کتاب خط خوش شهر ( مجید دانش آراسته)

کتاب: خط خوش شهر

مجید دانش آراسته

چاپ اول: ۱۳۸۷ نشر : افراز

معرفی کتاب های مجید دانش آراسته در سایت چراغ های رابطه

با همون صداقت دوست داشتنی ات نشسته بودی رو صندلی و گوش می دادی. توی خانه فرهنگ، بچه ها بهت می گن: عمو مجید. فکر می کنم واسه موهای سپیدت باشه، یا شاید واسه این که چهل سالِ داری داستان می نویسی. روز معرفی کتاب اشتباه قشنگ رو می گم، خانه ی فرهنگ گیلان.خط خوش شهر

گفتن بری بالا و درباره ی کتابت صحبت کنی. خندیدی و با فروتنی رفتی. داستان نان رو با صدای خودت خوندی. وقتی با عشق داستان رو می خوندی، حس کردم چه قدر شخصیت های داستانی ات رو دوست داری. چه قدر همه زنده ان و باهاشون حرف می زنی. فکر می کنم بیشتر از اون که با آدم واقعی ها حرف بزنی، با آدمای قصه هات حرف داری. اینو از لبخندهات و اخم هات موقع خوندن فهمیدم. آدم های تو قصه حتمن بهترن. چون هر طور تو بخوای زندگی می کنن.

بعدش یکی یکی در مورد کتابات نقدی خوندن و صحبت کردن. وقتی آقای مبرهن می گفت: به زبان دانش آراسته ایراد نگیرید، به سبکش توجه کنین، سبک داستان نویسی اش چخوفیه، لبخندی از سر بزرگواری می زدی، گاه تعجب تو چهره ات موج می زد و گاه اخم کوچکی.. و گاه با دقت گوش می دادی و من دعا می کردم همیشه باشی.

گفتند دانش آراسته خودش رو نمی گیره، یعنی قلمش خودش رو نمی گیره. راست گفتن. رنگ و لعاب نمی دی به قلمت. یادمه گفته بودی: گاه رشتی فکر می کنم، با آدمای داستانم رشتی حرف می زنم. بعد برشون می گردونم به فارسی.

یه فیلم کوتاه دیدیم از زندگیت. یه جای پاک آفتابی. کار خوب آقای فکر آزاد بودش.یه قسمت فیلم محمود طیاری درباره ات گفت:

«او مثل هیچ کداممان بلد نیست اتو کشیده بنویسد. اتوی زبانش داغ نیست. شاید زغال نگاهش خیس است. اما عجب خط اتویی می اندازد به شلوارتان. دلتان را راضی کنید با او به قهوه خانه بروید، البته کمی انگشت نما می شوید، اما پس از یکی دو پیاله چای دبش با آدم های فرودست اما زبل دست نوشته های او انس می گیرد.»

یه قسمت فیلم خندیدی و گفتی: یکی به من زنگ زد از خارج از کشور. گفت: داستان هات رو دوست دارم. بخوام باهات تماس داشته باشم، فاکس داری؟ گفتم: نه. گفت: کامپیوتر و اینترنت چطور؟ گفتم: نه. پرسید: موبایل داری؟ گفتم: نه… گفت:  تو چه جور نویسنده ای هستی. گفتم: آقا من تو همین رشت، تو خیابون فلسطین…دنیای من همین جاست. یه جای پاک و آفتابی. دانش آراسته1

می دونی، خط خوش شهر رو هم خونده بودم. ۱۵ داستان کوتاه است. اغلب داستان هات تموم که می شه باید دوباره برگردم و بخونم. ممکنه به ظاهر جملات ساده باشن ولی باید برگشت. چون حتمن یه نگاهی از جامعه توش هست که شاید ندیدیمش تا حالا.شاید دچار کوری دسته جمعی شدیم و چشم داریم، اما بینایی نداریم. اون وقت باید یکی که بهتر می بینه و گوش هاش شنواتره، برامون بنویسه. بعضی از داستان های کتاب طنز تلخی دارن. در داستان کاغذ توالت چه قشنگ با داستانت حرف می زنی. با شخصیت های داستان نه، با خود داستان. یا در داستان مارپیچ کلام ناشر و نویسنده بود و طرح دردناک مارپیچی از کتابی دیگر زیر نور در کتابفروشی.

