داستانِ «تنها با تو »
- ۱۰٫۱۸٫۸۸
- داستان از دیگران
- ۶ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
تنها با تو- کتاب « ماه و قوطی های بلند- ابوالقاسم مبرهن »
تا صبح فقط دو ساعت چشم برهم گذاشتم. جیک جیک گنجشک ها را که شنیدم چشم باز کردم. با این همه همسایه بغل گوشم باز هم خوف برم می دارد؛ هر شب زیر بالش قیچی می گذارم. روپوش می پوشم، روسری می گذارم؛ می روم نان بگیرم. پنجره ی همسایه ی روبه رویی هنوز نیمه باز است.
« لابد تا صبح کشیکتو می داده ملیحه، برو بیاتو شماره می کنه.»
ظاهرش را که دیدم گفتم امام زاده است.
میان همه ی همسایه ها فقط با من خوش و بش می کرد.
« خانوم قائمی، خانوم قائمی » ماست مایه نمی زد، اما همین که پشت می کردم شروع می کرد به وِر زدن: « خدا شوهرشو بیامرزه، مرد ساکتی بود، تنها بدیش این بود که زهرماری می خورد.»
در را بی صدا می بندم. سپور، سرِکوچه، توی تاریک روشنِ صبح نگاهم می کند و سرش را با لبخند معنی داری تکان می دهد؛ به قول شوهر خدابیامرزم، سلام گرگ بی طمع نیست. خدا می داند که همین چقدر پشت سرم وِر زده است: « صبح به این زودی، تک و تنها، با یه عالم سرخاب سفیداب مثلاً می ره نون بگیره! »
سپور و سلمان بقال و ممد بی رگ و همسایه ی روبه رویی و بقیه را باید به یک اَرابه ببندی. سلمان بقال که نگو، چشمش کرایه می خواهد، فقط یک بار دهنم سوخت گفتم: « آقا سلمان شکر داری؟ »
خنده تمامِ صورت لاغر و مردنی اش را پُر کرد: « اونم روی چشم! برا شما نداشته باشم برا کی داشته باشم؟ یه محله ست و یه خانوم قائمی.»
پول خُرد را که توی دستم می ریخت، با نوک انگشت لاغر و سیاهش کف دستم را فشار داد و لبخند زد. ممد بی رگ آن طرف تر، زیر تیر چراغ، از پشت سبک و سنگینم می کند. برای هر دو نفرشان اَبرو ترش می کنم.
توی صف نانوایی، سمرقند چادرش را تا نوک دماغش بالا آورد. مرا که می بیند رو بر می گرداند. چرا؟ برای اینکه پا اندازی کرده بود تا زنِ همسایه ی بغلی اش بشوم که دو تا بچه ی یتیم روی دستش مانده بود. وقتی گفتم نه، شروع کرد به زیر و بالاگفتن: « خانوم قائمی رو می گین، همین ماشین نویسه؟ اوف اوف اوف، دیگه نگو، افاده داره طبق طبق! خانوم که خودش اجاقش کوره، براش یه آدم حسابی پیدا کردیم که لااقل سرش به بالین یه نفر باشه تا این همه حرف براش درنیارن، خانوم گفته: آقا بالاسر و بچه می خوام چی کار؟ »
خدا می داند که این حرف را نزده بودم، فقط گفته بودم: « شوهر، همون شوهر اول؛ با اینکه می دونست عیب از منه، خم به ابرو نیاورده بود و بیست سال بالا سرم بود.»
نان می گیرم. همسایه ی روبه رویی نوک دماغش پشت پنجره معلوم است، سرش را بیرون می آورد که سلام و علیکی بکند؛ نگاهش نمی کنم. چه سلامی، چه علیکی/ بیپاره خودش نمی داند که مردم پشت سرش چه قدر صفحه گذاشته اند. سلمان بقال و ممد بی رگ توی بوق دمیده بودند که : « طرف هر روز ساعت چهار می ره و نُه شب می آد؛ با شوهرش هم دعوا مرافعه داره.»
دمِ در اداره که می رسم مرتضایی مامور اطلاعات سلام می کند و می گوید: « ببخشین خانوم قائمی، موهاتون…»
حمیده به جانم افتاده بود که سیاه و سیاه بازی تا به کی؟ گردنم می گذارد که موهایم را مش بکنم. آرایشگر دستی به موهایم می کشد و می گوید: « ببخشین خانوم قائمی، باید از نظر روانی شاد و سرزنده باشین وگرنه مِش به موهاتون نمی گیره.»
تا ظهر روی صندلی آرایشگاه می نشینم، فقط جلوِ موهایم را طلایی می کنم.
طلاییِ موهایم را زیر مقنعه قایم می کنم. توی اداره با این همه ادم که دور و برم وول می خورند دلم با هیچ کس نیست؛ سلام و علیک های الکی، احوال پرسی های الکی، لبخندهای الکی.
حمیده زیر پایم می نشیند که برویم خانه ی حاج خانم نصرتی جلسه. از بی کاری بلند می شوم و می رویم. توی جلسه جای سوزن انداختن نیست، انگار راسته ی زرگرها. چادرهایشان را تکان می دهند، مثلاً هوا گرم است! یک نفر ته دلم می گوید: « ملیحه راستشو بگو برا خودت گریه می کنی؟» جلسه که تمام می شود زن ها می نشینند به گپ زدن. حاج خانم نصرتی جلو می آید، کنارم می نشیند و صورتم را می بوسد. زیر چادرم از بوی ادکلنش پُر می شود. از هر دری حرف می زند. خبر از هر جا که بخواهی دست اولش را دارد. نمی دانم اسمم را از کجا یاد گرفته؟! حتم حمیده بهش گفته است. بعد شروع می کند از شوهر خدابیامرزم حرف زدن. طوری حرف می زند انگار صد سال می شناختش! یک دهن به صد دهن، خنده از لب هایش دور نمی شود. سرش را زیرِ بره ی چادرم می آورد: « یه نفر دارم که حاضره برا خوشگلی مث تو، طبق طبق لیره بریزه؛ حاضری یه ماه صیغه اش بشی؟ اگه حاضری دفعه ی دیگه اومدی جلسه، بله رو به خودِ من بگو.»
تا چشم بچرخانم، بلند می شود می رود طرف دیگر مجلس. غیظم می گیرد، بلند می شوم از جلسه می زنم بیرون. حمیده دنبالم می آید. صدایم می زند: « ملیحه! ملیحه! » نگاهش می کنم. می گوید: « حاج خانوم نصرتی تو گوشِت چی گفت؟ »
« هیچی.»
و از حمیده جدا می شوم.
شب خودم را توی آینه نگاه می کنم، گوشه ی چشم هایم چین افتاده است. به عکس توی قاب عکسِ کنار دیوار خیره می شوم. از توی گنجه بطری تلخی اش را برمی دارم. این نصفه را به یادگار نگه داشته ام.
از توی قاب نگاهم می کند. « سلامتیِ خودت مَرد! »
آرام سرم را روی بالش می گذارم.











……..سلام بانو
سپاس از معرفی و انتخاب داستان ها . داستانتان را هم خواندم . زبان روان و پرداخت خوبی داشت .به دلم نشست خیلی .
برقرارمانی و شاد
دروددرود به روزم
اتفاقی در من نشسته است
.
.
.
دروووووووووووووووووود
دوشعر ناخوانده بی قرار نگاه شما
÷روانگی از آن شما آسمان آبی اما…
درود بر شما خانم اسحاقی
استفاده بردم.همچون همیشه نوشتارتان قابل احترام و آموزنده است.
من نیز با سروده ایی به روزم
تشریف بیاورید
در گلو مانده هایم را بخوان
:mrgسلام خانمم اسحاقی
از نوشته هاتون لذت بردم، نمی دونم اسمتون چیه ولی خوشحال میشم بدونم
منتظر ایمیلتون هستم