کاملیای قرمز

- باید باهات حرف بزنم.
- …
- باز نمی خوای حرف بزنی باهام؟  بخوای نخوای باید اینا رو بگم، دلم برات تنگ شده لعنتی! می دونم داری گوش می کنی. قهر نکن. فقط سرت رو بلند کن. یه کلمه بگو! اصلن مثه اون وقتا که عصبانی می شدی بگو: «…»، عیب نداره، ناراحت نمی شم.
- …
-  روز فرده ها مثلن! نوبت توئه به باغچه ها آب بدی. تو که روزای زوجم می پریدی و شیلنگ آب رو از دستم می کشیدی، چه قدر تنبل شدی این روزا. نگاه کن کاملیای قرمز کلی قد کشیده، دو تا غنچه داده، برگای بنیامین هم بارون خوردن، تماشا داره به خدا!
- …
- قلاب قرمزت تو صندوق عقب ماشینه، قلاب سبز رنگ منم همین طور. اون قلاب ماهیگیری های کره ای رو می گم، از جاده کسما قسطی خریده بودیم، یادته؟ ظهر تابستون ده تومانش رو دادیم، گفتیم بقیه اش رو براتون می آریم. کلاه حصیریت هم هست. امروز یه خرده فرق می کنه، سالگرد ازدواجمونه. نمی آی ماهیگیری؟ قهری؟

-…

–می دونم ماهیگیری به نظرت کار قشنگی نیست. فکر می کنی مسخره ست؟ این که بشینی آروم و ساکت، کوچکترین حرکت آب رو با تموم جونت حس کنی؟ هیجان که داره خودت می دونی، وقتی ماهی نوک می زنه و قلابت سنگین می شه و چوب پنبه می ره پایین و اون دایره ی رو آب رو می بینی و یهو ترو فرز، قلاب رو می کشی بالا، تو آروم نمی شی؟
قول می دم باز مثه اون وقتا، ماهی کوچولوها رو همه رو برش می گردونیم تو آب و ماهیای بزرگتر رو برگشتنی سرراه می دیم به پسر بشیر..ماهی کوچولوها که از کف دستت هم کوچکتر بودن، بال بال می زدن و قلابو از تو دهنشون باز می کردیم…
گفتی: نگاه کن دهن ماهیه خون می آد.
سرم رو برگردوندم و دیدم همه نون ها رو ریختی تو آب. رُش ها رو هم ول کردی ریختی کف زمین.
گفتم: چیکار می کنی؟
گفتی: اینجوری بهتره، ماهی ها نونشون رو بدون قلاب می خورن، دهنشون زخم نمی شه.
بیا با همون کلاه حصیریت بیا. دیگه بهت نمی گم کلاه حصیری سرت نکن. دیگه کاری به خنده ها و نگاه های مردای شیخ محله ندارم. می ریم دو ساعت می شینیم کنار رودخونه و برمی گردیم. می دونی دیروز صبح لامپ آشپزخونه رو عوض که می کردم، تو نشسته بودی رو صندلی و برام کتاب می خوندی یه لحظه حواسم پرت شد و گفتم: چی ؟ چی؟ که دوباره بخونی. برگشتم، دیدم کتابت هست،ولی.. خیلی آهسته ورق زدم، بخدا دردش نیومد…

مرد از روی سنگ بر می خیزد. در سکوت لبانش را می گزد. صدای اذان غروب فضای غمناک آن جا را پر کرده است. باد سردی می وزد و روبان سیاه ، کاملیاهای قرمز را نوازش می کند.

______________________________________________________________

پ.ن: رُش جانوری است شبیه کرم که برای گرفتن ماهی به سر قلاب وصل می کنند.