می خوام داستان کوتاه خط خوش شهر رو برای خوندن دوستان، این جا بذارم:

داستان خط خوش شهر

شرح پریشانی ام زیاد وقصه ام دراز است. همسرم مرا تنها گذاشته و با بچه هایم رفته بود فرانسه. خودم مقصر بودم. اما وانمود می کردم همسرم باعث اعتیادم شده. با سرمایه ی خودم چند تا کتاب چاپ کرده بودم که روی دستم مانده بود. تصمیم گرفتم کنار خیابان بساط پهن کنم. روی یک مقوا با خط خوش بنویسم« از تولید به مصرف» که نظر عابران فرهنگ دوست را جلب کنم و کتاب ها را به فروش برسانم. اما شاعران جوان زرنگ تر بودند و زودتر از من به این فکر افتاده بودند. در گوشه و کنار شهر با نیروی جوانی ایستاده بودند و کتاب هاشان را به مردم عرضه می کردند. و از این کار صرف نظر کردم و به مصاحبه ای خودنوشت اکتفا کردم که مردم فرهنگ دوست را از نظریات و افکارم با خبر کنم. شما خوب می دانید اگر تخیل یک نویسنده ی شکست خورده را از او بگیرند دیگر چیزی برایش نمی ماند. البته درستش این بود که به جای تخیل، توهم به کار می بردم. و از این بابت از مردم فرهنگ دوست معذرت می خواهم. من هم یک نویسنده ی شکست خورده بودم و بیماری خودم را می شناختم. بیماری ام عود کرده بود. عوض این که به موضوعات مد روز از قبیل جدا شدن فرم از محتوا، معنا زدایی، حذف نویسنده از متن، این همانی، خطی و غیر خطی، و دیگر چیزها بپردازم، دست توی لانه ی زنبور کرده، از همسران هنرمندان رخ در نقاب کشیده حرف زده بودم و به قول معروف آب به آسیاب دشمن ریخته بودم وبا نادیده گرفتن مقاومت و فداکاری شبانه روزی آنها ناجوانمردانه اظهار نظر کرده بودم که همسران هنرمندان متوفا دروغگویان بزرگ تاریخ اند. دلیل آورده بودم بعد از مرگ آنهاست که آبی زیر پوستشان می رود. چون دیگر زندگی شان دست خودشان است و مجبور نیستند زندگی خود را پای این موجودات از خود راضی که از زمین و زمان ناراحت اند تلف کنند. من با بیشتر همسران هنرمندان متوفا آشنا بودم. و با همسر یکی از آنها آشنایی نزدیک داشتم. شوهرش دوست قدیم و ندیم من بود. این خانم د رمصاحبه ای گفته بود: چون می دانستم شوهرم ناشتا سیگار می کشد همیشه صبح زود بساط صبحانه را برایش آماده می کردم و بعد می رفتم سرکار. در حالی که همیشه ی خدا صبح ها مثل خرس قطبی در خواب بود. بیچاره شوهرش آن قدر ناشتا سیگار کشید که به سرطان ریه مبتلا شد و در گذشت. همسر هنرمند دیگری گفته بود: اگر یک بار دیگر متولد شوم حاضرم با سگ زندگی کنم، ولی با او نه. انگار غیب گفته بود. از خودش نمی پرسید که چگونه دوباره متولد خواهد شد. گفته بود از فرط نداری این قدر خیاطی کردم که چشمم آب مروارید آورد. در حالی که جوانان هنرشناس کتاب هایش را سردست می بردند و به دوست دخترشان