داستان کوتاهی از هاینریش بُل
- ۰۶٫۱۵٫۸۸
- داستان از دیگران
- ۳۶ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
ابدیت آمار
داستان کوتاهی از هاینریش بُل
آن ها پاهای مرا وصله کردند و دوختند و بعد هم به من کاری دادند که بتوانم در حین انجام آن بنشینم: کار من شمردنِ مردمی است که از روی پل عبور می کنند. آن ها خیلی دلشان می خواهد که نتیجه ی فعالیتشان را با ارقام ثابت کنند و از این کارِ پوچ لذتی فراوان می برند. تمام روز، تمام روز دهان خاموش من مثل ساعت کار می کند، و من اعداد را روی هم می گذارم تا بتوان غروب رقم بزرگی را برای خشنودی آنان پیشکششان کنم. وقتی نتیجه ی کار روزانه ام را به اطلاعشان می رسانم، چهره شان از شادی می درخشد؛ و هر چه رقم بزرگ تر باشد، به همان نسبت خشنودی آنان هم بیشتر است. آنان برای آن که شب راضی به بستر بروند، دلیل کافی دارند، چون هر روز هزاران هزار نفر از روی پل جدید عبور می کنند.
اما آمار آن ها درست نیست. متاسفم، ولی آمارشان درست نیست. و من با وجود آن که می توانم این احساس را در دیگران ایجاد کنم که آدم صادقی هستم، اما راستش موجود قابل اعتمادی نیستم. آنچه مرا در خفا خوش حال می کند، این است که یا گاهی عابری را وارد آمارشان نمی کنم و یاوقتی دلم به حالشان سوخت، چند نفری را به آمارشان اضافه می کنم. بله، خوشبختی آن ها دست من است. وقتی که سرحال نیستم، یا هنگامی که سیگاری برای دود کردن ندارم، فقط میانگین کار را در اختیارشان می گذارم، گاهی هم کمتر از آن را؛ اما زمانی که قلبم از شوق می تپد و سرحالم، می گذارم دست و دل بازیم در یک عدد پنج رقمی ظاهر شود. آه که آن ها در این موارد چه قدر احساس خوشبختی می کنند! راستش آن ها هر بار نتیجه ی آمار را بی ملاحظه از دست من قاپ می زنند. بعد نگاهشان برق می زند و آخر سر هم به نشانه ی تشکر به شانه ام دست می کوبند. اما کاش از اصل قضیه خبر داشتند…! بعد شروع می کنند به ضرب کردن، تقسیم کردن، درصد آوردن و چه می دانم چه چیزهای دیگر. آن ها پیش خودشان حساب می کنند که امروز چند نفر در دقیقه از روی پل رد شده اند و در ده سال آینده چند نفر« عبور کرده خواهند بود». آن ها « آینده کامل » را دوست دارند، آینده رشته تخصصی آن هاست. – با وجود این باید عرض کنم که آمارشان ابدن درست نیست…
زمانی که معشوقه کوچک من از روی پل عبور می کند- او دو بار در روز از برابر من رد می شود-قلبم بی اختیار از تپش باز می ماند و انگار تا وقتی که درکوچه نپیچیده و ناپدید نشده است، ضربان قلبم قطع می شود. من در تمام این مدت هیچ یک از افرادی را که عبور می کنند، به آن ها گزارش نمی دهم. این دو دقیقه به من تعلق دارد، تنها به من، و من اجازه نمی دهم این لحظه ی گرانبها را از من بگیرند. حتا زمانی که محبوب من دوباره عصر از دکه ی بستنی فروشی برمی گردد- در این فاصله متوجه شده ام که او در کی بستنی فروشی کار می کند- و در پیاد روِ روبه رواز مقابل دهان خاموش من- که سرگرم شمردن است، که باید بشمارد- رد می شود، قلب من برای بار دیگر از تپش باز می ایستد. و من زمانی دوباره شروع به شمردن می کنم که او دیگر ناپدید شده است. همه ی کسانی که این خوشبختی بزرگ نصیبشان می شود که در عرض این دو دقیقه از برابر چشم های نابینای من عبور کنند، دیگر در ابدیت آمار وارد نمی شوند: این ها مردان و زنانی هستند که در پرده ی ابهام می مانند و « آینده کامل » را همراهی نمی کنند…
طبیعی است که من او را دوست می دارم. اما او چیزی از علاقه ی من نمی داند، و من هم مایل نیستم که متوجه آن شود. معشوق من نباید حدس بزند که چگونه همه ی محاسبات را به هم می زند. او باید در بی خبری کامل و با معصومیت تمام به دکه ی بستنی فروشی اش برود؛ با پاهی ظریف و با گیسوان خرمائی بلندش باید انعام زیادی دریافت کند. من او را دوست می دارم. طبیعی است که من او را دوست می دارم.
آن ها اخیرن مرا کنترل کردند، اما همکاری که در آن طرفِ خیابان نشسته است و باید ماشین ها را بشمارد، به موقع خبرم کرد. من هم حواسم را کاملن جمع کردم و با دقت زیاد شمردم. حتا یک کیلومترشمار هم نمی توانست این کار را بهتر انجام دهد. سرآمارگر هم خودش آن طرف پل ایستاده بود و می شمرد؛ بعد حاصل کار یک ساعتش را با نتیجه ی کار من در همان زمان مقایسه کرد. من فقط یکی کمتر شمرده بودم، آن هم معشوقه ی کوچکم بود که از آن جا رد شده بود. ومن هرگز در عمرم اجازه نخواهم داد که این موجود زیبا وارد « آینده کامل » شود. نه، محبوب کوچک من نباید ضرب و تقسیم شود، نباید به درصدی پوچ تبدیل گردد. برای من دردناک بود که هنگام عبور او سرگرم شمارش باشم، بدون آن که بتوانم از پشت سر نگاهش کنم. و خیلی از همکارم ممنون بودم که ناگزیر بود در آن طرف پل، اتومبیل ها را بشمارد. مساله برای من بسیار حیاتی بود.
سرآمارگر دست روی شانه ام گذاشت، از کارم تعریف کرد و گفت که من همکاری قابل اعتماد و وفادارم. بعد گفت: « در یک ساعت فقط یک اشتباه داشتید. اما زیاد مهم نیست. ما در هر صورت در صدِ معینی را به عنوان اشتباهِ ناشی از خستگی به آن اضافه می کنیم. پیشنهاد خواهم کرد که شما را به قسمت شمارش درشکه ها منتقل کنند.»
درشکه چیز فوق العاده ای است؛ شمردن درشکه کار نادر وبی سابقه ای است. تعداد درشکه ها در روز حداکثر بیست و پنج تاست. چه چیزی بهتر از این که آدم در مغزش فقط هر نیم ساعت یک رقم بیندازد!
درشکه چیز معرکه ای است. بین ساعت چهار و هشت هیچ درشکه ای اجازه ندارد از روی پل عبور کند. و من می توانم در این فاصله به گردش بروم، یا به دکه ی بستنی فروشی. می توانم مدت ها به محبوبم نگاه کنم، یا او را – این معشوقه ی کوچک ناشمردنی را- احتمالن در مسیر خانه اش همراهی کنم.











این توی هیچ کتابی از بل چاپ نشده بود؟
داستان متفاوتی بود
راستش نخوندم.اومدم از این که به بنده سرزدید بعد از دیرزمانی خاکستری تشکر کنم.
زیاد احساس بر انگیز نبود اما احساس را خوب منتقل کرده است!
با دو شعر جدید منتظرتان هستم…
سلام خانم اسحاقی :
خیلی دوست دارم( آینده کامل ) رو در ایران امروز همراهی نکنم .
داستان جالبی بود .
ممنون خانوم اسحاقی داستان خوبی بود و ارزش خوندن داشت
با سلام حکایتی شیرین و به طنز آمیخته و قابل تعمق است از جامعه صنعتی و پیشرفته و آمار زده ، البته کسی نباید این آمارها را با آمارهایی که در شب های پیش از انتخابات ما ارائه می شد ، مقایسه کند که آنگاه کاری نابخشودنی می شود
حال همه مان خراب ست اما خب همانطور که در گفتم ، راه درازی در پیش ست
باید روحیه داشته باشیم
امیدوارم اول مهر نوشته ی قطعن زیبا یت را از پاییز بخوانم
ممنون
بعضی داستانها عمر جاوید دارند. نمی دانم آیا این خوب است یا بد. چون احساس می کنم درد دارد تکرار می شود.
آمار …چه ها که نمی شود با این اعداد کرد…حتی بر روی نمودار و به همه هم نشان داد …
آما جالب ارتباط نتیجه آمار با حضور یار
سلام..با دو شعر از خودم به روزم و منتظر حضور پرمعنی و پربار شما…
عجب شغل بی خودی داشت این بنده خدا.و عجب وجدان کاری داشت.!!!
چه داستان غریبی…..
سلام
محشر بود مثل نوشته های دیگر بل سرشار از احساسی معصومانه و البته در بند
این حس برای من و هم نسلانم بسیار آشناست شاید برای همین از خواندن هاینریش بل لذت می بریم اعتراف می کنم که عقاید یک دلقک او را هر چند بار بخوانم خونم را بجوش می آورد
خانم اسحاقی انتخاب بسیار بجا و زیبایی بود راستی این داستان در کدام کتابش چاپ شده تا حالا نخوانده بودمش
سلام خانم اسحاقی. داستان بسیار جالبی بود.
امیدوارم به سلامت باشید
“چهارشنبه ها دیوانه می شوم”
سلام. خوب هستید؟
چه خبر؟
<<
مریم عزیز با سلام و فروتنی داستان زیبا و تامل بر انگیزهانریش پل راآینده خواندم توهم آینده برایم کمی هضم اش ثقیل است شاید بخاطر این است که فکر می کنم آینده را آیندگان رقم خواهند زد…..نامداران & بی نام تقدیم نظر ارزشمندت
کاریکاتور چهره پرویز مظلومی _ سر مربی تیم مس…
http://abukoorosh.blogfa.com/
سلام دوست عزیز
بعد از مدت ها با ۵ اپیزود به روزم .
نخند آقای ژکوند
شاید بهار را بشود زندانی کرد
پیچک ها اما
میله ها را سبز خواهند کرد .
منتظر نقد و حضور سبزتان …
بدرود !
کار ترجمه از کی هست!؟
سلام و درود
داستان خاصی بود حس متفاوتی در خودم احساس کردم .
انتخاب های خوبی دارید .سپاسگزارم .
با شعر گیلکی به روزم
منتظر دیدگاه ارزشمندتان هستم خانم اسحاقی عزیز
پایدار باشید .
سلام خانوم اسحاقی با “شعرآستان”ی میهمانتانم خوشحال میشم نگاه ونظرتونو بدونم
<
مریم جان باز بر حسب سلیقه ورسالت ذاتی وتعهد بر آن با دقت ووسواس انتخاب خحسته ای کرده ای که با اینگخ گفتگو از جامعه ای دیگر با فرهنگ وسنت متفاوتی رفته ولی میتواند پیوسته مصداقی همیشگی والگویی همیشه متناسب باسرایط وحال هر روزگار ودر هر جامعه ای باشد
بیانی طنز گونه با جهت گیری های هدفمند وتلخ
با سپاس از دقت وتدارک لذتی که از مخاطبین ات هرگز دریغ نمیکنی
با درود واحترام عزیزم
دوستدارت
پرستو ارسطو
ارکستر تمام شب خیابان شد
و با اندکی فوگ روی آپوس های گریه مرگ را دوشیزه کرد
…
به روزم
[گل]
هر کاری کردم نشد تا آخرش نخونمش
خیلی جالب بود شمردن مردمی که از روی پل رد میشوند ، اسم کتاب …؟؟؟
عیدتون هم مبارک خانم اسحاقی
سلام خانم دکتر اسحاقی
انتخاب خوبی بود.موفق باشید.
سرکار خانم مریم اسحاقی!
مطلب معلم الفبا از نخستین نوشته هایتان در وب سایت “بی تابانه ها ” را در چراغ های رابطه پوشش داده ام.نوشته ای کوتاه،صمیمی،ونوستالژی.چیزی که همه بیش وکم در باره اش گفته ایم وتجربه کرده ایم “مریم اسحاقی” این بهانه وخاطره را با تلنگری ظریف در ما بیدار کرده است.وب سایت” چراغ های رابطه”اول مهر روز مهربانی وپاسداشت روز معلم را به تو و جامعه فرهنگی شادباش میگوید
نصرت درویشی/۳۰ شهریور ماه /۱۳۸۸
<< < مریم عزیز با سلام و احترام دلنوشته ام در انتظار نظر ارزشمندت زمان را با بی با بی حوصلگی سر می کشد تا بنوازیش با چوب تعلیمی ات .
با سلام خدمت شما دوست گرامی اشعار ویژه مهر ماه ۸۸ جهت نقد و بررسی روی سیستم انجمن ادبی راهو گذاشته شده با عث افتخار است تا از نظرات ارزشمند جنابعالی استفاده کنیم با احترام[گل][گل][گل]
سلام
راستش مطلبت بلند نمیتونم بخونم خسته می شوم. مرا ببخشید
سلام بر سرکاراسحاقی عزیز
ممنون از حضورتون داستان کوتاه هاینریش بل رو خواندم زیبا بود صحنه آرایی زیبایی داشت توصیف حرف اول رو می زنه
همچنین تشکر می کنم بابت لینک
پایدر باشید
با درود خوب .. شاعر .. صمیمی…
افتخار خود میدانم که دوستی چون شما در کنار م ایستاده …. سبز شده نگاهم به شاخه ی رویا یی که اکنون سخنم را بی پیله ریشه زده .. رد قدمهایتان به شکوفه زدن لحظه ایی پاک .. به روزی نو.. از حضوری خوش .. سرخوشم نمود .. به خود می بالم
داستان را خواندم….قدر دانی از اینهمه زحمتی که می کشید .با جمع آوری و نگار ش..این صفحات…کار آسانی نخواهد بود ….
بنده که خاطره ایی خوش را از سایت زیبای شما همیشه همراه خود دارم .. داستان زیبایی از چخوف که مرا یاد سایت شما می اندازد …. داستان انروز برفی و ان دو جوان که سورتمه سواری می نمودند .. طعم خوش و بکر ان داستان زیبا را در ریه هایم … همیشه تازه و برفی نگاه داشته ام .. یادگاری از شما ….
همیشه این سایت …. مرا تا لذت .. تا شادی میبرد ….
سپاسگزارم….
پایدار باشید
شمارش و شمارش این دنیای امروز صنعتی ماست . همه چیز شمارش میشود تا سود افزون گردد . خصلت سرمایه داری تبدیل کیفیت ها به کمیت هاست . تبدیل آدم ها به شماره فارغ از هرگونه اختلاف . نوعی همانند سازی که برای مصرف لازم است . کمال در این سیستم یعنی عدم تفاوت بین کیفیت ها . اما مثل همیشه چوبی هست که لای چرخ این ماشین عظیم گیر میکند و همه را غافلگیر میسازد . ” عصر جدید ” چاپلین را که دیده ای ؟ دیدی ه ای چگونه آن چرخ عظیم یک سان ساز را از کار می اندازد ؟ با کدام نیرو؟ اگر قرار است کیفیت ها فدای کمیت ها شوند باید با همان سلاح به جنگ همانند سازی رفت و کدام کیفیت کیفی تر از عشق است ؟ عشق
عاشقشم