برام دستبند سبز می گیری؟

دختر دوازده ساله ام دیروز به خونه که اومد گفت: مادر! می ریم ستاد برام دستبند سبز بگیری؟
نگاهی بهش کردم. چه شور و حالی داشت. می خواستم بگم نه. می خواستم بگم من از هرچی دستبند و سربند و پابند بدم می آد. چشاش برق می زد. نتونستم چیزی بگم.
دوازده ساله بودم. روز اول ماه می نشسته بودیم رو پله های مدرسه و سر اومد زمستون و انتر ناسیونال می خوندیم. هنوز صدای مدیر مدرسه مون خانم «ش» تو گوشمه : شما میمونید! میمونید! میمون! اصلن شما می دونید روز کارگر یعنی چه؟ از دبیرستانی ها تقلید می کنید.
نگاهی به دخترم انداختم. تا حالا چه شور و حالی رو تجربه کرده؟ نه مثه نروژی ها روز دیپلمش می تونه کلاه سرش بذاره و تو میدونهای شهر رقص و پایکوبی کنه. نه هیچ وقت تونسته روز تولدش جشنی کنار دریا بگیره و زیر نور مهتاب برقصه!  نه چهار شنبه سوری ها رفته قاشق زنی و از رو آتیش پریده! بذار شال سبزی بذاره و برای خودش روزهای قشنگی درست کنه.
دوازده ساله بودم. رنگ هوا سبز بود و بارونی. هوا عطر دیگه ای داشت. قرار بود تو حیاط مدرسه نمایشنامه ی « کی برمی گردی داداش جان » از علی اشرف درویشیان رو اجرا کنیم. با شور و هیجان اجرا می کردیم و دبیر ادبیاتمون مشتاقانه نتیجه ی زحماتش رو می دید. داشتم با انگشتهام رو شیشه ی خیالی می نوشتم: کی برمی گردی که چشمام به چشمای قلمبه ی مدیر مدرسه افتاد و انگشتهام بی رمق شدند.
دخترم دوباره گفت: مادر! می ریم. شال هاشون تموم می شه ها.
همه تو کلاس گریه می کردیم. دبیر ادبیاتمون اخراج شده بود. با سری افراشته اومد و ازمون خداحافظی کرد. ما زمزمه می کردیم:
….سر اومد زمستون شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
دخترم دستم رو می کشید. اصرار می کرد. سوار ماشین شدیم. یکی داشت کتاب آبشورانم رو پاره می کرد. چشهام پر اشک بود. رفتیم ستاد. صدای ضبط بلند بود: کوه ها لاله زارن لاله ها بیدارن. صندلی ها ردیف چیده شده بودند. پسری با هیجان دستبندهای سبز رو پخش می کرد. خانمی جوان روی فرمون ماشینش باند سبز بسته بود. اهه! دبیر ادبیاتمونه؟ چهره دبیر ادبیاتمون کوچک و بزرگ می شد. هی می رفت و می اومد. نه! اون دیگه الان پیر شده.
لبخندی زدم و دستبند سبز رو دور دست های دخترم بستم. هم کلاسیم کتابش رو از پنجره پرت می کرد بیرون که پاره اش نکنن. دخترم تو کلاس داشت پرچم سبزش رو تکون می داد و می خوند:….تو کوه ها دارن گل گل گل آفتابو می کارن….. بذار چند روزی رنگ هوامون سبز شه.

Share and Enjoy:
  • Print this article!
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • Balatarin
  • Donbaleh
  • Mohandes
  • MySpace
  • RSS
  • Yahoo! Bookmarks
  1. سلام نوشته شما برای من هم نسیم های خاطرات روح پرور اندیشه های شریف و پرشور و آرمانخواهانه جوانی را و هم طوفان های بنیان کن همان دوران در سالهای بین ۵۰ تا ۶۴ به خاطر می آورد . این ها همه بخشی از تجربیات یک ملت است که باید نوشته شود و بماند و حفظ شود . راه و روش ها اصلاح می شوند و جوهر اندیشه است کمال می یابد ملتی و کشوری است که به پیش می رود . همین نوارهای سبز و همین رای ها و همین مناظره ها آینده را می سازند . اشاره شما به آثار درویشیان و آن نمایشنامه یاد زنده یاد سعید سلطانپور را در من زنده کرد . گرچه با افکار تندش همراه نبودم اما طنین رسای صدایش و شعرش هنوز در گوشم طنین انداز است . دولت آبادی در باز کاوی هایش از خاطرات گذشته در سالیان سپری شده مردم سالخورده چه خوب سعید سلطانپور را همانگونه که بود واقعی به تصویر کشیده است . همو که سعید سماوات است . . . باز هم ممنون از نوشته خوبتان . همیشه همراه مردم ایران سبز و سربلند و پایدار چون سرو باشید

  2. خیلی قشنگ بود.
    یه جور آدم رو بین فضای واقعیت و خیال معلق می کرد.
    با دستبند سبز خیلی زیاد موافقم. :D