هدیه می دادند. کتاب هایش نیز به چاپ دهم رسیده بود. نمی دانم گفتن این موضوع لازم است که ایشان در سن هفتاد و چهار سالگی چشمش آب مروارید آورده بود. باز اگر این حرف را همسر آن هنرمند همیشه لول و خراب می زد سخنی به گزاف نگفته بود. من در جوانی از مشتاقان شعرهایش بودم. بیشتر وقت ها برای کسب فیض به خانه اش می رفتم و به احترام هنر برایش تریاک می بردم و اظهار ارادتم را با آتش زدن یک سیگار نشان می دادم. اما تا سیگار را به لبش ببرد خاکستر می شد. باز سیگار دیگری آتش می زدم و به احترام هنر روی لبش می گذاشتم که کار از محکم کاری عیب نکند. اگرچه به این موضوع واقف بودم که کشیدن هر سیگار برای او مثل میخی به تابوت زدن است. از همسر آن هنرمند دیگر حرف نمی زنم که همیشه با تاریخ حرف می زد، چوبش را خورد و سرش بی کلاه ماند. شوهرش را تبدیل به بانک صادرات کرده اند تا همسرش بهتر بسوزد. خوشبختانه بعضی از هنرمندانِ شکست خورده در قید حیات اند و من با آنها دوستی دارم. هنرمندانی که به عاقبت کار نمی اندیشند و با علم آشنایی زدایی آشنا نیستند و بالاتر از سیاهی رنگی نمی بینند. یکی از آنها که با من دوست چندین ساله است، یک روز بدون مقدمه پرسید: همسرت با آثارت چطور برخورد می کند. برق از سرم پرید. این آدم که زبان به دهان نداشت یک سوال تاریخی از من می کرد. در مقابل عمل انجام شده ای قرار گرفته بودم. گفتم: از حق نباید گذشت. خوب برخورد می کند. چون برای رفت و روب خانه مجبور است آثارم را جا به جا کند. هنرمند شکست خورده خندید و گفت: تو را به وجدانت راست می گویی؟ جوابش را این طور دادم که این موضوع ربطی به همسرم ندارد. چون رعایت سلامتی برای او از واجبات زندگی است. ومن مقصرم که با تخریب خود سعی می کنم به عالم هنر نزدیک شوم. هنرمند شکست خورده گفت: من هم مثل همسر تو به سلامتی ام زیاد اهمیت می دهم و اهل هیچ فرقه ای نیستم. تو را هم خوب می شناسم که با آدم های سالم میانه ای نداری و حرف آنها را باور نمی کنی. اما من با این که آدم کودنی هستم، فکر می کنم در دروغ گویی دست « گوبلز » را از پشت بسته ای. نظرش این بود که بدترین خواننده آثار یک نویسنده زن و بچه اش هستند. زیاد کش ندادم. چون باید به همسر هنرمندی می پرداختم که مشغول حفاری کارهای شوهر فقیدش بود و مثل یک مار خوش خط و خال روی آثارش چنبره زده بود و از آن نگهبانی می کررد. نمی دانم لازم است این نکته را بگویم که بعد از مرگ شوهرش عاشق پاک باخته اش شده بود و این عشق را با عملیات حفاری ثابت می کرد. چون در آثار شوهرش خودش را می دید که با او دویده بود. و از نظرش همسران متوفا دروغگویان بزرگ تاریخ نبودند، نویسندگان شکست خورده دروغگویان بزرگ تاریخ بودند.

