داستان « شاطری برقصم؟ »


داستان « شاطری برقصم؟ » از من را در سایت ادبی والس بخوانید.

داستان « شاطری برقصم؟»

شاطری برقصم؟ دیگر سنم از این حرف ها گذشته. نه! نه! اصلن اون جوری نیست. دست­هایت را طوری تکان بده که انگار می­زنی توی آرد  تا خمیر نچسبد. حالا خمیر را ورز بده. آها! همین طور. بتابانش. نه! درست بشو نیستی! تو هم که شدی منظره! آخرش یاد نمی­گیری. حالا خمیر را  این دست آن دست کن و یواش یواش بلند شو و کمرت را بچرخان.آ بارک الله دختر! حرکت دست هات را بیشتر کن. ماشاالله، ماشاالله! چه برقی می­زند چشمهات. بچرخ عزیزم. گوش شیطان کر با این دامن شده­ای دسته­ی گل. چی می خواهد بهتر از این؟ یاد جوانی­هام افتادم. لچکم را گره می­زدم بالای سرم و موهام از گوشه ی لچک می­ریخت بیرون. آره، قربان دستت. این استکان را  بردار. ها، ها! نگاه کن! نگاه کن مشکین! دارم می­رقصم. این دور آخر است. به ارواح منصور این دور آخر است. نه! تو را کفن نکنم. می­خواهم تو یاد بگیری. حالا دولا شو. آها. نیم چرخ بزن و دوباره بنشین، چین­های دامنت بنشینند روی زمین.

اولین بار که این جوری رقصیدم، مادرش آمد پیشانی­ام را بوسید و گفت: « خلقت خدا! عروس خودمی.» قند تو دلم آب شد. سنِ تو بودم. هیژده نوزده.  قدرت خدا چه چرخی می­زدم. اَه! این کف چوبی اتاقت هم که ترق و توروق صدا می­دهد. آخ! بنشینم. زانوهام دیگر قوت ندارند. تویِ این رطوبتِ رشت، استخوان هام شب تا صبح تیر می­کشند. یک لیوان آب خنک، شُکر. پیر شوی دختر جان. نفسم گرفت، مرا چه به این کارها. نه! گریه؟ نمی­دانم، بلکه هم گریه می­کنم. یادم رفته بود غم و غصه هام. منظره هم شده برایم قوز بالا قوز. می­دانی، از وقتی شوهرم رفت به خاطر ندارم این جوری رقصیده باشم. پریشب آمد به خوابم. آره، شوهرم را می­گویم. ناراحت ؟ نه. خوش حال بود. با دست های پُر از انزلی برگشته بود؛ از ماهیگیری دیگر. نشسته بودیم رو ایوان. خوش حال بود و  روی تشت ضرب می­گرفت. منظره هم عروس شده بود؛ یک فوج کبوتر دورش بود. یکهو منظره جیغ کشید، کبوترها پر کشیدند و رفتند و منظره با لباس عروس دوید و زد از کوچه بیرون و … از خواب پریدم. آره قربان دستت بروم. این چای را  عوض کن. قند؟ نه، نباتی برمی­دارم. آخ ! چه عطری! چه بویی! مربای گل هم که داری .

اختیار داری عزیز جان،  پس همسایگی به چه درد می­خورد؟ اصلن من دوست دارم تو این رقص را یاد بگیری. خودم که اجاقم کور بود، چه می دانم عیب و ایراد از کی بود، منظره هم که عقلش پاره سنگ برمی­دارد. آره قربانِ آدم چیز فهم. من یادش نمی­دهم ننه؛ یکهو می­رود سر چهارراه می­رقصد آبرو و حیثیتمان را می­برد. چرا، چرا یادم هست. یک روز ابری بود. اولین بار که آمد، با شوهرم بود. رو پاشویه داشتم رخت می­شستم که در خانه باز شد و صدای شوهرم آمد و پشت بندش یک صدای نخراشیده و مردانه گفت: « سلام.» گفتم: « زهره ام ترکید. یا الله می­گفتی! » آب کف از دستم شره می­کرد، یک پام تو پاشویه بود و یک پام بیرون، برگشتم دیدم مرد نیست و دختر است. جوان؟ نه بابا. شیرین سی سال  داشت. با چشم های وق زده داشت نگاهم می­کرد. گفتم: « چرا مثل جغد بغ کرده آن گوشه ایستاده­ی؟ بیا تو.» نگاه به منصور انداختم، چشم غره رفت. آن روز منظره را تازه از مریضخانه آورده بودند. نه! نمی­دانستم. کف دستم را که بو نکرده بودم وگرنه آنقدر توپ و تشر نمی­رفتم. نشسته بود رو پله، یکهو زد زیر گریه. یک لا پیراهن جلو بسته تنش بود. قشنگ یادم هست ، قهوه­ای و رنگ ورو رفته. انگشت های لاغرش سفت چسبیده بود به یک ساک حصیری. زل زدم به صورتش، عینهو اََزگیل رسیده، چروک و قهوه­ای. چشمهای سیاهش دودو می زد، انگار گربه ترسانده باشی. موهای وزوزی­اش را آن جا برایش کوتاه کرده بودند ولی باز زیر شال سیاهش جا نمی­شد. دلم سوخت، گفتم میهمان حبیب خداست. یک اتاق آن ورِ حیاط برایش مرتب کردم. از پله ها که رفتیم بالا، ایستاد رو ایوان  و حیران نگاه کرد به این طرف و آن طرف. گفتم: « بیا اتاقت را ببین. نگاه کن! یک طاقچه­ی نقلی هم داره. » مثل بچه ها دوید طرف پنجره، نگاه انداخت به کوچه و گفت: « اونا میان این جا پیدام می­کنن!» گفتم: « چرا پرت و پرا می­گی؟! » راهم را کشیدم و آمدم پایین. چرا می­خندی مشکین جان؟! خدا سرنوشت هیچ دختری را بد قلم نزند. به منصور گفتم: « این عتیقه کیه آوردیش؟! » گفت: « ثواب داره. دخترعمو زاده مه دیگه. نشناختیش؟ از بچگی یه تخته­ش کم بود. مادره که مُرد زد به سیم آخر. » گفتم: « اینم که از هفت دولت آزاده! » گفت: « چی کار به تو داره. کارخانه­ی لامپ سازی کار می­کنه. خودش خرجشو در می­آره. »

رفتم طرف چاه و با دلو آب کشیدم. گفتم: « برو لامپ اتاقشو عوض کن، روشنایی نداره. » عکس ماه افتاده بود توی چاه، سرم را بلند کردم. تو آسمان ستاره نبود: « خدا کنه که امشب بارون نباره.» رخت های تلنبار شده را آب کشیدم و پهن کردم روی بند.

آره، صبح کله سحر می رفت و غروب می آمد، اخم هایش تو هم بود. چند روزی که گذشت، بعدازظهری چرت می­زدم که با  جیغش از خواب پریدم. نگاه کردم دیدم ایستاده رو پله ها و فحش می­دهد. گفتم:« ببُر اون صدای نکره تو.» سنگ می­زد به دیوار اتاقش. گفت:« دارن رژه می­رن اجنبی­ها! » نگاه کردم به ترکِ دیوارِ اتاقش که نم کشیده و باد کرده بود. خیس عرق بود، عقب عقب می­رفت. غشی؟ نه بابا، غشی نبود. فکر کنم با آل  و از مابهتران حرف می­زد. حسابی ترسیده بودم، ولی بغلش کردم و هفت تا حمد خواندم و فوت کردم توی صورتش. گل گاو زبان برایش دم کردم و نشستم بالا سرش و آیه الکرسی خواندم. خسته که شد خوابش برد. آره به خدا!  شده بودم نوکر بی مزد و مواجب. بچه های کوچه می­ترسیدند ازش، سربه سرش می­گذاشتند، جیغ می­کشید و فحش می­داد. می­دانی چند بار توپ بچه ها را جر داد با چاقو و از پنجره پرت کرد بیرون؟ بردمش. به خداوندیِ خدا قسم، قفل بستم، نذر و نیاز کردم. بردمش پیش یک سید طرفهای آستانه، دعا داد، گفت: « تو آب حلش کن، بده به خوردِش.» نشد که نشد. امام زاده؟ رفتیم خدا به سر شاهده،گفتند سوره ی جن برایش بخوان،  ازش دور می­شوند. من که سواد ندارم قربانت بروم، دادم آقا برایش بخواند. افاقه نکرد که نکرد.  می­گذاشتمش مریضخانه؟ خدا را خوش نمی­آید؛ تازه،  پول مریضخانه را کی باید می داد؟

یک روز از مسجد از نماز ظهر برگشتم، دیدم تو اتاقم است. رفته بود سر اسباب  بزک عروسیم. سرخاب سفیداب کرده بود و صورتش حسابی گل انداخته بود. شال قرمز انداخته بود دور گردنش. گفت: « دارم عروس می شم.» خدایی خوشگل شده بود، بلوز گُلدار بی آستین تنش بود. نور آفتاب از لای پنجره افتاده بود رو صورتش. انگار آب رفته زیر پوستش. گفتم: « به حق چیزهای نشنیده! مبارک باشه! » گفت:«  ذوق نمی کنی؟ » گفتم: « اون دامنمو از تنت در آر پتیاره، پرت و پرا نگو!  » گفت: « الهی نماز کمرتو بزنه! می خوای لباس ها رو بگیری؟ »  دامن چین دار سرخابی پوشیده بود و داشت شاطری می­رقصید. یک شبه رقاص شده بود انگار. پابرهنه رفت تو حیاط. ذوق می­کرد و دور چاه می­رقصید، همچین که کبوترها پر کشیدند و رفتند. اصلن تیزی این سنگفرشها پاهاش را درد نمی­آورد. تا چادرم را سرم کنم و از لای در سرک بکشم، صدای جوان ها توی کوچه پُر بود. رفتم سراغش و گفتم: « این چه علم شنگه ایه؟ این جهود بازی ها چیه راه انداخته­ی؟ »  انگار صدایم را نمی­شنید. آن روز برنگشت خانه. تو آن باران لیسان دو روز پیدایش نشد. چیه، غش نکنی! حالا چه توفیری می­کند؟ باران نیسان؛ باران اردیبهشت را می­گویم دیگر. یک لیوان آب جوش بده قربان دستت، گلوم گرفت. آره. سرچهارراه دیدیش؟ پناه بر خدا!  می رقصید؟ با همان شال قرمز؟ آره قربانت بروم، خودش است. به هوای او می­رود. هر روز ساعت چهار شال قرمز می­اندازد و دمپایی صندل می­پوشد و آدامس تو دهانش تلق و تولوق  می­رود. ای بابا! کارخانه؟ از کارخانه که خیلی وقت است عذرش را خواسته اند. کارگر دیوانه می­خواهند چه کار؟ غروب که می شود آهسته برمی­گردد خانه. لای پرده را که کنار می­زنم، می­بینم قرژ و قوروژ از پله ها  می­رود بالا. تازگی­ها لامپ اتاقش راهم روشن نمی­کند، دیگر کنار پنجره نمی­نشیند، آواز نمی­خواند، اذان هم نمی­گوید. خدا لعنت کند پسر دکتر صفوی را . گفتم: « آخه تو رو چی به اون! با اون دک و پوزش صد تا مثه تو رو می­خره و آزاد می­کنه.»  خوب او هم جوان بود و جاهل، خطایی کرد و یک قولی به این داد. نه قربانت بروم، دو سالی می شود زن گرفته و تهران است؛ خدا از سر تقصیراتش نگذرد.

آره، حمام هم که نمی­رود. چند روز پیش دو تا تشت آب گذاشتم تو حیاط، زیر آفتاب العطش تابستان، آب سماور را قاطیش کردم، آب داغ لب پر زد رو دستم. ایناهاش نگاه کن! جای سوختگیش هست به خدا. آره می­گفتم، صداش کردم: « منظره! بیا پایین.» صدا نشنیدم. از پله ها رفتم بالا،سرم را کردم تو اتاقش، بازار شام بود انگار. گفتم: « منظره نگاه کن سرِ نازنین حصیرم چه آورده­ی » زیر لب غر زد:« برو گم شو! » سرش پایین بود و داشت سیگارهای هما را با قیچی از کمر دو تا می کرد و می شمرد: « بیست و دو، بیست و سه ..» آره، نصفش را صبح می­کشد  و نصفش را بعد از ظهر. پایم خورد به  یک کاسه ی لعابی، چه بویی!  ملتفتم. راست می­گویی، لامصب دست به آب هم که نمی آید پایین! کوچه گاهی بو می­گیرد. پریشب همسایه روبه رویی صدای شُرشُر را که شنید، سرش را از پنجره در آورد و صدایش را ول داد تو هوا: « این نجاستو ببرین دیوانه خانه دیگه. کثافت­ها! »  آره عزیزم. پشت بندِ در را انداختم و بردمش گوشه­ی حیاط شستمش. آب که می­ریختم سرش، گریه کرد و گفت: « امروز می­آد سر چهار راه سوارم می­کنه؟ » گفتم: « آره حکمن امروز می­آد.» آخ! آخ! صدای بوق ماشین می­آد. چادرم کو؟  بگذار از پنجره نگاه کنم. آره، پیکان جوانان نارنجی؛ خودش است، دارد پیاده می­شود. حالم از این اِسی سلمانی به هم می­خورد؛ نگاه کن چه بروبر نگاه می­کند به منظره! من بروم . دمپایی هایم را کجا گذاشته ام؟ نه تصدقت بروم، خودم برمی­دارم.

Be Sociable, Share!

۲۹ Responses to “داستان « شاطری برقصم؟ »”

  1. درود بی پایان بر شما،
    آمدنتان را فراوان سپاس،
    شب یلدا بر شما این آریایی زاده و همه ی ایرانیان و فارسی زبانان در سرتاسر جهان خجسته باد،
    تا باد چنین بادا…

  2. یلدایتان خوش…

  3. سرکار خانم مریم اسحاقی!

    داستان « شاطری برقصم؟ » در چراغ های رابطه منعکس شده است
    قصه ای خواندنی به بهانه ی مطالعه در شب یلدا
    نصرت درویشی/دی ماه /1388

  4. چه تاریک

    چه طولانی

    سي در سيصد و شصت و شش بار

    یلدای من

    کی می شود صبح

  5. سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
    هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
    نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
    درختان اسکلتهای بلور آجین
    زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
    غبار آلوده مهر و ماه
    زمستان است

  6. با سلام
    السلام علیک یا ابا عبدا…

    هر چه شعر گل کنم ، گوشه جمال تو
    هر چه نثر بشکفم ، پیش پای تو نثار !
    انجمن فرزانگان کویر

  7. با درود …. بانو اسحاقی عزیز و دوست داشتنی .. یلدا . یلد اها نوشین دم روزهایی خوش باشد .. برای شما و خانواده …
    سپاسگزارم از لطفی که همیشه به بنده دارید

    کلمه … لحظه ی پاک تشخیص خودی از بیخودی ست …. وقتی در سطح حرکت می کنه .. مثل پرنده ایی می مونه که با زمین یکسان شده . به چشم نمیاد …
    ولی وقتی متخلخل میشه و اوج میگیره .. مثال بادبادکی میشه که با امیزه ایی از اسمان و روشنایی … در سمت و سوی معبد خورشید عاشقانه ترین غزلها را بر لب نسیم حک میکنه
    آرزوهایت را ریسه کن…. تا جوانه زند بچه ماهیهایی که لیز می خورند در تنگ سینه ات…
    پایدار باشید

  8. سلام. خوشحالم که دوباره فعال شدید. حداقل از من بهتر.دو داستان کوتاه(مینی مال) نوشته ام .میل دارم بخوانید و نظرتان را بدهید.شاطری برقصم شما خوب بود. خوشم آمد.

  9. مریم جان: چقدر شاطری برقصیم ات را دوست داشتم.

    لطفا بیشتر و بیشتر بیشتر بنویس مهربان.

  10. مونولوگ زیبایی بود.

  11. بازم هوای گیلان

  12. سلام ممنون از شما. با نظرتان موافقم در مورد دو داستان مینی مال. فضای کارگاهی گردهمایی بندر عباس ، نتیجه گیری را تحمیل می کرد. حتما در ویرایش بعدی نظر دوستانی چون شما را لحاظ خواهم کرد. ممنونم

  13. با سلام خدمت سرور گرامی سرکار خانم اسحاقی باعث افتخار است تا از نظرات ارزشمند جنابعالی ویژه ی دیماه 88 انجمن ادبی راهو استفاده کنیم با احترام[گل][گل][گل]

  14. سلام .
    با شعری به روزم .
    حضورتان خوشحالم می کند .

  15. این مطلب طنز خیلیی عالی بود خانم اسحاقی
    تبریک میگم شما در این زمینه هم عالی هستید
    همیشه برقرار باشید

  16. سلام و درود

    با انتشار مجموعه شعرم ( قاصدکها پیامبران من اند ) به روزم …

    پایدار باشید .

  17. هم اسم داستان معجز و زیبا بود و هم محتوا و هم نثرش ،اینکه در حین خوانش بتوانی منظره را مجسم کنی و چشم اندازحیاط و خانه و چاه و کبوتر هایش رابا رد نگاه دنبال کنی به نظرم حکایت از قدرت نویسنده دارد .رقص شاطری به قول یکی از دوستان رقصی مردانه است هرچند خیلی زیبنده ی آقایان نیست ولی این نقش مثل قرص ماه و نان گویا برای زنان و دختران جوان و یک شخصیت مونث در چند نقش زیبنده تر است و رایحه ی چرخش شلیته ی سرخابی را با بوی گل قشنگ و جادوئی با خود از دیوار ها و رخنه هایش می پراکند .
    ممنون مریم جان
    سلام

  18. درود
    با مطلبی در باره ی مراحل ترجمه و نشر کتاب به روزم.

  19. با سلام و عرض ارادت
    و تسلیت ایام سوگ و ماتم حضرت سید الشهدا (ع) و شهدای کربلا
    از مطالب زیباتون لذت بردم دست مریزادو همیشه مانا باشین

    به روزم با
    شعری از خودم
    و معرفی مجموعه های: دیگر هم بازی ات نمی شوم
    عاشقانه های برف به اسم کوچک

  20. سلام خانم اسحاقی عزیز

    دعوتید به چند شعر زمستانی.

  21. سلام
    داستان بسيارز يبايي بود.شيرين و بسيار ايراني.از تعليق فوق العاده اي برخوردار بود .نوشتن داستان با ديالوگ مختصر بسيار سخت است.اين داستان از ديالوگ اندكي برخوردار بود!و بسيار موفق.پايان داستان هم باز بود و اين ويژگي به حدس و برداشت آزاد خواننده كمك مي كرد.قلمتان مانا و پايدار مريم عزيز

  22. sghl سلام مریم خانم گل…ممنونتم.شما و ایشان را لینک می کنم.شاد و سلامت باشید.

  23. 😳 بكارتم

    دربدري است

    مي ريزم در سكوت !

  24. ببخشيد مي ايستم /تا زن بميرد .

    چنگ مي زنم دوباره مي كشمش

    ودوباره /دوباره /شرم نمي كنم .

  25. ________________________________________________
    سلام دوست ادیب
    با خبر چاپ مجموعه “سربازی با گلوله برفی” و دو شعر به روزم :
    ________________________________________________

    لبخند آبی بخاری

    به لبهای انسان کاغذی

    جز مرگ معنایی نمی دهد

    . . .

    ________________________________________________

    همچنین جلسه نقد و رونمایی این کتاب روز دوشنبه 12 بهمن ماه 1388
    ساعت 5 عصر در کانون ادبیات ایران آدرس : تهران – خيابان مفتح جنوبي-
    روبروي ورزشگاه شيرودي- خيابان اردلان- پلاک 25 – برگذار خواهد شد
    ________________________________________________

    منتقدان : حمید رضا شکارسری —- سید اکبر میر جعفری

    ________________________________________________
    [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]

  26. با سلام خانم اسحاقی
    شرمنده
    افتادیم تو درس و دیگه کم پیش می اد که بریم سراغ اینترنت . اصفهانم . دیگه سراغ اینترنت نمی رم . شماره ام که خدمتتان است اگه مسابقاتی بود خبرم کنید . خوشحال می شم
    باز هم شرمنده

  27. با سلام
    دنیای آموختن دنیای پر خاطره ای است و سرشار از لحظات ……….

    قدر اهل درد صاحب درد می داند که چیست
    مرد صاحب درد، درد مرد ، می داند که چیست

    انجمن فرزانگان کویر

  28. بازم سلام دوست عزيز …
    بازم به روزم و منتظر …

  29. درود بر اندیشه ی پاک و بشکوه شما،
    خیزاب های خروشان خلیج پارسیان پارسا این بار هم با هفت دوبیتی، پژواک گامهای مهربانانه ی شما را بر ماسه های خیس خورده ی “یک ساحل پر از شعر” چشم براه مانده اند..
    گفتاورد ارزشمند شما نازنین ارجمند، مایه ی مباهات است..
    (با مرورگر اکس پلورر این کرانه را به تماشا بنشینید)

پاسخی بنویسید

*