Share and Enjoy:
  • Print this article!
  • Digg
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google Bookmarks
  • Balatarin
  • Donbaleh
  • Mohandes
  • MySpace
  • RSS
  • Yahoo! Bookmarks
  1. سلام.
    ۱٫ من احساس می کنم در استفاده از رنگها خیلی اغراق کرده ای.رنگ قرمز – که تداعی کننده عشق و شهوت است- خیلی آشکار بیان شده است.
    ۲٫ ماهیگیری تداعی کننده رابطه جنسی بین زن و مرد است که با مرگ زن(چون مرد کنار مزار زن نشسته است ظاهرا)جذابیتش بعد از چند سال ازدواج حسرت بار و اغراق آمیز شده..روبان سیاه روی کاملیا هم مرگ زن را بیان می کند.
    ۳٫ این سبک از نوشتن را “مونولوگ”یا “تک گویی” می نامند.که بیشتر تنهایی گوینده را نشان می دهد.اما برای مضمون من پیشنهاد می کنم حتما داستان کوتاه “گلهای داوودی” نوشته جان استین بک را بخونید.
    ۴٫در جستجوی روزگار از دست رفته…
    —————————————————
    بی تابانه ها: ممنون دوست عزیز. البته من رنگ قرمز قلاب را کاملن اتفاقی انتخاب کردم. از توضیحات خوبتان سپاس.

  2. بر خلاف دوست قبلی ، من داستان را کاملا رئال می بینیم . بی هیچ اضافه گویی و پوشاندن داستان در میان نماد ها .
    فقط شاید بتوان گفت بهتر بود کمی دیرتر مشخص می شد با انسانی تنها طرف هستیم که در حال مرور بخشی از خاظراتش با شخصی خاص است و این نکته کمک می کرد به ترغیب کردن خواننده به دانستن ادامه ی داستان .

    فقط به عنوان نکته ی مهم دیگری که به ذهنم رسید باید بگویم قلم بسیار روانی دارید و اگر عامیانه بیانش کنم باید بگویم این نوع استفاده از کلمات جان می دهد برای رئال نوشتن ، برای بیان زندگی با تمام وجوهاتش .

    و ای کاش با بیان ویزگی های مکانی که این انسان در آن در حال مرور خاطرات است و نیز با بیان حالت های ظاهری فرد کمک می کردید به شناخت بهتر شخصیت .

    امیدوارم داستان نویسی تان ادامه داشته باشد
    لذت بردم از خواندن ” کاملیای قرمز ”
    پایدار باشید مریم عزیز …
    —————————————————————————–
    بی تابانه ها: سیاوش مهربان ممنونم. تشویقم می کنید به رئال نویسی.

  3. قصه ی اندوهگینی بود و اینکه همیشه بعد از آن که اتفاق می افتد دلمان تنگ می شود و هر چه را که پیش از اتفاق نا خشنود می پنداشتیم با تمام قدرت می خواهیم ولی دیر شده است همیشه پیش از آنکه فکر کنی دیر می شود بهتر است یک سلام گرم و تازه اینجا بنویسم من از دیر شدن ها می ترسم
    سلام مریم جان تو قصه نویس خوبی هستی
    ———————————————————-
    بی تابانه ها: سلامی گرم به بانوی شعر، مینوی عزیز. کاش ارمغان دل تنگی نداشت داستانم… ولی نشد مهربان.

  4. سلام دوست من
    داستان شما رو خوندم
    فکر می کنم در پایان کارعدم منطق زمانی
    به کارتون لطمه زده
    دیروزصبح….
    مرد از روی سنگ ….
    که در این دو مورد فاصله های زمانی در هم آمیختن
    در کل اون حسرت و سادگیو عدم باور به نبودن رو از اون زن خوب دریافتم
    شاد باشی
    ————————————————————————
    بی تابانه ها: سپاس از خواندنتان جناب باب المراد، دیروز صبح نیز راوی در تخیل بوده، ظاهرن خوب بیان نکرده ام.

  5. خیلی خیلی زیبا بود، چقدر قشنگ احساس دلتنگی و تنهایی رو می شد حس کرد.

