داستان « عشق خاکستری»
- ۱۰٫۱۸٫۸۸
- داستان از دیگران
- ۱ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
عشق خاکستری- کتاب ماه و قوطی های بلند- ابوالقاسم مبرهن
نیمههای روز پدر برمیگردد. مادر می گوید: « باز هم؟ » پدر بی حرف جوراب هایش را می کند و به گوشه ای پرت می کند. مادر نگران به او، به من و به خواهرم نگاه می کند. پدر می گوید: « چیه آدم ندیدین؟ » مادر می گوید: « اگه کارخونه تعطیله چرا صُبا می ری؟ » پدر با غیظ می گوید: « عادت کردهم.» خواهرم به من نگاه می کند، من به مادر، مادر به پدر. پدر از زورِ نگاههای مادر سرِ خواهر داد می کشد، و من از خانه می زنم بیرون.
نیمه شب بیدار می شوم. پدر از زورِ گرما روی تختِ توی حیاط دراز کشیده و به آسمان نگاه می کند. این روزها خودش را به من نزدیک تر کرده است. به مادرم گفته بود که می خواهد دنیای ساکت مرا کشف کند. خنده ام می گیرد. هر بار که به من نزدیک می شود انگار احساس فیلسوفانه ای بهش دست می دهد. یک بار از من پرسید: « مرتضی چه رنگی رو دوست داری؟ » با اینکه سبز را دوست داشتم گفتم: « جگری.» شب که شد به مادرم گفت: « بیشتر مواظب مرتضی باش. » مادرم گفت: « بیکاری، بند کردهی به مرتضی!» پدر کلافه می گوید: «خط تولید خوابیده، تقصیر من چیه؟» دیروز پیشنهاد بازی کامپیوتری به من کرد. توی راه از جوانی هایش گفت:« هم سن و سال تو که بودم لیلاجِ محل بودم، عربده می کشیدم و کسی جلو دارم نبود.» به پدر نگاه می کنم، از من کوتاه تر است، رگ گردنش بیرون زده است. بعد، از اولین عشقش حرف زد. می توانستم حدس بزنم که مادرم نبوده است. یک لحظه ایستاد، دستش را روی شانه ام گذاشت: « فکر می کنی کی روی دیوار ما نوشته؟ »
« کدوم نوشته؟ »
« تو چقدر بی توجه ای پسر! سن و سال تو که بودم… آخ…!» و بقیه ی حرفش را خورد.
روی دیوار ما نوشته بودند« آ » مثل آرزوهایم. اولین بار خودم دیده بودم و به رامین نشان داده بودم، رامین گفته بود: کار شهروز است. « آ» ترکِ موتور شهروز می نشست، موهایش در باد پریشان می شد. شهروز برای سوسه ی ما بوق می زد. دیروز که شهروز « آ» را توی پرایدِ مو بلنده دیده بود، از غیظ مشت کوبید به دیوار. من و رامین دمغ شدنش را که دیدیم کیف کردیم. رامین گفت: « دختره خوب ضد حال زد.»
پدر گفت: « خنگ خدا « آ» حتما اسم یه دختره.» از کشف پدر خنده ام می گیرد. توی بازی کامپیوتری دو بار می بازد. برگشتنی باز هم از نوشته ی روی دیوار می گوید برای اینکه خیالش را راحت کنم می گویم: « رویِ دیوار همه ی محله ها همین چیزها رو می نویسن.» وقتی از کوچه ی قدیمیِ پدربزرگ رد می شویم، روی دیوارشان نوشته اند عشق خاکستری. پدر می گوید: « عجب!»
« این قسمتی از یه تصنیفه.»
پدر می گوید: « عجب! عجب! » توی خیابان فرعی باز هم « آ » را می بینم، جلو ماشینی مو بلنده نشسته است. « این پسره رو می شناختی؟! »
می گویم: « نه. »
« اون دختره رو چطور؟ ! »
« اصلا»
نزدیک محله ی قدیمی یک لحظه می ایستیم. پدر به درخت های آلوچه خشکیده نگاه می کند. می دانم دوباره یادِ دوست قدیمی اش یوسف افتاده که از غصه ی زنش خودش را دار زده بود. هر بار که یادِ دوستش می افتد اشک توی چشم هایش می نشیند.
به خانه می آییم. خواهر می گوید: « کی باخت؟ » من اشاره می کنم. خواهرم لبخند می زند. مادر غر می زند« تو رو چه کار به بازی کامپیوتری؟ » پدر کتش را بی حرف آویزان می کند. آهسته توی جیب پدر را می گردم. می دانم گاه به گاه سیگار در آن می گذارد. یک نخ لای تقویم جیبی اش تا خورده است. بر می دارم. بالای روز دوشنبه نوشته است : کارگرها تا صبح جلوِ درِ کارخانه خوابیدند. امروز چشم عسلی از کنارم رد شد.
تقویم را می بندم. رامین سوت می زند، پیام می دهد. لباس می پوشم می روم دم در. می گوید: « شهروز از غیظِ دختره می گه: می خوام برم زاهدان،برگشتنی یه ماشین بارم زیر پام! »
تا نیمه شب کنار تیر چراغ می نشینم و سیگار پدر را دو نفری می کشیم. نیمه شب به خانه می آیم. پدر توی حیاط دراز کشیده است: « با رامین از چی حرف می زنی؟» می گویم : « از مدرسه و خنگ بازی دبیرامون» به اتاق می روم. خواهرم می گوید: « سیگار کشیده ی ؟ » می گویم: « فضولی! » خواهر می گوید: « مادر شک کرده! » پدر صدایم می کند. مادر نگاهش می کند. پدر می گوید: « تو برو می خوام باهاش مردونه حرف بزنم.» می رود. پدر می گوید: « مرتضی تو باید به چیزی اعتقاد داشته باشی، مثلا خدا.»
« اعتقاد دارم.»
« آفرین! آفرین! » بعد ادامه می دهد: « مرتضی می ترسم با این سادگیت نتونی گلیمتو از آب بیرون بکشی! »
ساکت نگاهش می کنم،توی دلم بهش می خندم.
صبح پدر دوباره لباس می پوشد، خودش را توی آینه نگاه می کند. من از زیر ملافه نگاهش می کنم. بیرون می رود و ساعتی دیگر برمی گردد. کتش را آویزان می کند. بیدار می شوم. جیب بغلش را می گردم، از لایِ تقویم جیبی اش یک نخ سیگار برمی دارم. به تاریخ امروز نوشته است:« چشم عسلی از کنارم رد شد. کارخانه تعطیل است، همه بیکار شده اند.» از دنیای پدر خنده ام می گیرد. امروز خواهرم آهسته به مادرم گفت پدر هر روز صبح جلوِ آینه می ایستد و به خودش ادوکلن می زند. مادر نگران به خواهرم نگاه می کند، بعد به سطل خالیِ برنج. پدر دیشب گفته بود که دیگر نمی تواند برنج نسیه بخرد.
امروز از زیر ملافه به پدرم نگاه کردم. جلو آینه که ایستاد قوز کرده بود، مچاله شده بود. روز به روز آب می رود. اتاق بوی ادوکلن گرفته است. پدر که می رود، مادر هراسان چادر سرمی کند و آهسته به دنبالش می رود. به خواهرم نگاه می کنم، رنگش پریده است. به قاب عکش عروسی پدر نگاه می کنم، مادر کنارش ایستاده است با موهای بلند و صورتی کشیده و گندمگون. یک نخ از سیگار پدر را برداشته ام، روی پله می نشینم و آتش می زنم. خواهرم نگران نگاهم می کند.











سلام
خیلی عالی بود…
مرسی…