از کتاب خط خوش شهر

مجید دانش آراسته

برای معرفی کتاب اشتباه قشنگ از مجید دانش آراسته، این جا کلیک کنید.

معرفی کتاب ها مجید دانش آراسته در چراغ های رابطه کلیک کنید.

Share and Enjoy:
  • Print this article!
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • Balatarin
  • Donbaleh
  • Mohandes
  • MySpace
  • RSS
  • Yahoo! Bookmarks
  1. نوشتن و نوشته از خود یا دیگران آرامبخش لحظه ها ی من و ((من هاست )) …

    چه خوب هستید در این وادی .

    شاد باشید

  2. [...] کتاب خط خوش شهر از دانش آراسته این جا کلیک [...]

  3. سلام !
    بمناسبت سالگرد وفات عاشیق علی فیض اللهی وحید با قسمتهائی از آخرین مصاحبه آن شادروان در وبلاگ خود خدمات هنری آن عزیز از دست رفته را گرامی میداریم.
    [گل][گل][گل]
    سلام !

  4. با سلام. با چند شعر کوتاه به روزم.

  5. سرکی کشیدم_ نگاه آسمان را بوسیدم
    خندیدم چشمانم را . آه را تراوید لبانم
    از اینهمه ساده گی لغزید پاهایم
    خواندم آنچه دویدم بر این اوراق
    قلمت را میستاید دل کوچکم
    با سلام دوست خوبم خانم اسحاقی عزیز ممنون که سر زدین
    نگاهتان را دوست میدارم سوالی به برون رفتی شاد .. حالا هر چه باشد .. آن نباشد یکی بود و دو تا بود ولی آیا آخرش همه بودند یا اگر بودند پس کو .. کجای این افسانه ایستاده نگاهش .. نادیدنی ترین وجو….د
    ….گاهی چشمانم را میشکافم تا افق دور را ببینم اما خسته ام میکند آرزو ها .. با خود می گویم .. آسمان را که نمیتونی بچینی .. میخوای سکوی پرشی باشی برای دیگران افسانه بشی تا کجا .. پس خودت کو

    آیا میشود گفت حالا از نگاهت عبور کرده ایی .. ..
    .. .. معجزه از توست جان کلام را

  6. آمدیم که عرض ادبی کنیم
    پستتان طولانی ست و ماهم عجله داریم. میرویم که طبق معمول بدقول نباشیم. یادمان باشد بعدا بخوانیم…
    شرمنده…

  7. باز هم مثل همیشه مممنون از معرفی هایتان…
    تا حلاا چند تایی از معرفی هایتان را تهیه کرده ام و همه شان خوب بوده اند…

  8. “شما خوب می دانید اگر تخیل یک نویسنده ی شکست خورده را از او بگیرند دیگر چیزی برایش نمی ماند.” برگزیده از متن داستان
    با سلام ممنون از معرفی خوب آقای دانش اراسته و اثر خوبشان در عین حال داستانی که با ذکاوت و هوشمندی انتخاب شده چالشی را نشان می دهد که بیش از چند نسل از تویسندگان آوانگاردایرانی با آن روبرو بوده اند.همسران این نویسندگان در زندگی مشترک گاهی همه مشکلات را به تنهایی به دوش کشیده اند در خاطرات مرحوم به آذین اشاراتی به این دشواری ها شده و گفتنی در این باره بسیارست

  9. سلام
    ما دوباره آمدیم و خواندیم.
    خیلی روان و زیبا و شیوا نوشته بودی. بی تعارف و جدی می گم. خیلی عالی نوشته بودی و قلمت خیلی قوی ست…
    و مرسی بابت معرفی…

  10. سلام مریم عزیز.سپاس از معرفی این نویسندگان خوب و هنرمند.هر چقدر هم که از آنها و آثارشان بگوییم و بنویسیم کم است و حتی نخواهیم توانست اندکی از اندوه آنها را به هنگام کنده شدن تکه ای از روحشان با هر پاراگراف نوشتن/جبران کنیم.آنها پیام آوران زندگی هستند/آنها خود از زندگی لذت نمی برند/اما لذت زندگی را به مخاطب می چشانند.
    سایه ی عمرشان همیشه پربار و ماندگار…

  11. سلام مریم عزیز
    همسران نویسندگان ! همیشه تصویری که از این عبارت به ذهنمان می آید زنانی فداکارند که با سینی چای و قهوه پشت در اتاق کار همسرشان ایستاده اند و این نگاه تصویر دیگری است
    همیشه باید قدر کسانی را که می توانند طور دیگر دیدن را نشانمان دهند دانست راست می گویی قلمش تکلفی ندارد … ساده است و باید ساده هم خواندش

  12. ممنون که نویسندگان تازه و کتاب های تازه معرفی می کنید.

  13. سلام
    کتاب های انتخابی شما هم مثل شعر هاتون پر از عوالم عاطفی رقیقه.
    یه بلاگ با راهنمایی برادرم آقای دکتر رخ شاد باز کردم امیدوارم اجازه ی لینک شدن بدهید و به من هم سر بزنید.
    ممنونم . ارادتمند علی

  14. درود بر شما بانوی گرامی!

    سپاسگزارم که خبر دادید . بی هیچ مجامله ای باید عرض کنم که لذت بردم .

    کار خوبی می کنید که آثار دوستان را معرفی می کنید .

    پیروز باشید .

