گورکن، گونی داشت

مداد رنگی دوازده رنگ را باز می کنم، هاج و واج نگاه می کنم. همه ی رنگ ها سیاهند. باید پسش بدهم. بدو برمی گردم. گورکنی در مغازه نشسته، با دندان های زردش می خندد. عقب می روم. مدادرنگی از دستم می افتد. گورکن قهقهه می زند و دندان هایش یکی یکی می افتد. وارد می شوم، زن فروشنده مدادهای سیاه را می قاپد و پشت چشمش را سیاه می کند، می گوید: « ما بر لب گور به دنیا آمدیم. » جایی خوانده بودم انگار. با مداد رنگی لباسم را سیاه می کنند. می چرخم. ردیف مداد رنگی ها سیاه شده اند. گورکن خاک می ریزد. پوستم زیر خاک می رود. گورکن، گونی دارد. صداهامان را در آن می ریزد. می گوید بازیافت می شود. برای جشن بازیافت بیایید. کودکی می خندد، با نقاشی اش می آید به سوی من. با اشاره حرف می زند و مقوای سیاه به دست دارد. گورکن می گوید: « صدای کودک و پدر و پدر بزرگش بازیافت شده و کودک مدال بازیافت گرفته و مقوای سیاه». کودکی کتاب تاریخش را ورق می زند. او فردا مرده بود. تاریخ را آن سال های بعد، در مقوای سیاه نقش زده بودند. نگاه می کنم، صفحه ها هیچ فرقی ندارند، همه سیاهند. و کودک سرفصل تابستان را برای امتحان می خواند. این را گور کن می گوید وقتی با مداد سیاه در گوشه صفحه چیزی می نوشت. گورکن کودک را در فردا خاک می کند. کتاب گوشه ای می افتد و گورکن به من می گوید:« تو بر لب گور به دنیا آمده بودی، مرده بودی. کودک، فردا تو را در خواب دیده بود.»

Be Sociable, Share!

۴۵ Responses to “گورکن، گونی داشت”

  1. سلام
    يك نوع تراژدي غريب در نوشته هاي امروز ميبينم .خصوصن داستان كوتاه من و اين داستان كوتاه شما.
    نمي دانم اما انگار يك نوع “هيچ انگاري” يا تكرر “نهيليسمي” شديدن خطرناك “نيچه اي هايديگري ” در رگ هاي اين روزهامان جريان دارد.و ازان مي ترسم كه همين خط فكري تبديل به نوعي اپيدمي بي درمان در جامعه شود. البته حوادث تلخ روزهاي گذشته به طور قطع ويقين در اين نوع نوشته ها تاثيري شگرف دارند.
    اما راجع به كار شما: دو سه باري خواندم و با هر بار خواندن موارد زيادي دستگيرم شد. تصوير گوركن چقدر مرا به ياد پيرمرد خنزرپنزري بوف كور زنده ياد هدايت انداخت. بازي رنگ سياه در اين تراژدي البته قابل تامل بود. ياد يك سخن از “زيگموند فرويد”افتادم. او مي گويد :سياه انگاري پيرامون، توسط شخصي ،پيامدهاي رواني ناگواري را در پي خواهد داشت. (البته اميدوارم كه شما بدين گونه نباشيد با اينكه خود من هم اين روزها همه چيز اطراف را سياه مي بينم).اما نقش گوركن و زني كه با مدادها پشت چشم هايش را سياه مي كند و نيز نقش آن كودك همه و همه قابل تفسيرند.
    اما به نظر من اوج قله ي “سورئاليسم” اين داستان همان بند پاياني بود .آنجا كه گور كن مي گويد: تو بر لب گور به دنیا آمده بودی، مرده بودی. کودک، فردا تو را خواب دیده بود.
    من هم تا حدود بسيار زيادي از خواندن كارتان شگفت زده شدم. علتش را هم ، نمي دانم.
    “سبز باشيد”

  2. او فردا مرده بود…

    عالی بود دوست خوبم.

  3. درود
    لینک شدید با اجازتان

  4. سلام
    میستایم…
    که قامت سلیقه تان بلند است…!!

    آمدم و منتظرتان بودم اما نیامدید…!!

  5. و همانا ما همه بر لب گور به دنیا آمده ایم.
    مریم اسحاقی بودنت ذا به واقع ثابت کردی. در مقامی نیستم که بتوانم نقد کنم. فقط ی گویم مرا به وجد آورد. زیبا درام و تراژدی تلخ واقعیت بودن تنها خصیصه های بارز این نبشته بودند. لذت بردم.

  6. وحشتناک است

  7. fh با سلام

    مدادرنگی از دستم می افتد. گورکن قهقهه می زند و دندان هایش یکی یکی می افتد. وارد می شوم، زن فروشنده مدادهای سیاه را می قاپد و پشت چشمش را سیاه می کند، می گوید: « ما بر لب گور به دنیا آمدیم. ».
    دنيايي بيرون از آنچه هست و شايد همين باشد كه هست و نه دنياي ديگر.مهم نوع نگاه هست و لحظه ي خلق داستان كه چگونه انساني كه خو با كودكان سر و كار دارد و چه شكيبا به آنان مي رسد چنين نگاهي داشته باشد.جريان سيال ذهن و ديگر گونه ديدن در وراي آنچه ديگران مي بينند.آناني كه حتي نمي دانند چرا صبح را به شام مي برند و …….
    تكان خوردم. يا بهتر بگويم لرزيدم از درون كه ” او فردا مرده بود”.
    موفق باشيد.

  8. وای. عالی بود.
    خیلی هم عجیب و جذاب.

  9. چه نوشته عجیبی بود…گرچه کامل منظورتو نفهمیدم ( به خدا من نفهم نیستم ) ولی خیلی جالب بود…همه چی سیاه …همه چی مرده…و بازیافت ادم ها… یعنی یه جور تکرار نسل ها.

  10. حكايت غريبي است اين حكايت.حكايت كسي كه بدنبا نيامده مرده و خواب ديده مي شود.
    علاوه بر روايت زيبا سردرگمي اين روزهاي مااست. كه نمي دانيم در لب گور بدنيا آمديم يا كودك خواب ما را ديده است.به خاطر زيبايي و فوقالعاده بودن داستان دوباره در باره اش خواهم نوشت. لذت خواندن بار اولي اجازه بدهيد در دلم رشد كند.
    خانم دكتر اسحاقي عزيز دست مريزاد.

  11. سلام
    چقدر اين روزها در فكر كندن يك گورم…

  12. بسيار تلخ،ملموس و واقعي

  13. سلام..خیلی تلخ بود و خیلی دوست داشتنی چون به تمامی در حال حس کرن این داستانیم گویا..درخشان ترین قسمتش جایی بود که از صداهایمان و بازیافت صداهامان روایت می شد..اما به یاد اسماعیل فصیح هم افتادم و ثریا در اغما : بچه ها از گور متولد می شوند ، نوزادان اول ریش و پشم دارند ، بعد کم کم ضدِ رشد می کنند و پا به سنین دیگر زندگی می گذارند . جوانان پس از دوران شباب و قدرت و تحرک ، به تدریج راه رفتن و ایستادن یادشان می رود و پَست می شوند و چهار دست و پا گوگله می کنند و در آخر عمر بر می گردند به زهدان مادرشان که از فاضلابهای رودخانه ی تِیمز سیراب می شود …به امید روزهای بهتر

  14. “هنوز هم گل و شکوفه را چون میوه باور داریم.
    و می دانیم که روشن، تنها کلام نیست.” و هنوز باور داریم گلها را و شکوفه ها را و جاری بودن را . . . . . . . و کاش می شد آنچنان که کدکنی گفت وطن را مانند بنفشه ها با خود می بردیم هر کجا ؟ و . . . . بخوان بنام گل سرخ در صحاری شب که باغ ها همه بیدار و بارور گردند . بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید به آشیانه . . . . . .
    یادبود اخوان و فروغ شاملو و صد البته نیما باید هر روزه باشد . همچنین مشیری و کدکنی و سهراب و کسرایی و چقدر خوشحال است این سعادت را هنوز از دست نداده است که بی تورقی از این دست اشعار به اضافه حافظ و مولانا هیچ شبانه روزی را به شبانه روز بعدی متصل نمی کند. . . نمی داند چرا با متون و مطالب پست مدرن به زحمت هم نمی تواند رابطه برقرار کند و تنها سیاهی درون نوشتار را توانست دریابد . راستی همه زیبایی دیالکتیک در آن است که یک روزنه سپید هر چند ناپیدا همه سیاهی را در قفای شب می نهد و به روز می رساندش

  15. درود

    در مردگان خویش

    نظر می افکنیم

    با طرح خنده ای

    و نوبت خویش را انتظار می کشیم

    بی هیچ خنده ای .

    سپاس دوست من .

    پرتوان باشید

  16. حالت غمناکی دارد روزهای ما …

  17. سلام
    خيلي زيبا بود…حس عجيبي داشت…ياد نوشته هاي صادق هدايت افتادم.

  18. خيابان هاي سبز

    خون هاي قرمز

    روهاي سفيد

    دل هاي سياه

    شصت،شصت و هفت

    دويست ونه ،سيصد و دو

    رويا ،كابوس

    امانم نمي دهند

    شب و روز

    ***********
    خياط در كوزه افتاد و گور كن دير يا زود به دورن گوني اش خواهد افتاد و مداهاي سياه همه رنگي خواهند شد با شنا كردن در رنگين كمان

  19. سلام عمو

    تعریف کردن یا نقد من بر جذابیت کار شما تاثیر زیادی نداره !
    اما با کمال میل میگم که بسیار زیبا بود .
    و برای اولین بار از سر زدن به اینور و اونور پشیمون نیستم .
    در وبلاگ “کامیارک” اسم شما رو زیاد دیدم و پشیمون که زودنر نیومدم .

    یا خدا .. .. ..

  20. سلام خسته نباشید عالی بود مثل همیشه

    من هم به روزم

  21. درود بر شما
    آدرس لینک سایت شما در “گیل یار” در بخش “سایتهای گیلانی” :

    http://www.gilyar.com/fa/module.content_Page.43-06-09.html

  22. خانم اسحاقي عزيز
    غريب جلوه دادن مكان و زمان و ارائه ي شخصيتهايي از اين دست برايم در نوشتارتان تازگي داشت . فرامتن نمي داند قرار است با چه روبرو شود . يعني خط اول انگار كه قرار است مرابه خواندني از نوع دگر فرا بخواند و سپس در خطي دگر با مداد هايت به دنيايي پا مي نهم كه رنگ دنيايي از جنس رگه هاي رنگهاي ماتيسي ست برايم . يك دنيا با رخدادهايي غيرمعمول و اشخاصي با همين وضعيت و سخناني وهم آلود و گروتسكي كه مرا بسيار به خود جذب كرد .دلنبشته نمي تواند باشد اين . داستانكي ست بسي زيبا كه جاي بحثي فراتر از اين چند خط دارد . به جرات مي گويم در اين روزها خواندنش برايم بسيار اهميت داشت .
    و درود

  23. سلام خانم اسحاقی …

    چقدر خوشحالم کردید که به وبلاگم اومدید و نقد گذاشتید و هم چنین در

    مورد (…) نظر دادید .

    به نظر من این پست آخر شما سیاسی هست و زیبا …

    در ضمن سیر صعودی نوشته های شما ادامه داره و روز به روز خواندن

    نوشته های شما نیاز به تسلط کامل و بیشتر به ادبیات داره …

    تبریک صادقانه من رو بپذیرید . دوستدار اندیشه های شما

    سید محمد باقر علوی مقدم

  24. درود

    دوست خوبم .

    من نیز دستت را به گرمی می فشارم

    امید دارم که همیشه شاد و سلامت باشید

  25. سلام بانوي مهربان

    مرا از ياد بردي

    با ارادت

  26. مطمئن هستم درجمله هاي “مداد رنگی دوازده رنگ را باز می كنم…” و”مدادرنگی از دستم می افتد…”منظورتان از مدادرنگي جعبه مداد رنگي است و مطمئن تر اينكه هر جا از سياهي نوشته ايد انديشه و قلمتان رنگي بوده است …
    پ ن
    ممنونم كه فلفل سياه هاي (مطالب)مرا با خال هندو محك مي زنيد

  27. oh,sسلام
    خانوم اسحاقی
    سپاسدوست گرامی
    با اجازه لینکتان کردم
    بدرود
    سپاس

  28. سلام و درود بر دوست هنرمندم
    داستان کوتاهتان را با لذت خواندم از تصویرپردازی ظریفش خوشم آمد .و عوق دردناکی که توام با لذت ژرف بود را دوست می دارم .
    همواره قلمتان توانا و زوزگارتان نیکو باد

  29. به دلائل فراوانی که منشاء ومبداء آنها را بخوبی میشناسیم زندگی بسیاری از مردم، ،آرمانها و روابط شخصی شان دچار تسلسلی سرگیجه اور از یاس و پوچ انگاری شده و مفهوم زندگی که روزگاری پشتوانه ای از فلسفه ای مهم در آمیختگی با فرایندهای روان­شناختی و باور های انسانی بود تهی از این ضمانت شده امروزه انسانها گویی قادر نیستند که مستقل از از اینگونه پیامدهای اجتماعی دلیلی برای زندگی بیابند و به گفته دوست ارجمند حناب ربیعی
    رواجی از نهیلیسم و هیچ­انگاری در جوامع بشری خصوصن در جامعه ی ما بخوبی حضور وتاثیر رنج ­ها، ناکامی­ها، شکست­ها و ناتوانی ها در این نوع از نگرش ها به پیرامون وهستی آشکار است رنگها هم سیاه دیده می شوند و بیمعنایی مثل کپکی سمی رشدی فزاینده پیدا کرده در این داستان آشفتگی روحی و سرگردانی انسان در جامعه را خانم مریم اسحاقی عزیز با قلم توانای خود با مدادهای سیاهش و هنرمندی ویژه اش تصویر کرده
    انسان امروز ومدرن با این خطر هولناک روبروست که با ارزش هر آنچه که با معیار های پیش ساخته!!و تزریقی!!همخوانی نداشته باشد را پوچ وبی معنا می انگارد متاسفانه اندیشه ها وافکار بسیاری امروزه انسان فاقد خواص بالقوه وفطری الگوی ازلی آفرینش خود شده و از هستی تفسیری نا درست دارد

    مریم جان این جعبه مداد رنگی را از هر کجا خریدی ببر پس بده هرچند تابلوی شگرفی با آن خلق کرده ای
    زبانی تازه از مریم عزیز که تا حدی تازگی داشت وغافلگیرم کرد

    با درود و احترام

  30. سلام و درود دوباره
    در مهریشت به روزم با یک اتفاق
    منتظر دیدگاه ارزشمندتان .
    پایدار باشید.

  31. آمده ام که سر نهم
    سلام دوست خوب
    هر قدر بیشتر خواندم بیشتر به خواب های می ماند که چند سالی ست زیاد قصه ی شبهایم شده اند ، اما خارج از تعارفات معمول در وبلاگ ها باید بگم زیبا و قابل تامل نوشته اید .


  32. دوباره با کامیار خان مشاعره داشتم توی وب خودم
    یهو یاده شما افتادم
    خوش باشی عزیزم

  33. دوست جونم من اپم .ممنون میشم سر بزنی.

  34. سلام
    مریم عزیز شما چند بار آمدید و من هر بار خواستم بیایم به وبلاگتان نتوانستم. و در ÷ایین دو کامنت آخرتان هم توضیح دادم که هر بار وبلاگتان را باز می کنم تمام دریچه های باز شده ی سیستم من بسته می شود. به گمانم وبلاگ شما سنگین شده و ظرفیت سیستم من کم است. و حالا که فرصتی دست داده و من از سیستمی دیگر استفاده می کنم توانستم این کامنت را برای شما بنویسم. در ضمن نمی دانم توضیحات مرا ÷ای کامنت های قبلی تان در وبم خواندید یا نه .

    در مورد این داستان هم بگویم که قابلیتش برای شعر به نظرم بیشتر است.
    موفق باشید.

  35. به روزم با سیاه مشقی دیگر…

  36. سلام مریم بانو
    گورکن کونی داشت نمونه ی کوتاه نویسی هائیست که نوشتنش کارهمه نیست
    همه ی آن چیزیست که ئرفصل مشترک واقعیت ورویا خواب وبیداری اتفاق می افتد باید به
    (تعلیق ناباوری)دچارنباشی تاسهم هنر وواقعیت را ازآن درک کنی
    یه نویسنده ی ایتالیائی اسمش تو ذهنم نیست اینطوری مینوشت
    خوشحال باشی
    با احترام

  37. سلام
    امید است که حالتان خوب باشد
    و من…
    بعد از آنکه چیزی نبود..!
    اینبار “شکواییه” دارم!

    با احترام

  38. سلام نازنين مهربان
    شب هاي اين روزها از شب شبترند

    با ارادت يك سبد رازقي

  39. سلام

    این روزها شب هایش شب ترند و سکوتشان فریادتر

    با ارادت و احترام[گل]

  40. درود دوست من

    حقیقت اینکه چندی ست وبلاگ صحبت عزیز خاموش است و این کمی مرا نگران

    کرده است .

    شما از ایشان خبری دارید؟

  41. سلام خانم اسحاقي.براي اولين بار هست كه به وبلاگ شما سر ميزنم…نوعي تلخي و گاهي ياس در نوشته هاي شما وجود داره ولي از خواندنشان لذت بردم…سپاسگذارخواهم بود اگر نظري از شما راجع به نوشته هاي خودم بخونم…پاينده باشيد

  42. تیره گی هایی که با گذر زمان …

  43. ضمن سلام و عرض ادب.
    به روز: آیا سیاست تحریم نتیجه می دهد؟

  44. سلام
    داستان خوبی بود از منظر داستانی و هنری به عقیده ی این راقم البته.
    سوالی به ذهنم رسید چرا رمان نمی نویسید؟ شما اینقدر توانایی دارید؟
    منتظرم جواب سوالم هستم.
    ——————————————
    سلام جناب سید حسینی
    از لطف و تعارف های شما سپاس گزارم. اسم این نوشته ی کوتاه را نمی توانم
    داستان بگذارم. در حد این حرف ها هم نیستم. شاید گه گاه داستان کوتاهی از دستم در رود.
    راستی وبلاگ شما باز نمی شود، مجبور شدم پاسخ را این جا بنویسم.

  45. درود بر شما خانم اسحاقی

    مطمئن بودم که زیبا می نویسید اما نه این قدر

پاسخی بنویسید

*