  3. ممنونم برای برای اشک شوقی که برای لحظه ای به چشمانم آوردید
    شنیده بودم وقتی آسمان سبز می شود که باران اسیدی ببارد اما اکنون انگار:
    هوا مه آلود است
    هیچ بره ای پیدا نیست
    اسماعیل را
    یکباره دیگر
    به مسلخ می برند
    پ ن
    ۱- دخترک اتان را امیدوارم هر چه زودتر بزرگ شود
    ۲- تعریف اتان از “غمباد”اگر تعریف نباشد باعث افتخار و شادی است

  4. سلام
    مطلب شما برای بالغ بر ده هزار نفر اعضای گروه ارسال شد
    به امید سرآمدن زمستان
    و
    شکفتن بهاران

  5. درود بر نویسنده ی محترم و بزرگ خانم اسحاقی عزیز

    آنچه خواندم بیشتر بر درونمایه تاکید داشت و البته تکنیک تعلیق که باز هم برای تاثیر بیشتر درونمایه بود . تاثیر نوشته تان را حس کردم و بغض کردم . راستش من متوجه شده ام که همه ی زندگی ما صرف پوشیدن این شال و آن شال شده است . بدون اینکه بفهمیم اینها شال نیستند . گردنبندی هستند که بر گردنمان انداخته اند . حالا این دختر هم دستبندی بر دستش آن هم از طرف مادری که میفهمد و چشیده است این دستبند را بسته می شود .

    نوشته ات هم از جنبه ی داستانی و م تاثیر و انتقال درونمایه قوی است .

    با آرزوی روزی که همگی جشن تولد بگیریم برای کتابها . معلمها . درویشیانها و ادبیات .

    پایدار باشید .

  6. مریم عزیز من

    نویسنده ای از تبار حواهای باقیمانده

    باران شیرین کلام ات ته مزه ی تلخی بر تمام وجودم پاشید

    چه نتیجه ی دردناکی که زندگی در بستن دست بند!ها بگذردو دائم با دندان احساس آنرا بگشایی

    به دختر ات بداشتن مادری با این دیدگاه تبریک میگویم

    روی ماه هردو را با شوق می بوسم

  7. سلام مریم عزیز و مهربان…ستودنی است اندیشه و مهر سبز شما و فرزند شیرینتان.

    از این پس سبز فکر خواهم کرد…سبز خواهم زیست…

  8. درود خانم اسحاقی
    انگار این پرو خالی شدن سرشت محتوم ماست . نمی دونم این همه جزر و مد از کجاست که ما رو هی با خودش می بره و میاره . شاید باید مثل ما دریا نشین ها که به جزر و مد این دریا تن دادیم ما ایرانی ها هم باید …
    ولی سرسختانه با این نظر تون موافقم که: ((بذار شال سبزی بذاره و برای خودش روزهای قشنگی درست کنه.)) این هم جزیی از حق این نسله روشنفکریتون رو ستایش می کنم. تو کوه های این سرزمین همیشه : کوه ها لاله زارن لاله ها بیدارن. ولی شاید این بار :تو کوه ها دارن گل گل گل آفتابو می کارن. و اینکه :بذار چند روزی رنگ هوامون سبز شه.
    هر چی که پر و خالی می شیم باز این اسما از تاریخ و حافظه ی تاریخیمون پاک نمی شن انگار به جای اینکه رو ماسه های ساحل نوشته باشنشون تو دل دریا کاشته شدن .علی اشرف درویشیان / صمد بهرنگی / خسرو گلسرخی / ………….
    بدرود

  9. سلام
    زیبا بود
    ارادتمند
    رضا

  10. سلام..بی اغراق گذشته از با ارزش بودن دیگر نوشته های این وبلاگ ، این نوشته بهترین نوشته ای بود که ازتون خوندم تا حالا ..خیلی خیلی زیبا بود و دردناک بود و به روز بود و … ممنون

  11. سر اومد زمستون… شکفته بهارون…گل سرخ خورشید باز اومدو شب شد گریزون…

    کو ها لاله زارن…لاله ها بیدارن…

    شکفته بهارون درسته عزیزم.

    چه خاطرات مشترکی یار دبستانی من!

  12. واقعا نمیدانم چه بگویم اما مرا بیاد یک گذشته خیلی دور انداخت که حالا در دسترس نیست
    ولی بهر حال زیبا بود.