  15. استفاده کردم . معرفی خود اثر هنری بود . داستان هم متفاوت بود . همسران بیچاره هنرمندان شکست خورد که نه از شهرت متوفی نه از ثروت او برخوردارند و شاید بعنوان بانی این شکست قلمداد شوند

  16. سلام.خیلی توصیف قشنگی از جلسه نقد داستان عمو مجید کردید.ممنون از شما.با اجازه این مطلب را در سایت خانه فرهنگ خواهیم مگذاشت.می دانیذ که سایت خانه فرهنگ آدرسش تغییر کرده و در عین حال در حال راه اندازی است.آدرسی که در پیوندهای سلیت شماست مربوط به وبلاگ است که دیگر استفاده و به روز نمی شود.نشانی جدید این است
    http://www.kfgil.com
    پایدار باشید

  17. داستان غمناکی بود با نثری خوب و دلپذیر
    نثر صمیمی شما هم همیشه چقدر خواندنی است خانم اسحاقی

  18. سپاس که موقعیتی فراهم می کنید که مجبور :!: شوم(به خاطر معرفی خوبی که می کنید) متنی کمی طولانی آن هم داستان بخوانم (خیلی وقت است دیگر این کاررا نمی کنم )
    و سپاس برای خواندن “آرام ،آرام”هرچند انتظار داشتم به استفاده جهیدن برای باران ایرادی گرفته شود
    برق از ابرجهید
    باران از چشم من

  19. سلام. آفرین و سپاس.بسیار مایلم شما را اذ نزدیک ببینم :roll:

  20. خانم اسحاقی

    ممنون از معرفی کتاب ،درون مایه داستانها مکاشفه در دلمردگی آدمهای داستان است که شور زندگی در وجودشان مرده است .
    در همه داستانها رگه هایی از طنزی تلخ دیده می شود .
    گاهی با نگاه دانای کل ، به بافت وساختاری مینیا توری گونه دست زده
    وگاه با تصاویری ریز بافت ، خواننده را وا میدارد تا خود از تصاویر داستان به معنای چند بعدی وگسترده آن بیندیشد.
    برای نویسنده ارزوی عمر طولانی وبا عزت دارم.

  21. سلام

    ممنون از زحماتی که می کشین . متاسفانه موفق نشدم در انجمن نقد کتاب آقای دانش آراسته در خانه ی فرهنگ شرکت کنم .

    ازذوق و حس سرشار از هنرتان بسیار خرسندم

    موفق و شاد باشید

  22. سلام دوست عزیز …
    به روزم و منتظر …
    ————————
    هنوز این کتاب رو نخوندم …

  23. : :P سلام خانم اسحاقی دوست ادیبم یک نویسنده وقتی داستانش را می خواند حسو حالی داردد داردکه گویی آن فضا و شخصیتها را به وضوح میبیند وبا انها مراوده دارد

  24. سلام وایام به کام
    خیلی خوبه که کتابهای مفید رو معرفی میکنید

  25. سلام

    تفاوت جالبی دارید با وبلاگ های این روزها .. .
    لااقل اینجا می شه دو تا نفس عمیق کشید
    لینکتون می کنم تا همیشگی بشید برای من !

    برفراز باشید

  26. منتخبی از مجموعه شعر « در خنکای عصری دور » به قلم : خانم مهری پورهاشمیان

    و درود

  27. و من منتظر روز خاکم

    روزی که برای خاک من

    تولد دوباره مردی و جوانمردی باشد….

    و تو آنروز را میشناسی

    سراب تشنه خاک را وعده آب باش

    ای مهربانترین
    با سلام در وب منظر شما هستم

  28. لام مهربان
    معرفی کتاب را در ” چراغ های رابطه” خوانده بودم.سپاس که از دیگران می نویسی.

    شاد باشی و برقرار

  29. با سلام من نویسنده تازه کاری هستم که به لطف خدا با وجود تازه کاری قلم خوبی دارم لطفاً اگر مقدور است مرا در زمینه مراحل چاپ رمانم یاری فرمائید و بگویید برای چاپ یک اثر چه مراحلی در پیش است متشکرم

  30. [...] مربوط به نویسنده:http://www.es-haghi.com/?p=1584 Share and [...]


Leave a reply

:mrgreen: :| :twisted: :arrow: 8O :) :? 8) :evil: :D :idea: :oops: :P :roll: ;) :cry: :o :lol: :x :( :!: :?: