داستان گوژپشت ( نعمت نعمتی )
- ۰۵٫۲۷٫۸۸
- داستان از دیگران
- ۴۸ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
گوژ پشت: نعمت نعمتی
برداشت از کتاب مجموعه داستان:« مثل باران، مثل بودن»-انتشارات سخن گستر
این داستان در پنجمین جایزه ادبی اصفهان به مرحله ی نهایی راه یافت و مورد تقدیر قرار گرفت.
جوان گوژ پشت سه روز بود که خود را در اتاقش حبس کرده بود. وقتی به چهره اش نگاه می کردی می توانستی زیبایی خود را باور کنی. بینی اش را گویی اتو کرده بودند. لبهایش کلفت، چشمهایش تنگ و تا به تا و رنگ چهره اش به زردی می ماند و گوژی که بر پشت داشت و همزاد آن که بر قفسه ی سینه اش سنگینی می کرد.
اتاقش به هم ریخته. آینه ای که بر تاقچه بود، ماهها خاک بر آن نشسته و دلش مالامال درد. حوصله اش سر رفت. تصمیم گرفت بیاید کنار پنجره. نوعی رخوت را در ته دلش احساس می کرد. آمد پشت پنجره و روی صندلی فکسنی اش نشست. پنجره را باز کرد. نگاهی به حیاط انداخت. بوی نم شرجی دوید توی اتاق. درخت را نگاه کرد که بلبلان روی آن آشیانه ساخته بودند. نگاهش تا نوک درخت پیش رفت و آرام به آسمان نگاه کرد. ناگاه چشمش به پنجره ی خانه ی همسایه افتاد که درست رو به روی اتاقش بود. پشت پنجره دختری ایستاده بود. لرزید.به سرعت سرش را پایین آورد. آنقدر با عجله که صندلی از زیر پایش در رفت و به زمین خورد. درد کشنده ای را در ستون فقراتش احساس کرد. به زحمت صندلی را به جای اولش برگرداند. بعد آهسته از لای پنجره به دختر خیره شد. خوب که نگاه کرد، دید که همه ی اجزای چهره ی او به قاعده است. بینی کشیده، پوست سفید و شفاف و چشمان درشت. این اولین بار بود که بعد از بیست و هفت خزان که از عمرش می گذشت،حس عجیبی به او دست داده بود .چیزی مثل افتادن از یک سرازیری. سعی کرد پلک نزند تا بهتر به چهره دختر نگاه کند. به خود جرأت داد. پنجره را باز کرد. نگاهش همچنان دختر را می پائید. دل مثل کبوترش به تکانه افتاد. زشتی چهره و گوژ خود را فراموش کرد. باورش نمی شد. دختر با علامت سر به او سلام کرد. فکر کرد خواب می بیند. دختر دوباره سرش را به نشانه سلام تکان داد. گوژ پشت بی اختیار پاسخ سلام او را داد. دختر، دست تکان داد. گوژ پشت، دست تکان داد. دختر خندید، گوژ پشت خندید.و دل در سینه اش تپید. پاهایش سست شدو لبهایش لرزید.
این چه حسی است که من دارم؟
در نگاهش زندگی جاری شد. رنجوری خویش را فراموش کرد. آمیزه ای از طغیان و خلسه را در وجودش حس کرد. و آفتاب تابیده بود. گوژ پشت پنجره را باز کرد. بوی درخت باران خورده را حس کرد. دختر، هنوز پشت پنجره ایستاده بود. با دست به گوژ پشت فهماند که بماند. همانجا بماند. گوژ پشت تسلیم شد. ماند. گویی، او را به صندلی میخ کرده بودند. گوژ پشت بوی عطر بهار نارنج را حس کرد.
زندگی اینقدر زیبا بود و من نمی دانستم؟
دلش غنج رفت. اما نگاهش بی آنکه پلک بزند به دختر بود. پس از چند لحظه دختر دست تکان داد. گوژ پشت دست راستش را تا نیمه بالا آورده بود که دخترپنجره را بست و رفت. گوژ پشت از پشت پنجره به روی قالی خزید و همانجا دراز کشید. دست چپ به زیر سر و زانوها در بغل و چشمها به گلهای قالی.
این چه کاری بود که کردی دختر؟
از جایش بلند شد. رفت جلوی آینه، خاک آنرا با دست گرفت. مدتها بود خود را در آینه نگاه نکرده بود. به چهره اش نگاه کرد. ترسید.
نه نمیشه. امکان نداره.
از آینه روی برگرداند. همانجا روی قالی پهن شد. ولو شد. ولوله ای در جانش افتاده بود. بی قراری. چیزی میان خواب و بیداری. چمباتمه زد. پیشانی اش را گذاشت روی قالی. فشار داد. بیشتر. و ناگهان بلند شد.
نه، شاید خواب دیده ام.
چشمانش سیاهی رفت. حس کرد از بالا ی آسمان، آن بالا بالاها، به پائین نگاه می کند. جنگل، کوه، نهر آب که به یک ریسمان سفیدی می مانست.
تمام وجودش را رعشه گرفت. دهانش خشک شد. گویی زبانش شده بود یک گلوله پنبه. به سرعت رفت سراغ یخچال. یک لیوان آب خورد و مثل برق دوید به طرف پنجره. آن را باز کرد. پنجره ی رو به رو بسته بود. همانجا نشست و خیره شد به پنجره.پنجره باز شد و دختر آمد. نگاهش را از آنجا ریخت روی نگاه گوژ پشت. تبسم کرد گوژ پشت تبسمش را پاسخ داد. دختراشاره دست با او فهماند که همانجا بماند. گوژ پشت پذیرفت. آهویی در دام، رام، بی هیچ گونه حرکت. تمام وجودش شده بود چشم و دختر را نگاه می کرد. شاید یک ساعت بدین منوال گذشت. دختر برای گوژ پشت دست تکان داد و رفت. گوژ پشت همچنان ماند مبهوت و سر درگم.
آن شب را گوژ پشت خوب خوابید. از فردای آنروز گوژ پشت هر از گاهی به پشت پنجره می آمد، ولی پنجره رو به رو بسته بود. حدود یکماه گذشت و در این مدت بیم و امید در وجود گوژ پشت موج می زد.
اکنون نگران دختر شده بود. می ترسید مشکلی برایش پیش آمده باشد. دنبال راهی می گشت تا او را ببیند. گوژ پشت تصمیم گرفت به هر طریق شده از دختر خبری به دست بیاورد.
****
صبح زود، گوژ پشت روی سکویی که مقابل خانه دختر بود نشست. چه مدت، خودش هم نمی دانست، ولی در تمام این مدت، تنها فکرش، دختر بود و به هیچ چیز دیگر توجه نمی کرد. زمان و مکان را فراموش کرده بود. از سر و صدای عابران در خیابان فهمید که زندگی هر روزه آغاز شده است. خیابان ، شلوغ شده بود و هر کسی به کاری مشغول. ناگهان دختر در آستانه در خانه اش نمایان شد. گوژ پشت حس عجیبی داشت. حسی ناشناخته، دختر بارانی قهوه ای رنگی بر تن کرده بود و یک کیسه نایلونی بزرگی در دست داشت که در آن چیزی شبیه ساعت دیواری بود. همین که دختر راه افتاد، گوژ پشت از جایش برخاست و او را دنبال کرد. دختر چند خیابان را پشت سر گذاشت و وارد یک مغازه شد. گوژ پشت حرکت کرد تا به مغازه رسید. از پشت ویترین که نگاه کرد، انواع تابلوهای نقاشی را در آنجا دید، ولی از دختر چشم بر نمی داشت. دید که دختر کیسه نایلونی را روی پیشخوان گذاشت و بسته را در آورد. گوژ پشت نزدیکتر آمد. یک تابلو بود که دختر به مغازه دار داد. مغازه دار با تحسین به تابلو نگاه کرد. گوژپشت به تابلو خیره شد. خوب که به آن نگاه کرد. چهره خود را در آن دید. گوژ پشت نقاشی شده بود.
نعمت نعمتی- مرداد ۱۳۸۲- اهواز











سلام گرامی
داستان زیبایی بود از احساسهای کسی که هیچگاه به چشم نمی آید
لذت بردم
با احترام به روزم
ارادتمند
سلام..ممنون برای نوشتن داستان..پایانش تلخی گزنده ای داشت..به امید روزهای بهتر
درود
روزپنجشنبه ساعت ۱۹:۳۰در خاتم الانبیا مراسم یادبودی برای بانوی هنرمند فقید
فرخ لقا هوشمند ، با حضور ملکه رنجبر و کیومرث ملک مطیعی برگزار خواهد شد.
سلام
داستان جالب و زیبایی بود . ممنون از سلیقه ی شما
پسر ژپتو…
کارتونی جدید…
http://abukoorosh.blogfa.com/
سلام
خانم اسحاقی
به یک نفر حسابدار با تسلط کامل به انگلیسی
برای کار در دفتر تهران پتروشیمی مهر نیازمندیم
اگه کسی سراغ دارید هر چه سریعتر اطلاع دهید
با سپاس
—————————————
امید عزیز، متاسفانه کسی رو سراغ ندارم.
پیروز باشی.
wow! wonderful.
dont you have any news of mis. leila? i’m so worried about her.
سلام
خیلی قشنگه واقعا سلیقه ی عالی دارین خانم دکتر گرامی.
منو به یاد
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجا می اندازه
یا شعر بیرنگ خودم که :
تو در دنیای خود غرقی
و من اندر خیالت مات و درمانده
. .
زنده باشین واقعا زحمت میکشید خانم هنرمند
برادر کوچکتون رو فراموش نفرمایید
ارادتمند علی حیدری
salam
mese hamishe ziba khandani wa jazab
سلام
آقای نعمتی این داستان رو در یک جمع ادبی برای ما در اهواز خوندن. تاثیر گذاریداستان به نوعی بسته به جمله پایانی آن است.
شاد باشی
حق نگه دار
درود نازنین
اگر باران ببارد عطش تشنگی آسمان فرو کش می کند ؟
مرا از رمضان تا عشق پیامبری کن
با ارادت[گل]
سلا…م
وبلاگ جالبی داری
خوشحال می شم که به وبلاگم بیایی …
موفق باشی
گوژ÷شت نوتردام…
سلام.زیبا بود این عاشقانه.مانا باشید.
با سلام و درود
بسیار داستان زیبایی بود.
بدرود
سلام و درود بر دوست هنرمندم
داستان تاثیر برانگیزی بود طعم چیزهای دور را می دارد … دنیای یک نفر دنیای یک دنیا …
پایدار باشی
سلام
ممنون از حضور همیشگی وامیدوار کنندتون…
راستی گوژپشت نتردام از شخصیت های بوده که از دوران کودکیم باهام بودن وهست …
زیبایی اون حسی که من به اشیا دارم نه اون حسی که از اشیاء میگیرم.
مریم اسحاقی عزیز سلام
نتایج نظر سنجی شاعران برگزیده وبلاگنویسان شعر وا ادب اعلام شد
بخاطر بذل توجه از شما متشکرم
درود بر فرهیخته ی گرانقدر سرکار خانم اسحاقی
سپاسگزارم از لطف شما برای درج داستان گوژپشت و سپاسی دیگر از دوستانی که داستان را خوانده اند یا می خوانند.دلمان خوش است به پیام مهر دوستان که به زندگی روزمره مان معنا می دهند.با آرزوی آرامش خیال: نعمت نعمتی
سلام
حضور سبزت را به انتظار نشسته ام
سلام
این داستان از بهترین های مجموعه داستان جناب نعمتی است که خواندم لذت بردم ازخوانشو نگاه نویسنده با ایهام نویسی اش
سلام
ممنون از حضورتون عزیز
داستان خوبی بود اما نمی دانم چرا فکر میکنم نوعی رمانتیسیسم قرن نوزدهمی براآن حاکم است . شاید بخاطر گوژپشت نتردام است . بهرحال به روزم
سلام
به روزم
محبت می کنید؟
درود
دعوت هستید به روایت پارسی برای یک نقد بی تعارف و سلاخانه( به ظن نویسنده ) بر داستان بی چیزی نوشته نظام الدین مقدسی
سپاس از حضور سبز -که ممنوعه- شما [گل]
درود
ارزنده و زیبا بود و زیباتر از آن اطلاع رسانی شما دوست شاعر و
فرهیخته است .
به روزم و در سیمرغ چشم به راه شما…
پرتوان باشید .
سلام و درئد بر دوست هنرمندم
با یک شعر گیلکی به روزم منتظر دیدگاه ارزشمندتان …
پایدار باشید .
من در آینه، رخ خود دیدم. و به تو حق دادم. آه می بینم، می بینم. تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی. من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم.
سلام خانم اسحاقی. انتخاب بسیار زیبایی بود.
سلام خانم اسحاقی…
با شعری آمدم مجالی شد سری برسانید.
سلام
در فرصت بهتری آن را خواهم خواند
نمی دونم دختر کار درستی کرده یا نه؟ ولی لااقل با این کار گوژپشت جاودانه شد …………………………..خدای چه دردی می کشند بعضی ها.
کتاب های شیرینی معرفی کرده ای / و قروقاطی بیشتر دل می برد و دلم را برده است / ای کاش می شد از همین جا به اشاره ای این کتاب را تهیه می کردم و میخوندمش / تنبلی بیماری دیگری است که وقتی شانه ات را گرفت دیگر رهایت نمیکند . گاو آهن زنی میخواهد از تبار گذشتگان
خسته نباشی عزیز
نمی دانی معرفی این کتاب ها چقدر خوب است
راستی من هم یک نمایشنامه برایت معرفی میکنم که یقین دارم از خواندش لذتی بی بدیل خواهی برد .
خرده جنایت های زنا شوهری
اریک امانوئل شمیت
ترجمه : شهلا حائری
شاید در وبلاگ دیگرم آن را معرفی کنم / شاید !!
سلام
مریم بانوی عزیز
سلام
امیدوارم حالت خوب باشد
کوژپشت نوتردام(که حتما فیلمش را دیده ای)
داودکوژپشت (هدایت)وحالا کوژپشت نعمتی با معرفی شما که یادگرفتم ومحظوظ شدم
راستی بارهاست میخواهم سوالی کنم امیدوارم مرا ببخشیدبیشتریک کنجکاویست شاعری را میشناسم به اسم کیانوش شمس اسحاقی که البته با نام شما فقط در اسحاقی مشترک است نمیدانم اورا میشناسید؟؟؟واگرمیشناسید آیا بااو نسبتی دارید؟بازم مرا ببخشید
امیدوارم به زودی به حضورتان درخیزران سرافرازم کنی
باادب احترام ومحبت بیکران
سلام بانوی مهربانی
نمی دانم چرا این روزها شعر از من کوچ می کند
حوالی ما باران اشک هایش تلخ است [گل]
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود — تا کجا باز دل غم زده ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی — جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
سلام دوست عزیز
داستان غیر قابل پیش بینی و فوق العاده بود
لذت بردم از این همه ذوق و هنر .
آقای نعمتی تبریک میگم
سلام
باید بخوانم.
فعلن …
سلام خانم اسحاقی.
می خواستم بگم که چرا دیگه نمی نویسید؟
در ضمن من یه پست دیگه هم گذاشتم. وقت داشتید بیایید.
از معرفی کتاب سپاسگزارم
سلام خانم اسحاقی .
با دو شعر به روزم .
حضور شما خوشحالم می کند .
سلام.. به روزم..
منتظر طراوت نوشتارتان…ممنون..
سلام مریم خانم
بسیار تاثیر گذار و جذاب بود.
با جمله آخرش انگار که غم عالم بر دلم نشست…!
و اما من…
چیزی نیست…!
منتظرم!!
واقعا داستان زیبایی بود
حس خوبی هم القا میکند یاد همان گوژپشت نتردام افتادم ولی این را بیشتر پسندیدم
بازم تشکر از کتابهای قشنگی که که معرفی میکنید
سلام خانم اسحاقی …
انتخاب جالبی بود … و تلخ به پایان رسید …
خانم اسحاقی شما میدانید به سر گوژپشت چی آمده؟
ویران کننده بود!…دست مریزاد…
مریم عزیز
سلام
دلم میخواد چاپش کنم اما امان از دست هزینه هاش.
یک فضای درام آمیخته به پراکنده گی وانگویه ها!و کمی حشو درونی مثل چند خزان از عمرش گذشته! و فشار دست مخاطب برای اینکه تا ته ش رو بخون!و اسیر گره های لایتچسبک با پرده های آن ورش معلوم. و تلاشی هنری البته برای رسیدن به غایت و در کل فکر کنم بشود با آن کنار آمد.
درود به اسحاقی و سطر سوم.
سلام
داستان زیبایی بود. نوعی روایت به هم پیوسته که مخاطب را ناگزیر می کرد به اینکه ماجرا را به پایان برساند. امابا این همه شاید به خاطر نام داستان ،سایه ای از رومانتیسیسم قرن نوزدهمی بر آن سایه افکنده بود (گوژپشت نتردام).کمی هم مرا به یاد داستانهای کوتاه مصطفی مستور انداخت البته بیشتر در نوع روایت داستان نه فحوای داستان.
به هر ترتیب سپاس از شما به سبب درج این نمونه کارها د راین وب سایت وزین.
“سبز باشید”
راستی مطلب اخیرتان را هم می خوانم.
سلام
زیبا بود
لذت بردم
با کار کوتاهی بروزم ومنتظر حضور شما
موفق باشید
[...] لحن دختر در این داستان نزدیک به لحن راوی کتاب می باشد. داستان گوژ پشت: از زاویه دید سوم شخص از زبان پسری گوژپشت است. عشق جوانی [...]