  13. با سلام خدمت دوست شاعرم بانو اسحاقی عزیز و دوست داشتنی
    چشمانم را تا خیسی همراهی نمود نوشته ی زیبایتان . به قول دوستی . تمام زندگی مان در پوشیدن و در آوردن این شال و آن دستبند و این لباس گذشته و حال بچه ها . این جوانه های پاک و بی گناه که اجبار را چون قسمتی جدا نشدنی از اوضاع زندگی شان هدیه ایی شده خودبی خبریم .. چه سخت است برایم که بچه هایمان مجبورند دیدگاهی جز شال سبزی که ما و جامعه و مدرسه و اجتماع بسته ی مان به انها هدیه میدهیم نداشته باشند . ما به انها میفهمانیم به زور که هیچ دیدگاهی جز این شال سبز درست نیست و هر چه هست این شال سبز است و بس.. بدون اینکه تمام عواقب ان را در نظر بگیریم سعی در فرو کردن افکارمان در ذهن خام کودکی ی شان مینماییم . وای بر ما .. از روزی سبز که این بچه بفهمد با اینکه اینهمه افکار سبز برایش به ارث گذاشته شده باز اینهمه مشکلات پیش رو دارد و حتی نمیتواند فکر کند ممکن است مشکلی در کنار این کد های سبزینه وجود داشته باشد
    و ما او را محروم کرده ایم از فرصتی که انتخاب کند راه خود را .. دوستی دارم که میگوید .. خوب و بد بچه ها خیلی خوب درک میکنند و ما به انان خیانتی بزرگ میکنیم که ذهن انها را میبندیم .چون افکار را به انها هدیه میدهیم نه راهکار را و نه به کار انداختن عقل را و پیدا نمودن راه را توسط خود انان . انان محکومند به انچه ما به اجبار در بسته ی ذهنشان به ودیعه میگذاریم .. به امید انکه روزی مرز ها برداشته شود از ذهن ها و ما انسان را پیدا کنیم به عقلی سبز نه به شالی سبز
    بانو این جملات را با اشک نبشتم بر دیده ام مرا میبخشید اگر درددلم شما را آزرد . اما من همیشه سعی کرده ام واقعیت را بگویم حتی اگر تلخ

  14. سلام مهربانم
    حضورت و لبخندمهربانت که در روز دیدار برایم دوست داشتنی و خاطره انگیزه امشب بر دیدگانم نمی از مهربانی نشاند . از اینکه در دریای وسیع دل مهربانت جایی دارم که بیادم بودی و تولدم را تبریک گفتی . شاید باورش سخت باشد ولی زیباترین هدیه را گرفتم . نازنین مهربانم . همراه دستبند سبز دخترت بر دلم مهر و عشق به یادگار گذاشتی
    دوستت دارم و همین وکلمات برایم قلندری می کنند نمی دانم دیگر چه بنویسم
    با سپاس و ارادت فراوان همراه یک باغ پر از یاس مهربانی تقدیم روی زیبایت
    دوستدارت : فرشته

  15. سلام و عرض ادب بسیار زیاد
    خیلی ممنون از حضورتون. به خدا ما خیلی ارادت داریم ولی وقت نمیکنیم این روزها سر بزنیم به دوستان…
    مطلبتون رو که می خوندم یاد شور و شوق زمان دانشجویی برای فعالیت های سیاسی افتادم. یاد روزهای بی خستگی دویدن. یاد روزهای دبیرستان. یاد روزهای راهنمایی. یاد روزهای دبیرستان. یاد روزهای کودکی. یاد تمام خاطرات خوب…
    این روزها وقتی جوونای کم سن و سال رو توی خیابون می بینم که با چه شور و شوقی دارن برای میرحسین تبلیغ میکنن و به دستبند و سربند و کلا بندهای سبزشون می بالند، اول پیش خودم می گم ببین این بنده خداها هم مثل اون روزهای ما جوگیر شدند و فکر می کنن که مثلا میرحسین رئیس جمهور بشه چی میشه؟
    ولی بعد می گم عیبی نداره. بذار لااقل مخاطرات و دغدغه های سیاسی رو لمس کنن. براشون هم یه تفریحه هم یه تجربه…
    مرسی بابت این پست زیباتون…

  16. راستی شما که اینقدر زیبا می نویسین، چرا فقط معرفی کتاب می کنین و خودتون نمی نویسین؟
    به خدا قلمتون عالیه. حیفه که فقط معرفی کتاب می کنین…

  17. درود بر شما
    هر دوی تان
    این همه رنگ.چرا دستبند سبز دخترم؟نکند تو هم بغض شکفتن داری؟نکند توهم سال هاست منتظری؟”قلعه ی حیوانات” را خوانده ای دخترم.باکستر را یادت می آید؟
    چشم هایت را ببند دخترم.نه ، باز کن ولی صبر کن.این جگر پاره ی مثله شده وطن ماست دخترم.
    دستبندم را به تو هدیه می کنم تامنتظر باشی.
    مثل ما.امیدوار.

  18. طیف سبز حکایت بهار است و بیهوده نیست زینت بازوان و مچ و گردن جوانان شده است .
    حکایتی سبز موازی با مادر
    آتشکارانی دیگر در جنگل های روبه ویرانی گذاشته ی مساحتی قریب به جوانانش رو به آبادانی یقینی صد در صد
    وقتی مادر و دختر همان دوخط موازی روبه فردایند و هیچ کدام عمود بر آرزو های دیگری نود درجه نمی شوند برودت دل ها آب می شود که دارد می شود و خیال شروع به پردازش طر ح های شیرینی میکند که از دوازده سالگی اش در جیب تنها پیراهن باخود تا امروز کشاند ه است
    رنگ های شیرین ات را بر هو بومی که می کشی طرح تازه ای خلق می شود با پیام زندگی و نفس
    تنوع نگاهت ستودنی است
    سلام و مرسی سبز

  19. در باب ساخت و تکنیک کار صحبتی نمی کنم ؛ صلاحیتش را هم ندارم اما اعتراف می کنم که متنی پرکشش خواندم متنی از جان برآمده که عصاره ی رنج های دست کم دو نسل از مارا در خود داشت ؛ نسلی آرمان خواه و روشن اندیش که همواره در مسیر خود با خیزاب های مهیب رو به رو شده است و می شود .

    رود چاره ای جز رفتن ندارد خانم اسحاقی!

  20. سلام و درودبر دوست بسیار عزیزم خانم اسحاقی
    سخت تحت ناثیر این نوشته قرار گرفتم خاطرات و واگویه های خواهر بزرگم را برایم تداعی کرد سالهای دور گذشته و وطن دوستی و ترانه های پر از مفاهیم زندگی و آزادی و بودن و نبودن و … سالهای شور و درد …مرا برد به کتابخانه قدیمی و دست نوشته های کهنه خانه ی پدری …
    چقدر زیبا و چقدر ملموس نوشتید
    نسل های رفته و آمده و نیامده چقدر در پیچ و تاب ریسمانی مشترکند ریسمانی ازبافت های سخت متفاوت …
    پایدار باشید

  21. سلام خانم اسحاقی …

    ذهن و قلمتان چه هماهنگ و زیبا با هم تصویری از امروز و دیروز

    کشیدند … و چه صبورانه و آرام زخمها را تفسیر می کنید …

    ( ما کنار حوض … غرق تماشای رقص ساده ماهی ها …

    و بی خبر از این همه آرزوی قانونی دریا …

    دلت را به باله ها گره کن … )

  22. سلام
    سرکار خانم دکتر اسحاقی
    خاطره بسیار دل انگیزی نگاشتید غرق شوق شدم
    این روزها هم طبیعت هم حال و هوای مردمان این سرزمین هوای رنگ سبز کرده دختر کوچکم نگین هم یک دستبند سبز به دستش بسته است تقلیدی از ما که هوا خواه سبز رنگ خویشاوندی (به باور الموتی )هستیم

  23. سلام
    متن جذاب وزیبایی است
    فقط وقتی به یادم میاد که اون دوران ایده آلیسم پاک جوانان بوسیله ی
    عده ای سیاست باز بی وجدان معطوف بازی های سیاسی این حزب و ان گروه شد و در این مسیر تعدادی از فرزندان این کشور قربانی شدند از
    هر چه سیاسته بدم میاد.
    ارادتمند علی

  24. وبلاگ خوب و مفیدی دارین
    مشتری وب شما شدم
    حظ کردم
    موفق باشید وشاد

  25. سلام..

    بگذار دست بند سبز را ببندد..ببندیم و دبیر اردبیاتی که حالا پیر شده….

    زیبا بود مریم عزیز….حست را حس کردم..می فهمم تو را…

  26. سلام دوست خوبم
    به روزم و منتظر دیدارتان
    گلی برایم نیاور گلهایم را پر پر کن . بیشتر دوست دارم
    با سپاس
    :idea:

  27. فقط باید دل خوش کرد، فقط باید دلخوش بود…(این جا گل نداره؟)

  28. دوستان من بیایید باور کنیم که به دستبند سبز فکر کردن ، به دست بستن و منتظر آنکه می خواهیمش بودن هم جزیی از زندگی است نه فقط آنچه که پس از این انتظار خواهد آمد. دوستان اگر امروز فرزندانمان دستبند سبز به دست نبندند و در این روند اجتماعی شرکت نکنند خود بخود به گوشه ی عزلت و بی تفاوتی کشیده خواهند شد . لطفا با تفسیر و نماد اسارت نشان دان دستبند ( که فقط سمبل مشارکت در یک امر اجتماعی است ) آنان را از ابراز وجود و شورمندی منع نکنیم . چرا که مهلک ترین سم برای انسان بی تفاوتی و باری به هر جهت بودن است . بگذاریم انتخاب کنند هرچند ممکن است نتیجه همان نباشد که میخواهیم و میخواهند.تشویق شان کنیم آنها هم مانند سرود سر اومد زمستون را فریاد کنند تا جان مشتاق تغییرشان به وجد بیاید، بال بگشایند و پرواز کنند حتی اگر چند صباحی باشد.

  29. در شمس و شراب بخوانید:

    شعری از لورکا با ترجمه شاملو به بهانه علاقه ام به موفقیت رنگ سبز در انتخابات اخیر

  30. سلام
    خیلی مطلبتون به دلم نشست ولی فکر نکنم با میر هم به اون بهاری که میخوایم برسی برسیم
    یهم یه سر بزن

  31. سلام مریم جان دوست عزیز ممنونم که به من سر زدید من هم متن شما را خواندم واقعا زیبا بود شما را لینک کردم (با اجازه) و برای شما آرزوی سلامتی و سربلندی دارم.
    با احترام آزاده دواچی

  32. سلام دوست عزیز

    ترجیح میدادم دوباره با اثری از شما روبرو شوم که……

    افسوس که بیشتر داستان نویس ها می خواهند در داستانشان مقاله بنویسند بی توجه به اینکه در جهان امروز داستان دیگر نمی تواند رسانه باشد.لا اقل از اس ام اس های تبلیغاتی کم توان تر است.

  33. به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد..
    …………………
    سبز سبزم ریشه دارم

  34. چقدر زیبا حس اون روزا را با این روزا در هم آمیختین مریم جان. قلمتان همواره سبز باد.
    ایکاش دخترک دوازده ساله بداند که بازی ادامه دارد چون حکایت، راوی می خواهد و راوی قصه و قصه شخصیت و شخصیت همان بازیگری است که بازی را زندگی می کند.

  35. متن تاحدودی تداعی خاطراتم شد.امیدوارم به آن چیزی که انتظارش را دارید برسید.

  36. سلام .
    من با غزلی تازه شدم منتظر تو …….

  37. سلام خانم اسحاقی عزیز!
    ممنونم از حضور پرمهرت!پستهای نخوانده ات را هم خواندم.مفید بودند و خواندنی !اعلان موضع هنرمندانه ی انتخاباتی ات در این پست بواقع خواندنی بود.کاش سیاستمدارها هم هنرمند بودند! آدورنو گفته بود”بعد از آشوویتس شعر توجیهی ندارد.”و رویایی در جایی به جواب در آمد و گفت”ما مردم دنیا شعر نداشتیم ،اگر داشتیم آشوویتس نداشتیم.”
    سرشار باشی از زیبایی و هنر!

  38. شاعر بودم و اگر صادق
    دیوانی می سرودم از
    خوره های ساکن روح
    به چهار سال دیگر فکر می کنم و افسوسی که برای گذشته می خوریم باز هم

  39. سلام دوست عزیزم
    نه نسل پسر من و دختر شما چنین روزهایی را ندیده او هیچوقت ندیده که مردمش بخواهند وبتوانند کاری کنند که خود می خواهند…
    پسر من دنبال کلاه سبز و پرچم بود و حیران بود روزی که او به شهرمان آمد مدام می پرسید و می پرسید و باز هم می پرسد و من مانده ام که به او چه بگویم ؟
    خیلی خوب نوشته ای حال و هوای نسلهایی را که با ایدئولوژی بزرگ می شوند اما ایدئولوژی ها هر چه باشند قفس می شوند و نهایتاً از بین می روند نهال اندیشه بکاریم که ماندنی است
    قلمت همیشه سبز باد

  40. به امید روزی که دیگه هیچ فردی در ایران مثل مدیر مدرسه شما نباشه. به امید روزی که حماقت و جهل به معنای واقعی ریشه کن بشه. به امید روزی که حرمت علم و ادبیات و فرهنگ پاس داشته بشه. به امید داشتن سرزمینی پارسی و سبز ( نه عربی و ….) زنده باد همه ی پارسیان.

  41. چقد خوشگل نوشته بودی! برای چی دبیر ادبیاتتون رو اخراج کردن؟ واسه نمایش؟! وحشتناکه! خوب کاری کردی دستبند سبز واسه دخترت گرفتی! منم واقعن امیدوارم موسوی رأی بیاره. وگرنه اوضاع دیگه حسابی خیط می شه.

  42. سلام خانم اسحاقی. یه جورایی نوشته باعث می شد آدم به هر جا بره… سر بزنه به هر عمقی!!

  43. تاریخ دوبار تکرار میشود . بار دوم …

  44. با سلام
    براحتی توانستید احساسات خود را بیان کنید.
    حتی احساس سیاسی خود.
    خداوند فرزند شما را حفظ فرماید.

  45. سلام نازنین مریم مهربانی
    حضورت بر یاس نگاهم متبرک

  46. چه حس خوبی دارد فرزندتان…می دانید من هم این روزها گرچه سیاست را دوست ندارم.اما بیرون که می روم این موج سبز باعث می شود تحت تاثیر قرار بگیرم.یکروز من هم دست بند سبزی بسته بودم به دستم.باورش برایم سخت بود هر کسی که از کنارم می گذشت.دستبند را که به دستانم می دید اگر خودش هم سبز بود.لبخند زیبایی می زد و من ذوق میکردم لبخند می زدم.مهم نیست چه کسی یا کسانی می آیند می روند.طرح این لبخندها از یادم نمی رود.شادی جوانان هنگامی که بی هیچ دلیل بینشان قرار می گیری پابه پایشان شادی میکنی شعارمیدهی هیجانزده می شوی از یادم نمی رود.من این روزها را دوست درام.حس می کنم دوستانم زیاد شده اند.حس می کنم خیلی ها را می فهمم.حس خوبی دارم سبز سبز…و به همین خاطر است که دلم می خواهد هیچ وقت این روزها تمام نشود.این شور نخوابد…

