شعری از مایاکوفسکی
- ۱۰٫۰۸٫۸۸
- شعر دیگران
- ۴۴ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
« شعری از مایاکوفسکی»
« بازی های شگفت انگیز »
این چه حرفی است؟
کدام مرگ؟
فرشته ی مرگ را
با قلعه ی مهجور ما چه کاری ست؟
این مهملات را قبول دارید؟
به راستی شرم آور است!
این هیاهو
تکاپوی پیکار نیست، کارناوال است
ضیافتِ بانیِ جشن نام گذاری،
و این عرصه گاه
برای جنگ نیست-
میدان تیر است
تفرج گاهی برای شلوغی و تفریح،
و آن آقا
بر خاکریز
توپچی نیست،
میزبان است که با لباس وزغ ها
از لوله ی دیدگانش شلیک می کند.
این صدای غرش توپ ها نیست،
صدای درشت و دل انگیز میزبان است
و این صورتک ها
نه ابزاری برای دفاع از گاز،
که تنها بازیچه ایست
برای خنده و تفریح
نگاه کنید!
موشکی آمده است
بام دنیا را مساحت کند.
آخر مگر مرگ می تواند
این قدر زیبا
برچوب فرشِ مجلای آسمان بازی کند؟
آه تمنا می کنم نگویید
” خون از زخم ها می چکد ” .
این حرف وحشیانه است!
این قطره ها خون نیست،
گل میخک است،
نشانی ست برای شجاع ترینِ جنگجویان
آری چنین است،
مغز نمی خواهد، نمی تواند درک کند
آخر به غیر از چند بوسه
از برای چه کار دیگری
دستان خندق، گردن توپ ها را در آغوش گرفته است؟
آن ها را کسی نکشته است-
ضعیف بودند،
تاب نیاوردند.
اگر هم زمین
از رودِ سن تا خودِ راین سیاه است،
جز به خاطر شکوفه های سحر آمیز نیست-
شکوفه های زردفام درختان قانقاریا
در باغچه ی اجساد.
آن ها را کسی نکشته است!
نه،
باز هم نه،
آن ها به ناگاه بلند می شوند،
به خانه هاشان می روند
و با لبخندی به همسرانشان می گویند
که صاحب مجلس
چه با نشاط و بذله گو بود.
نه گلوله ای دیدند،
نه مینی
و بی گمان
قلعه ای هم در کار نبوده است!
این ها فقط بازی بود
چند بازی
از دنیای شگفت آور جشن نام گذاری.
مایاکوفسکی-کتاب ساده چون صدای گاو-ترجمه ی بابک شهاب











همه چیز بازی بود ..
حتی شعر ..
وقتی گنگ می شوم و قلمم زنده ..
مریم جان
از گلچینت ات متشکرم
درووووووود
همیشه اینجا برای ماندن و خیره شدن بهترین جاست
ممنون شاعر
ب——روزم
و منتظر دیدگاه خوبتان میمانم
مانا ماندگار
./
[...] شعری از مایاکوفسکی Share and Enjoy: [...]
راست می گوید. اینجا هم خبری نیست جز میهمانی رنگ های سبز غرق در سرخی!!!!!!
آه تمنا می کنم نگویید
” خون از زخم ها می چکد ” .
این حرف وحشیانه است!
این قطره ها خون نیست،
گل میخک است،
نشانی ست برای شجاع ترینِ جنگجویان
همین طور است…!
چقدر دلم را به درد آورد این شعر ..
چه انتخاب زیبایی بود.چی می شد واقعا توپها را بغل کرد برای یک بوسه ..و در باغچه ی اجساد کسی &کسی را نمی کشت……جای قطره های خون گل میخک گذاشت… و در میدان جنگ کارناوال شادی براه انداخت…/…../…همیشه طعم بخصوصی دارد این وبلاگ.وقتی می آیی دیگر براحتی نمی توانی برگردی و وقتی برمیگردی آنقدر پرُی که دیگر نیازی به چیزی نداری..سپاس گزارم خانم اسحاقی عزیز…مهربانی شما هم چیزی از این وبلاگ کم نداره …ما داریم از شما یاد میگیریم :مهربانی را و چگونه نگریستن را ..
