انترن جراحی بودم و روزها به کندی می گذشت. دکتر فرخ سعیدی روز اول سر ویزیت گفته بود: انترنی که در دو ماهی که تو بیمارستان مدرس دوره می گذرونه، اشکش از دستم در نیاد، از این در بیرون نمی ره… یک هفته ای بود که آمده بودیم مدرس. همین نیم ساعت پیش بود، ساعت که دوازده شده بود، دویده بودم تو پاویون و رو دیوار اتاق چوب خط روز هشتم را کشیدم و نگاهم به دیوارهای اوین بود از پنجره ی اتاق که تو تاریکی محو و کم رنگ بودند. حالا صدای دکتر تو بخش می پیچید: « انترنمون کجاست؟ چرا سوپ ژژنوستومی بیمار تخت ۱۲ داده نشده؟»

از اتاق رفتم بیرون. کلاهش را گذاشته بود رو استیشن پرستاری. گفتم: « دکتر آخرین بار ساعت یازده سوپ ژژنوستومی را دادم، تموم شد. آشپزخونه هم زنگ زدم نداشتن.»
گفت: « من این چیزا سرم نمی شه. مریض اینجا خوابیده. جراحی شده. باید از طریق این لوله بهش غذا برسه.»
سرم را انداختم پایین: « آخه دکتر…»
« آخه نداریم. فکر کن این بابا که رو تخت خوابیده،  باباته. عموته. سوپ درست کن»
سرش را تکانی داد و گفت: « بریم آشپزخونه.» راه افتادم. از راهرو بخش آمدیم بیرون. دکمه ی آسانسور را زدم. دستش را آورد جلو و گفت: « انترن من با آسانسور نمی ره پایین… دانشجو جاش تو آسانسور نیست. پله خانم. پله…»

از پله ها دوان دوان رفتیم پایین. مردی با لباس آبی از آشپزخانه آمد بیرون. دست گذاشت رو شانه اش و صدای خنده اش پیچید. رفتیم تو. دیگ خالی سوپ را نشانمان داد. دکتر ترکیبات را گفت و آشپز دست به کار شد و ما هم کمک. خلاصه یه لنگه پا ایستادیم و سوپ آماده شده و با سرنگ کشیدیم و دوباره هر یک ساعت ۳۰ سی سی از ژژنوستومی شوت کردیم تو روده های مریض…
دکتر خداحافظی کرد و رفت که گاز موتورش را بگیرد  و برود و  فردا صبح دوباره برای ویزیت شش صبح بیاید.

آن روزها چوب خط می کشیدم تا شصت روز بگذرد و امروز می گویم به خاطر درس های انسانی اش:
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش…

——————-

درباره ی دکتر فرخ سعیدی

به اشتراک بگذارید!
  • Facebook
  • Twitter
  • email
  • Delicious
  • Google Reader
  • Google Bookmarks

۱۹ Responses to “هر کجا هست خدایا به سلامت دارش”

  1. تو می مانستانی
    من تی مانستانم
    آخر چی ببه کار…

    من به دنبال نوشته بالا تون در وبلاگی اومدم اینجا و خوشحال شدم

  2. هنوز با کامنت گذاری اینجا خوب آشنا نیستم و امیدوارم بیشتر بخونمتون و استفاده کنم

  3. با سلام
    خانم دکتر لذت بردم نه فقط از نگارش شما و به نوشته آوردن زیبای تصویر و واقعه نگاری شما بلکه آن چیزی را که برای من یاد آور خاطرات انترنی اصفهان بود که چقدر شبیه آنی بود که بر شماگذشت “انترن جراحی با روپوش تمیز محاله”اینو یکی از استادهای مامی گفت
    یادشان به خیر و همیشه سلامت باشند که چه به سلامتی کار می کردند و از آن چه که اکنون می شنویم چه به دور بودند.
    در ضمن اگر زحمت کشیده مطلب هندسه اقلیدوسی مرا بخوانید تشکر می کنم

  4. برف در خیال زمستان…نور آفتاب در حصار زمان ذهن…

    درود.
    نوشته تان زیبا و جذاب بود.
    وقتی که آنچه که هست و اتفاق افتاده از ته دل و با صمیمیت می نویسم.
    بی تردید به دل می نشیند.لذت و بهره بردم بسیار.
    مانا باشید.

  5. سلام خانم اسحاقی
    دارم اون لحظه ای را تصور می کنم که ایشان یادداشت شما را می خواند و چه حس رضایتی درونش را پر می کند
    من هم یک استاد ریاضی این مدلی داشتم که الان در فرانسه است و من هم مثل شما می گویم که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش … حتی یک استاد یا معلم این طوری در دوران تحصیل برای آدم بس است که آدم را عاشق معلمی کندو همیشه با احترام به آنها و بزرگیشان تعظیم کند

  6. به سلامت دارش

  7. … انسانم آرزوست.
    خانم دکتر اسحاقی عزیز ممنون که با نوشتن این خاطره/داستان یا به قول خودتون دل نوشته،مارو به مهمونی این لحظه های سرشار از عشق بردید. دلتون شاد.

    راستی شعر گنجشک ها تون هم فوق العاده اس. اینقدر لطیف و ملموس نوشتن فقط از یک دلِ عاشق و مهربون برمیاد. اگر قبل از شما پزشک/نویسنده ای مثل چخوف رو نمی شناختم نمیتونستم شما رو با این همه احساس در قامت یک پزشک باور کنم!
    پایدار باشید.

  8. سلام بانو اسحاقی عزیز
    نوستالژیای همه ی خاطرات زیبا ی گذشته، همچون هیزم نیمسوزی است که با حرارتی لطیف زیر خاکستر روزمرگی ها دفن شده است و با تلنگرهایی از این دست، گُر می گیرد. یاد همه ی اساتیدی که از جان و دل مایه می گذاشتند تا به جای طبابت صرف، حکمت و انسانیت یادمان دهند به خیر باد. ممنون از خاطره ی زیبایتان.دست مریزاد

  9. mersi…
    mersi…
    mersi…

  10. سلام عزیز :
    بااحترام با دوتا غزل متفاوت بروزم ومنتظر نگاه ارجمند شما منت بگذارید
    سپاس بیکران

  11. هرکجا هست خدایا به سلامت دارش …
    حتی فکر کردن به اینکه چنین آدم هائی وجود دارند یا لا اقل وجود داشتند حس خوبی داره … نمی دونم کجا می ریم فقط می دونم که از خوندن اینکه چنین آدمی واقعی و مال قصه ها نیست بسیار لذت بردم .

  12. از خواندن این متن لذت بردم. نه تنها خاطره ای از شخصیت و رفتار انسانی یکی از نوادر پزشکی این مملکت را ثبت می کند، بلکه اثرگذاری آن را در ذهن یک پزشک جوان و قدرشناسی وی را به تصویر می کشد. سایه اش همیشه بر سر ما مستدام.  
    ————————————
    بی تابانه ها: سلام و سپاس از این که این متن را خواندید.
    از بابت لینکی هم که گذاشتید سپاسگزارم آقای دکتر، جدا دکتر فرخ سعیدی از نوابغ حرفه ی پزشکی در کشور ماست.

  13. این را هم اضافه کنم که سوای شخصیت انسانی بی نظیر، کمتر فردی در تاریخ پزشکی مدرن ایران به افتخارات علمی و حرفه ای ایشان دست یافته. متن زیر هم ادای دین بنده به ایشان است:

    http://en.wikipedia.org/wiki/Farrokh_Saidi

  14. هرکجا هست خدایا به سلامت دارش …

    همسر بنده بیمار دکتر سعیدی است
    دکتر اونقدر انسان شریف و بی نظیری است که واقعا نمی دونم راجع به ایشان چی بگم و چی بنویسم
    همسرم ۵ ماهه باردار بود که متوجه شدیم کیست هیداتیک روی کبد دارد . بعد از فهمیدن موضوع شدیدا ناراحت و ناامید بودیم به حدی که خواب و خوراک نداشتیم .
    یکی از اقوام که همین مشکل را در سطح وسیعتری داشت بیمار دکتر سعیدی بود ،ایشان را معرفی کرد .
    بعد از مراجعه به مطب ایشان ، با صحبتها و برخورد ایشان چنان غم و غصه از ما دور شد که انگار اصلا ما هیچ مشکلی نداریم و نداشتیم . دکتر اونقدر روح بزرگ و لطیفی دارند که ادم با دیدن ایشان احساس ارامش میکنه ، به جرات متونم بگم که ایشان دم عیسایی دارن .
    الان دخترم ۲ ماهه که بدنیا اومده و قراره که همسرم تحت نظر دکتر فرخ سعیدی جراحی بشه  

    سایه اش همیشه بر سر ما مستدام.

    من از همینجا دست ایشان را می بوسم

    هرکجا هست خدایا به سلامت دارش …

  15. با تشکر از زحمات این مرد بزرگ(دکتر فرخ سعیدی)

  16. سلام خانم دکتر
    دکتر سعیدی کتابی به نام :راه چهارم راهنمای دانشمندان جوان ایرانی نوشتن که نشر نخل دانش اونو چاپ کرده.این کتاب در مورد راهکار توسعه ایران هست.
    لطف میکنید در پستی جداگانه این کتاب رو معرفی کنید؟خانم دکتر باز هم تجربه هاتون رو بنویسید وحتی شده در قالب کتاب اونها رو چاپ کنید. مثل کتاب مورتالیته وجیغ سیاه از خانم زویا طاووسیان از انتشارات لوح زرین.

  17. سرکار خانم دکتر مریم اسحاقی

    با سلام

    مطلب زیبای شما را درباره استاد فرخ سعیدی خوانده و لذت بردم. چون قرار است به مناسبت بزرگداشت ایشان در فروردین ۱۳۹۳ در شیراز کتابی با عنوان ارجنامه دکتر فرخ سعدی از سوی دانش اموختگان دانشگاه شیراز منتشر شود چنانچه اجازه می فرمایید نوشته شما را با نام خودتان و عکسی از شما در این کتاب بگذاریم. منتظر پاسخ شما هستم.

    با احترام
    دکتر محمد حسین عزیزی

  18. سلام و ارادت فراوان آقای دکتر عزیزی
    بسیار خرسند می شوم که مطلب در کتاب چاپ شود. لطفا پس از چاپ نیز مرا در جریان بگذارید.

    با سپاس و ارادت.

  19. با سلام خدمت خانم دکتر……
    سال ۱۳۶۴ چیف رزیدنت جراحی بیمارستان هفتم تیر بودم.بعد از ظهر های شنبه مورتالیتی موربیدیتی بررسی میشد دکتر سعیدی کتابی قدیمی بیرون اورد و بیحسی لوکال جدار شکم را توضیح داد.
    من که جوان بودم گفتم اقای دکتر شما هنوز این کتابها را نگه میدارید ؟ تمام همکاران رفته بودند …اقای دکتر در حالیکه کتاب را درون کیف چرمی حجیمش میگذاشت نگاهی به من انداخت وبعد به باغ بی برگ زمستانی خیره شد،پایش را ارام کف اتاق زد و گفت :پسر تو چه میدانی چه کسانی زیر این خاک خوابیده اند و ادامه داد
    پشه کی داند که این باغ از کی است
    در بهار امد و عمرش تا دی است
    روز بعد این شعر را برایش گفتم دادم راننده امبولانس در راه بازگشت به او بدهد:
    پشه ان جانیست کزو اندر جهان
    گشته ویران درگه فرعونیان
    گر که ما پشه وتو شاهین بدی
    بهر شاهین کردن ما کی شدی؟
    گر طریقش را بدانی ای عقاب
    می بپرور پشگان را بر ثواب
    ما بخوانیم درس وتو منت بنه
    زود ای ودیر رو و درس ده…
    ….
    دو روز بعد وقتی در حال عمل بودم وارد اتاق عمل شد و گفت :
    ببین خوشخو خیالم راحت شد اگ جراح خوبی نشی اقلا شعر گفتنت بد نیست….
    روزی نیست که به یادش نباشم
    یادش گرامی و عمرش دراز باد.

پاسخی بنویسید

*