  47. avalin bari hast ke neveshteii ro be in nahv az khodetoon mikhoonam.. sabke jalebi neveshtid… sabz bashid..aziz

  48. سلام دوست قدیمی.رنگ سبز در فرهنگ های مختلف معناهای جالبی دارد اما تقریبا همه آنه به نوعی به بهار و تولد دوباره اشاره دارند.رنگ سبز رنگ فصل بهار است، فصل رویش و فصل رویش یعنی حیات دوباره یعنی تولد پس از مرگ، بیدارشدن پس از رخوت.در فرهنگ شیعه رنگ سبز به همین معنا برای امامان شیعه به کار برده شده است. چون انها معتقدند روزی دوباره بازخواهند گشت–با امام دوازدهم–و حیات مجدد خود را تبریک خواهند گفت.اما در سیاست امروز ایران رنگ سبز به معنی حیات دوباره اصلاحات و شخص میرحسین پس از یک رکود چندین ساله است.اما در فلسفه تناسخ هندی رنگ سبز نشانه افسردگی نیستی موقت است.پیشنهاد رنگ سبز برای میرحسین را حجاریان داده است.تاریخ به ما لطف بسیار کرده که ما را هم دوره او قرار داده است.و خیلی خوشحالم که روشنفکران ما از رخوت به در آمده اند.

  49. بسیار لطیف و زیبا بیان کردید دوست من…لذت بردم.

  50. سلام
    وقت نشد مطلب کامل بخونم ولی سعی میکنم ذخیره کنم و بخونم
    در ضمن ازتون دعوت میکنم به وبلاگی که با بچه های دانشگاه درست کردیم سر بزنید
    موفق باشید

  51. بهشت با تلفن مادرت رزرو شده… بروزم.

  52. سلام
    این اشتباه بزرگیست اگرادبیات را منبع لایزال پژوهشهای تاریخی قرارندهیم.فکرنمیکنم با تاریخ محض بتوان تحولات روحی نسلهائی را که درکنارهم زندگی میکنند به این خوبی که شما بیان میکنید بیان کرد
    من نه ولی بدون تردیدپدرروزی روی پله ای نشسته وسرودانترناسیونال راخوانده کسی که چیززیادی ازو به یادندارم ولی اینکه دبیرم رااخراج کرده باشندرا خودبا چشم دیده وشاهدخداحافظی اوباگردنی افراخته بوده ام هرچه بوده وهست نشان ازسربرآودن مردمی داردکه چون چناران کهنسال
    ریشه های عمیقی دارند ممکن است که حالا بارنگ سبزنمایان ترشده باشدولی رنگین کمانیست که که باررنگارنگ هزاران رنگ را به دوش دارد.همه امانشان ازین دارد که ملت ما سالیان درازیست کوشیده تابهای آقائی خودرابپردازدودراین پرداخت هیچگاه خسیس نبوده
    شایدرنگ سبز شال کردن دخترتو نوید بهاری باشد که به هرحال درراهست
    بااحترام

  53. سلام شاعر گرامی
    سورنا به روز است .
    پله منتظر نقد شماست .

    پیچ های رادیو از خلیج، فارسی موج گرفته اند
    پیراهنت پرچمم بشود! همین جا کور شوم اگر دروغ بگویم
    پدر برای خانه در مخفی و پله ی فرار ساخت …ازچراغ ها چیزی کم نشد !

    پاگرد چهارم )
    یکی آمد که ز/مین را از نو ، با همین مین ها بسازد
    جنگ یعنی تازه شدن خون ها برای میز عزیز !!

  54. درود بر فرهیخته گرامی
    با داستانی به نام ماشیح به روزم و منتظر نظرات شما تا در بهتر شدن کارم از آن ها استفاده کنم.[گل]

  55. سلام دوست عزیز منم مثل شما یک دختر کوچولو دارم که دستبند سبز میبنده
    چشمانم برای ماجرای دبیر ادبیات پر از اشک شد.
    نویسا و پایدار باشی

  56. زیبا بارن وار میچکد بروی احساسم این باران کلماتتان
    گویی فیلمی دیده باشم

    یاعلی

  57. سلام .کاش نه این روزها که همه ی روزهایمان سبز باشد و به گستره آبی آسمان هم بیاندیشیم . روزهایمان سبز و سرهایمان پر از اندیشه …

  58. درود
    آرزومند روزهایی برات هستم که از همه ی این بند ها رها شی
    قلم بسیار زیبایی داشتید آنقدر که نتونستم چیزی بگم

    نه مثه اونا می تونست باشه نه حتی مثه اینا

    و اما
    هوا بوی امید میداد
    انگار نگاهمان سبز بود نه هوا
    نمی دونم با این که هوا بارانی نبود اما بوی خوش طراوت وتازگی همه جا بود
    تو خیابون
    تو کوچه
    تو خونه
    تو اتاق
    تو دلامون
    حتی اونجایی که دیگه رگ تو خون می چرخه

  59. سلام هم اندش سلام مادر سلام دلسوخته ی دیار و یار

    خیلی تلاش کردم بازم اسیر عواطف اشک اور نوشته ات نشم نشد که نشد
    ………..
    نمیدونم پیش از اینکه تراکتور و کمباین مسئول کاشت و برداشت غلات بشن پروسه ی خرمنکوبی بوسیله اسب و قاطر و الاغ و گاو رو دیده بودی ؟
    همون وقتی که حیوانات رذیف به ردیف کنار هم حول یک ستون مرکزی بسته میشن و با چرخیدن بدور اون ستون ساقه ی خشک گندمارو خرد میکنن ؟
    دیده بودی؟… خوب حدس میزدم دیده باشی…هیچی منظور خاصی ندارم فقط کاش کنار یکی از این صندوقهای رایگیری هم کمی به نظاره می ایستادی
    به دختر دوازده ساله ات که از سبزی دستبندش یادش مونده رو سلام برسون

  60. استقبال دویست هزار نفر از میرحسین موسوی در خرم آباد

  61. سلام مهربان

  62. با سلام و عرض ارادت
    ضمن تشکر از محبت های بی دریغ تون
    نثر زیباتونو خوندم و لذت بردم همیشه نویسا و مانا باشین
    به روزم با :
    ۱- شعری از خودم ( نبودا …)
    ۲- معرفی مجموعه : روزی که میخ در شاعر شد (سروده جناب وحید قاسمی )

  63. سلام خانم دکتر ارجمند
    امیدوارم که آینده ای شاد و خوب داشته باشیم و همانطور که قبلا نوشتم قلم روان و جذابی دارین. اما مدتهاست شعر نمی گین و کاش این سکوتو بشکنین این شعر رو اینجا میارم به امید فردایی بهتر ( از ما که تا حد زیادی گذشت لااقل برای فرزندانمون).

    یاد تو

    ببین کز یاد تو سر شارم امروز
    غمین چون ابر پر با رانم امروز

    مرا مهر تو این غم بر دل آورد
    که خون از دیدگان می بارم امروز

    بتاب ای مهر تابان بر وجودم
    کزین هجران و غم لرزانم امروز

    دگر دریای غم تا بیکران هاست
    از این دریای غم بیزارم امروز

    چو افسرد این دل از مکر پلیدان
    فرو خوان مژده از یز دانم امروز

    بدان ”فریا د” باطل چون حباب است
    که فردای جهان میدانم امروز

    شاد و سالم باشید گاهی به بنده سر بزنین خوشحال میشم
    ارادتمند علی

  64. چه صمیمی بودید توی این نوشته خانم اسحاقی عزیز …

  65. سر اومد زمستون

    شکفته بهارون

    گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

    گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون

    کو ها لاله زارن

    لاله ها بیدارن

    تو جنگل دارن گل گل گل آفتابو می کارن

    تو جنگل دارن کل کل کل آفتابو می کارن

    توی زمستون دلش بیداره

    درخت و گل و گندم داره می کاره

    توی سینه اش جان جان جان

    توی سینه اش جان جان جان

    یه جنگل ستاره داره جان جان

    یه جنگل ستاره داره

  66. سلام:گل گل گل
    امید که خوب باشی
    دست نوشته هایت خیلی زیباست
    همیشه قلمت نویسا باد
    تورابه جمع دوستانه ی خودم افزودم
    چشم به راه تو
    ارادتمند
    دکتر غلامرضا ابراهیمی

  67. سلام.

    من با مستند شب آخر (انتخابات ) به روزم..

    حتما سر بزنید خوشحال می شم…

    منتظرم

    تا بعد[گل]

  68. $$$$_______________________________$$$$$
    __$$$$$$$$*_____________________,,$$$$$$$$*
    ___$$$$$$$$$$,,_______________,,$$$$$$$$$$*
    ____$$$$$$$$$$$$___ ._____.___$$$$$$$$$$$$
    ____$$$$$$$$$$$$$,_’.____.’_,,$$$$$$$$$$$$$
    ____$$$$$$$$$$$$$$,, ‘.__,’_$$$$$$$$$$$$$$$
    ____$$$$$$$$$$$$$$$$.@:.$$$$$$$$$$$$$$$$
    ______***$$$$$$$$$$$@@$$$$$$$$$$$****
    __________,,,__*$$$$$$@.$$$$$$,,,,,,
    _____,,$$$$$$$$$$$$$* @ *$$$$$$$$$$$$,,,
    ____*$$$$$$$$$$$$$*_@@_*$$$$$$$$$$$$$
    ___,,*$$$$$$$$$$$$$__.@.__*$$$$$$$$$$$$$,,
    _,,*___*$$$$$$$$$$$___*___*$$$$$$$$$$*__ *’,,
    *____,,*$$$$$$$$$$_________$$$$$$$$$$*,,____*
    ______,;$*$,$$**’____________**’$$***,,
    ____,;’*___’_.*__________________*___ ‘*,,
    ,,,,.;*____________—____________ _ ____ ‘**,,,,
    *.°

  69. سلام نازنین
    نگاه قشنگی به هستی داری.
    اندیشه هایت هم والا و فاخر است
    خلاصه اینکه قلم ات رو خیلی دوست دارم
    و به طریق اولی خودت رو
    به صنوبر صبر پیوندت کردم خوشحال میشم ببینمت.

  70. سلام . نوشته شما به دلم نشست ! به امید روزهای سبز و روشن برای همه بچه های ایران چه داخل و چه خارج از ایران

  71. دوست من سبزی قلم ات امید دل های سبز ماست.
    شال سبزم، دستبند سبزم و دل آرزومندم را به دخترات هدیه می کنم با امید آن که هیچ گاه امیدش ناامید نشود و نبیند آن چه را ما بارها با چشم خویش دیده ایم.

  72. سلام.با شهری تازه به روزم و منتظر نقد و نظر شما دوست گرامی
    با احترام:
    رضا یوسف زاده تهرانی

  73. سلام مهربان
    پیونددیروز و امروز… و دخترانمان که باید با شور و نشاط و توانمند پرورش یابند…بی شک آینده ازآن انهاست.

    شاد باشی و برقرار

  74. سبز
    نذاشتن که بشیم
    ………………….
    مرا ز راست ها که دروغ اند
    و از دروغ ها که دروغ اند
    مرا ز عشق که آغاز نفرت است
    مرا ز نفرت
    مرا زعاطفه حتی نجات بده.

  75. سلام

    روزت گرامی نازنین[گل]

  76. ما با راستی و شرافت خواهیم ماند
    نیرنگ و دروغ را بر نخواهیم تافت
    ما به شعور خود احترام میگذاریم

  77. دلم برات تنگ شده

    نمی‏دونی چقد دلم برات تنگ شده

    با اینکه همیشه بیادتم ولی نمی‏دونم چرا بعضی وقتها

    احساس دلتنگی عجیبی میکنم

    اندوه دوری از تو

    گاهی،

    مرا برای ادامه زندگی به شک می‏اندازد

    چگونه زیستن را

    زمانی از تو آموختم

    و لذت عشق را

    با تو تجربه کردم

    اما اینک …

    نه زندگیم جانی دارد، نه عشقم رنگی

    واین، …

    مرا برای ادامه زندگی به شک می‏اندازد

  78. مرزیم بانوی عزیز
    سلام
    به روز نبودنت بیش ازنیامدنت مرانگران کرده
    امیدوارم حالت خوب باشد

    دیدارمادردقیقه نود به آدرس:
    http://min90.blogsky.com/
    این روزها دردقیقه ی نود اخبارداغ را ببینید
    دوست دارم
    بای

  79. لعنت به دنیای ما که … دعوای بین ((بگم ها)) و ((چیز)) است.
    ……….

    به روزم

    اگر چه…

  80. الان همه دیگه دستبند سبز دارند حالا وقت اونکه موج سبز رو ادامه بدهیم

  81. nv,nدرودبرخانم اسحاقی شعرزیبای شما باتنشهای پرشی متن خواندم احساس درون متن واحساس اجتماعی فارغ ازخویشتن خویش درظرفیت شعر وگزاره هایش دریافتم
    بدرود

  82. درود
    شما پیوند وبلاگ من هستید
    بدرود

  83. lll :مریم جان اگه برا اومدن به فیس بوک / فیلترشکن داری برام ایمیل کن/ دارم خل میشم… میشم.

  84. سلام دوست خوب
    این دفعه ی چندم است که می نویسم و ثبت نمی شه
    نمی دونم
    شعرتو خوندم و دغدغه های زیبائی داشتی
    مرسی
    همیشه هم سبزو سرفراز باشی
    با احترام

  85. سلام
    چه می شود کرد؟
    منتظرم

  86. باشگاه فرهنگی ورزشی صنعت مس با همکاری خانه فرهنگ شیخ هادی برگزار میکند…

    نمایشگاه کاریکاتور آثار محمد صالح رزم حسینی
    http://abukoorosh.blogfa.com/

  87. دلم گرفته است روزها ماهواره می بینم و شب ها گریه می کنم جوان دلشکسته ایرانی ام دل سبزم را شکسته اند … و من گریه می کنم هر شب برای ایرانی که دیگر ایران من نیست … گریه می کنم هر شب برای رای سبزی که با خوش باوری به صندوقی سیاه انداختم … گریه می کنم هر شب برای فرزند به دنیا نیامده ام برای فرزندم که قرار است مثل من مثل تو مثل ما صدای سبزش را به گلوله ببندند … هر شب گریه می کنم هر شب


Leave a reply

;) :| :x :twisted: :) 8O :( :roll: :P :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :D :evil: :cry: 8) :arrow: :? :?: :!: