داستان کاجو- مجید دانش آراسته
- ۱۰٫۰۱٫۸۸
- داستان از دیگران
- ۲ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
داستان کوتاه: کاجو
مجید دانش آراسته -کتاب ساختار شکن چشم ها
این قهوه خانه باغ وحش نباشد یک تیمارستان به تمام معنا است. پاتوق بالاخانه ای هاست. کاجو که بیاید خودت می بینی یک رقم دو رقم دیوانه نداریم. بفرما این هم شیشکی او که برای پاسیار قهوه چی می بندد. دماغش مثل بوکسورها پت و پهن است و پاسیار بیت فورد صداش می کند. یعنی ماشین بی دماغ.
قهوه چی تا بناگوش کچل است و کاجو به او می گوید: کچل آرژانتینی. کچل برزیلی صداش می کرد به عقل نزدیک تر بود. چون آدم را به یاد روبرتو کارلوس می انداخت.دیروز داشت با کلوچه حرف می زد. امروز با آلوچه خشکه. انگار آن ها زبان دارند و حرفش را می فهمند. می گفت: چرا صورتت سرخ شده، خجالت می کشی؟ از کی ؟ از من؟ دشمنت خجالت بکشد. تو عزیز منی، نان منی، مامان منی. می فروشمت. ناراحت نباش. مگر تا حالا تو را نفروخته ام. قربان معرفتت که برخلاف این موجودات دو پا به فکر زن و بچه هایم هستی. تا حالا شکم آن ها را سیر کردی بعد از این هم می کنی. بلایت بخورد توی کاسه سرم. می پرسی چرا تو را آورده ام این جا. دل به دل راه دارد. رفیقت آلوچه خشکه هم این سوال را کرده بود.
بهش گفتم : به جهنم کسی نگاهت نمی کند. این ها که آدم نیستند، مثل من بدبخت اند. خدا را شکر که زبان نداری. و گرنه مثل من می گفتی: این جا یک دیوانه خانه است. نازنازی جای من تو همین فلاکت خانه است. توی همین معتادها و مست های آواره. تو که این را از من بهتر می دانی. تو و کلوچه که سال ها با هم آشنایید. خوب می دانید که من از بدبختی این جا می آیم. اگر دو تا شوخی با این کچل آرژانتینی نکنم از غصه دق می کنم. دلخوشیم همین بستن شیشکی است. بچه هایم دیگر بزرگ شده اند و حرف مرا گوش نمی کنند. آن ها فقط از من توقع دارند، ولی تحویلم نمی گیرند. شاید از این که پدرشان هستم خجالت می کشند. از من موبایل می خواهند.
می گویند: همه موبایل دارند تو و کلوچه خوب می دانید که من با چه بدبختی چرخ زندگی را می چرخانم. لودگی می کنم. برای شما شعر می سازم و آن را با آهنگ می خوانم و قر می دهم و صنار سه شاهی در می آورم. من دلقک نیستم. ولی مجبورم با لودگی امرار معاش کنم. خانه که می روم، لباس در نیاورده مادر بچه ها می گوید: این را نداریم آن را نداریم. چپ چپ که نگاهش می کنم دوزاریش می افتد که از راه رسیده ام خسته ام. از نگاهش می خوانم که می گوید خدا آدم را محتاج بچه ها نکند. حالا دیگر نمی پرسم کدام گوری رفته اند. تقصیر من است که برایشان کفش کتانی آدیداس خریدم که بروند فوتبال بازی کنند. آلوچه خشکه مرا از فکر و خیال بیرون می آورد و می گوید: کاجو صدایت می زند. من لودگی می کنم و می گویم: کجایید بابا. نازنازی من داد از فراق شما اشک می ریزد و تو را به دست آن ها می دهم.
پیوندهای مربوط به نویسنده











سلام خانم اسحاقی عزیز
از لطف شما ممنونم. خوشحالم از این حس مشترک. منهم لینکتون میکنم.
خیلی هم خوشحال می شم برای این کار. چون خیلی زحمت کشیدم و هیجان داشتم برای نوشتن و تحقیق درباره الی. منتظرم