وووو
میزبان است که با لباس وزغ ها
از لوله ی دیدگانش شلیک می کند.
این صدای غرش توپ ها نیست،
صدای درشت و دل انگیز میزبان است
و این صورتک ها
نه ابزاری برای دفاع از گاز،
که تنها بازیچه ایست
برای خنده و تفریح
نگاه کنید!
موشکی آمده است
بام دنیا را مساحت کند.
آخر مگر مرگ می تواند
این قدر زیبا
برچوب فرشِ مجلای آسمان بازی کند؟
برای مایاکوفسکی که در “خطاب به سرگئی یسنین” شیوه پایان دادن به زندگی از طریق خودکشی توسط سرگئی یسنین را محکوم می کند اما متاسفانه خودش هم به همان طریق متوسل می شود .
چانه ام
می لرزددر میان بغض
آن گاه که
تو خودت ،خودت نیستی
سایه ات بر سر من
اما
تو خودت از سایه ات گریزان هستی
سلام
خیلی ممنون خانم اسحاقی که سر زدین.یه مدتی طول کشید که به اثر اوضاع دوران بی رگ فائق شوم.به هر حال.
“این قطره ها خون نیست،
گل میخک است،
نشانی ست برای شجاع ترینِ جنگجویان”
بویژه به دلم نشست.
سپاس
سلام مریم عزیز
این شعر و این انتخاب بسیار زیبا بود… مناسب با حال و هوای این روزها
سپاس از شما
سلام خانم اسحاقی عزیز
این شعر هجویه ای زیباست بر جنگ و خشونت
این روزها کلمات اند که می توانند اندکی ازبغض فرو خورده و تنفر مان را نسبت به خشونت نشان دهند انتخاب بجایی بود و با لطفتان با مایاکوفسکی هم آشنا شدم
آمده ام که سر نهم …
سلام
بتازید بتازید که چالاک سوارید ،،، بنازید بنازید که خوبان جهانید
مریم عزیز
شعر به روزی را انتخاب کردی ….باشد تا بهارمان شود این روزها!
سپاس از حضور ملموس . زیبای شما ….
تن گرم ظهری در خنکای سایه ی دیواری که با بهت بیراه نگاه ان سایه در معبد کنار باغ و ان کوچه ی پر درخت رویایی رو به زرینه ایی دور …آشنا … مملو از برگهای رنگی .. خشک .. با لرزش دل رنگی اتفاقی پاییزی .. در صدای خش خشی گنگ .. که نوسان رفتنت را زمزمه می شوند در تصویری به یادگار از استان پاک درختی که ارام در بستر خود ارمیده بود .. در چشمان من رویید
و شکاف سینه ی ان تبریزی بلند .. که گویی نوک نازکترین شاخه هایش .. کنار نسیم بی پروا در سکوتی سکر آور از لب آبی اسمان بوسه بر می داشتند
سلام دوست خوب
به موقعه بود
به خانه ی من هم بیا
سلام مهربان بانو.
با احترام به خوانش شعر تازه ام دعوتید.
سپاس
سلام این شعر زیبا که مربوط به دوران جنگ های داخلی پس از اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه بحران زده در اولین سالهای پس از انقلاب به خوبی آشفتگی و هرج و مرج و خونریزی ها را به خوبی گاهی با کلام تلخی طنز و گاه با کلامی به درد آمیخته بیان می کند و حسی را در من ایجاد کرد هنگامی که نمایشنامه ساس او رادر سالهای دور دور می خواندم . ممنون از مطلب خوبتان داستان را هم خواندم ولی متاسفانه حرفی برای گفتن در آن مورد . ندارد . نسل ما گاه در ارتباط برقرار کردن با مطالب بسیار ضعیف است و این قلم بیش از سایرین
خانم اسحاقی عزیز
شما لطف دارید. در مورد سرمایه گذاری کتاب به نظر من تمام سرمایه گذاری را باید ناشر انجام دهد. در جامعه ی ما تا اطلاع ثانوی هیچ چیز شفاف نیست . بنابراین خودمان را گول نزنیم و با طناب دیگران به ته چاه نرویم. ولی اگر به ناشری ایمان کامل دارید می توانید در سرمایه گذاری کتابتان شریک شوید در غیر اینصورت نه. این نظر من است.
سلام خانم اسحاقی …
جالب و دوست داشتنی … متناسب با شرایط روز وطن …
در پناه خداوند متعال … و وبلاگ دوست داشتنی شما از خطر
فیلتر در امان باد .
سلام خانم اسحاقی
مدتی نبودم پوزش بابت تاخیر
انتخاب زیبایی بود مخصوصا با ترجمه ی خوبی که صورت گرفته بود خوانشش لذبخش و دوست داشتنی بود
ممنون از معرفی کتاب
با احترام من هم به روزم عزیز
سلام گرامی
با شعری به روزم و منتظر نگاه مهربان شما
با احترام[گل]
سلام خانم اسحاقی…
از شعری انتخابی شما که یک سفارش ناب اجتماعی است بهر ه هابردم ضمن این که با شعری امدم مجالی اگر شد سری برسانید .
سلام خانم اسحاقی ، این شعر میخکوبم کرد. پیروز باشید.
تو را من چشم در راهم…
این قطره ها خون نیست،
گل میخک است،
نشانی ست برای شجاع ترینِ جنگجویان
آری چنین است،
مغز نمی خواهد، نمی تواند درک کند
آخر به غیر از چند بوسه
از برای چه کار دیگری
دستان خندق، گردن توپ ها را در آغوش گرفته است؟
هم خاکستر…
سلام.با کار جدیدی به روزم.
این شعر را بسیار دوست دارم
نمی دانم کجا می توان یافت مایاکوفسکی را
تنها می دانم
سوار بر دو چرخه
شعر می سرود
برای پیاده ها
بر علیه سواره ها
پ ن
می دانید چه لحظه ای کویر زندگی ام طمع دریا را چشید
جش نامگذاری ؟ چه اسم با مسمایی ! سرتاسر شعر حول نام گذاری میچرخد . شاعر تلاش میکند نام ها را عوض کند و از این طریق محتوا را از خشونت و نابودی به لطافت و عشق تبدیل سازد . شاعر در پایان شعر راضی به خانه میرود . او در خیال خود موفق شده است تا این دگردیسی تردستانه را در ذهن دیگران بنشاند . نحوه برخورد شاعر با این دگردیسی بسیار افشاگرانه است . از یک سو از طریق نشان دادن تناقض صلح و جنگ توانسته است مشترکات آن دو را نیز بنماید . دیدن این دووجه در کنار یکدیگر بسیار تکان دهنده است .در ابتدای شعر از کارناوال سخن میگوید. از صورتک هایی که در کارناوال به چهره میزنند . و این تاکیدی است بر همان نام گذاری . این بار برعکس . افراد ذاتا صلح دوست اند و جنگ تنها صورتکی است بر چهره واقعی انسان .تن های قانقاریا گرفته شکوفه زار میشود و صاحبخانه و بانی جشن خود را به غوکی بدل میسازد که چشمانش توپخانه اند . آن ها که مرده اند برمی خیزند و از اینکه دیگران را ترسانده و نگران کرده اند عذر میخواهند . برای خنده بود ببخشید . شاعر خود را به ساده لوحی میزند تا از هول جنگ برهد .
ضمنا در سوز و گداز است وبلاگم
سلام ……
خواندمتان ولذت بردم از زیبایی کارتون
دعوتتون می کنم به خوانش دو غزل واستفاده خواهم کرد از نظرات ارزنده تون
سپاس بیکران
محضر دوست خانم مریم اسحاقی
مانده از حوصله دانگی؟
“هابرماس” مدافع نقد مدرنیته
گزیده های شما همیشه خواندنی اند خانوم
امید که روبراه باشید و سلامت
ودرود
باسلام
گدای نابینایی در کوچه ای عبور می کرد …………
انجمن فرزانگان کویر
درود
زیبا شعری از شما خواندم دوباره
در آتش عشق ،شعلـــــه ور شد فرهاد
آواره به هـــــــر کوه و کمر شد فرهاد
از تیشــــــــه شنید، قسـمت شیرین را
ای مرگ بیـــــــا، که با خبر شد فرهاد
با دواستکان رباعی آماده پذیرایی از ذهن خلاق شما شاعر گرامی هستم
بدرود
با سلام
پادشاهی پارسایی را دید. گفت: به هیچت از ما یاد آید؟
گفت بلی ! ……………
انجمن فرزانگان کویر
نگاه کنید!
موشکی آمده است
بام دنیا را مساحت کند.
آخر مگر مرگ می تواند
این قدر زیبا
برچوب فرشِ مجلای آسمان بازی کند؟
…………………
وقتی نیستید هم سر میزنم به اینجا
کارتونی جدید..
با موضوع علاادین و چراغ جادو…
سر بزنی ممنون میشم..
http://abukoorosh.blogfa.com/
سلام
چه انتخاب خوبی بود .
از شاعری که دوستش دارم و عکسش همیشه در اتاقم به من نگاه می کند .
ممنون هم بابت شعر و هم کتاب .
[گل][خداحافظ]
دهان که باز می کنی
هزاران پرنده
با لبانت آواز می خوانند
نگو که نمی آیی
بهار اینجاست!
نوروز را با تمامی شادیها و غمهایش دوست می دارم ….
لحظه هایی که از فصل خوش بودن با شما به قلبم رسیده است …..
زیبایی را …..لبخند را…. و فانوسی برای روزهای نیامده مان …. در ان می اویزم …..
یادمان باشد ….. گرمی دستهای پر مهر مان را از هم دریغ نکنیم
تا باد چنین بادا
ارزویم سلامتی برای همه ی شما دوستان …خ وب … مهربان ….است
سلام
منتظر بی تابانه هایت می مانیم نازنین
***
و اما
سال نو بر مدار رویش ، جوانه زدن و تازه شدن حلول می یابد
نوروز قاصد مهربانی است و پیام آور دویدن خون زندگی در رگهای آزادی و آزادگی ،
پس نوید رستن بر شما خجسته و دلتان چنان بهار در اندیشه ی رُستن باد
شاد باشید
با سلام
نوروز این تجلی و شکوه اراده خداوند بر شما نیک اندیشان مبارک باد.
و سعادت و سلامتی در این سال ارمغان شما باد
انجمن فرزانگان کویر
زندگی تمامش یک «بازی» است، بازی مرگ و زندگی، درد و لذت، فقر و ثروت و …
و عجیب آنکه بشر متمدن امروزی از بلاهت و حماقت نیاکانش ذره ای کمتر ندارد.
جنگ ها و جدال های قبیله ای و نژادی و کشوری چه کم از نبردهای گلادیاتوری دارد؟
در این میان از یک شاعر لطیف دل چه برمی آید جز آنکه این سفاهت را به یک بازی احمقانه مانند کند و از این نظرگاه آئینه ای در برابر دیدگان دوداندود بزرگان شقاوت بگذارد.
«…جز به خاطر شکوفه های سحر آمیز نیست-
شکوفه های زردفام درختان قانقاریا
در باغچه ی اجساد…»
یاد شعر زیبائی از شل سیلور استاین عزیز افتادم:«…پارو بزن، پارو بزن قایقت را/ بهآرامی در مسیر رودخانه، شاد و بیخیال/ که زندگی رویایی بیش نیست/ پارو بزن، پارو، پارو، پارو/ شاد و بیخیال، از میان روغنهای ریخته/ لاستیکهای کهنه، مفتولهای زنگزده/ قوطیهای آبجو، جعبههای کیک/ لیوانهای پلاستیکی، ورقههای آلمینیومی/ … / ما فقط پارو میزنیم، پارو میزنیم قایقمان را/ بهآرامی از میان پلیدیها / و هیچکس، هیچکس، هیچکس، هیچکس/ حتی ذرهای به اینها اهمیت نمیدهد…»
روح زیبایتان را باز می ستایم
ارادتمند
افشین خداشناس
۷فروردین۸۹
رشت
با سلام
با احساس سرریز خوشی از این ملاقات مجازی حتی
با احساس غرور حقیقی از آنکه دوباره باز یکی از مایاکوفسکی
با احساس شدن سواری مرد که خواهد آمد حتی اگر مایاکوفسکی گفته باشد :
من مرد نه
ابری شلوارپوشم
سلام مهربان
دلتان بهاری