    براستی دنیا چه رسم عجیبی داره! هیچ خوبی دوام نداره ، هیچ خوشبختی پایدار نیست ! ولی برعکس…..!!!!!!!!

    مانا باشی دوست خوبم
    ————————————————–
    بی تابانه ها: ممنون از لطفت دوست مهربان.با نوشته ات یاد شعر شمس لنگرودی افتادم:
    « و آن چه زیبا نیست زندگی نیست
    روزگار است،
    گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم
    و به نیلوفر بودن خود شادمانیم،
    سقفی دارد شادکامی
    کف ناکامی ناپدید است.»

  6. sghlسلام بر شما و سپاس از دعوتتان. داستانک تان را خواندم دستتان درد نکند راستش از سطر هفتم(پنجشنبه) داستان لو رفته است و پایان آن قابل پیشبینی احساسات بر کل فضای کار سنگینی می کند از این رو خواننده فقط شنونده است !! و هیچ گونه نقشی در داستان ندارد دو سط آخر فضا را یکدفعه پاره می کند و باعث می شود تنها ویژگی داستانک هم کم اثر شود پیشنهاد می کنم برای این دوسطر فکری بکنید / فضولی مرا ببخشید
    ——————————————————-
    بی تابانه ها: از توضیحاتتان ممنونم آقای بقایی. کلمه ی پنج شنبه را حذف کردم. در مورد دو سطر آخر هم چشم.

  7. چه شبی ست با ما درگاه زمزمه را
    آوای آرزویی آسمان را میگیرد به آغوش
    نرمی بلور را خیس رویا شده دل
    طنین عبور شادی گامهایم را گرفته
    کودکی شده ام فلوت به دست
    دچار بی وزنی آغاز
    ریخته به دامن موسیقی صبحدم
    تنم پشت خیال میلرزد
    ————————————–
    همیشه تنمان پشت خیال می لرزد، می گرید و می خندد رهگذر شب عزیز…

  8. مریم جان داستانت رو چند بار خوندم
    - باز نمی خوای حرف بزنی باهام؟ بخوای نخوای باید اینا رو بگم، دلم برات تنگ شده لعنتی! می دونم داری گوش می کنی. قهر نکن. فقط سرت رو بلند کن. یه کلمه بگو! اصلن مثه اون وقتا که عصبانی می شدی بگو: «…»، عیب نداره، ناراحت نمی شم

    گفتی: اینجوری بهتره، ماهی ها نونشون رو بدون قلاب می خورن، دهنشون زخم نمی شه.

    خیلی آهسته ورق زدم، بخدا دردش نیومد…
    فوق العاده بود.خیلی زیبا بود..این اخریش..ورق زدن کتاب ..ناز بود درد اومدن ورق ها
    چه حس لطیفی توش موج می زد..وچقدر آشنا.درود..
    —————————————————————–
    بی تابانه ها: سلام. همیشه آشنا. آمدی و لطیف نشستی کنار کلماتم.

  9. سلام دوست عزیز
    .
    .
    داستان خوبی است .البته بنده داستان قبلی تان را ترجیح می دهم.
    در این داستان یک مردی در حال درد دل کردن با قبر همسرش است. این صحبت به قدری صمیمی است که تا اواخر داستان فکر می کنیم که با انسانی زنده صحبت می کند.
    شخصیت زن و مرد خیلی خوب در آمده. با دیالوگ و غیر مستقیم.
    احتمالا در ماهیگیری دستی دارید.
    ضعف داستان در دو خط آخر است.داستان را خیلی مستقیم برای مخاطب رو کرده اید.بهتر بود در خلال داستان و ذره ذره به ماهیت شنونده پی می بردیم و بهتر بود اجازه می دادید خودمان آن را کشف کنیم (مثل داستان قبلی تان)
    ———————————————————–
    بی تابانه ها: ممنونم آقای حقی آبی . همواره نظراتتان برایم سازنده است و مفید . و حضورتان مایه ی خوشحالیم است. برای دو خط پایانی نیز باید تغییراتی ایجاد کنم . سپاس.

  10. سلام
    داستان خوبی بود.اما من از اولش فهمیدم که یه نفر داره برای یه متوفی حرف میزنه.اگه میشد این موضوع رو پنهان کرد عالی میشد.البته به نظر من. ;)
    ——————————————
    بی تابانه ها: ایکاروس عزیز سلام و ممنون از حضورت.

  11. ,درود
    این داستان بی اندازه موثر و زیبا نوشته ی شماست؟
    ———————————————
    بی تابانه ها: لطف داری شینا جان . داستان رو خودم نوشتم.

  12. سلام
    خیلی زیبا بود
    آهسته و آرام

    چه خواهش هایی، تمناهایی

    ادامه:
    به امید تکرار آن روزها
    —————————————————–
    بی تابانه ها: امید عزیز همواره می توان با امید تکرار شیرینی ها زیست، همان طور آهسته و آرام. ممنون

  13. با سلام
    آفرین با این پایان بندی عالی که برای داستان نوشتید .
    واقعن پایان بندی خیلی قوی بود

    موفق باشید
    ———————————————————
    بی تابانه ها: جناب قادر پور سلام و سپاس فراوان از لطفتون.

  14. واقعاً از ته دل می گم که داستان فوق العاده ای بود!
    همون حس غمبار و افسرده ای رو داشت که من همیشه عاشقشم.
    —————————————————
    بی تابانه ها: خودنویس عزیز لطف داری.

  15. زنده گی همیشه فرصت با هم بودن را نمی دهد، گاه باید با خاطرات با هم بود، لابلای جزییات روزهایی که گذشت و اتفاقاتی هر چند کوچک….
    داستان زیبایت نکته های ظریفی دارد، بازی روبان سیاه با کاملیای قرمز برایم خاطره ساز بود، موفق و مانا باشی دوست من.
    ——————————————————————-
    بی تابانه ها: لیلای عزیز . خاطرات و اتفاق های کوچک رو گفتی که زندگی در اون ها اتفاق می افته و شعری می شه گاه بلند و گاه خیلی کوتاه.

  16. سلام

    داستان زیبایی خواندم . پر از لطافت گل های باغچه

    مهربان حضورت را گرامی می دارم
    ——————————————–
    بی تابانه ها: در سایه شعرهاتون می نشینم و عطر اقاقی کوچه ات در دلم نشسته است شاعر.

  17. سلام مریم جان
    کار متفاوتی بود .اجازه بده یک بار دیگه در فرصتی بهتر بخونم و برات بنویسم.
    —————————————————————-
    بی تابانه ها: مهربان، منتظر خواندنت هستم دوست.

  18. اینهمه اون دستــــــــــــــــاتو بالا و پایین نـــــکن

    لب بچه مـــــــــــاهی رو با قــــــلاب خونین نکن ماهیگیر ماهیگیر

    اشک این بچه ماهی توی آبا نـــــــــــــاپیداست

    فریاد اون توی آب یه فریــــــــاد بی صـــــــداست

    بذار تـــــــا بچگی رو بــــــــــــذاره اون پشت سر

    بتونه عاشق بشــــــــه وقتی میشه بزرگتـــــــر ماهیگیر ماهیگیر

    ببین بـــــــــازی کردنش پـــراز شوق مونـــــــدنه

    زندگــــی رو خواستن و مـــــرگ و از خود روندنه

    خونه اون رودخونه است دریـا براش یه رویاست

    بزرگتــــــرین آرزوش رسیـــــــدن به دریــــــاست

    تابیــــدن آفتابو رو پولــــــــــــــــــکاش دوس داره

    دنیا براش قشنگه وقتــــی بارون میبـــــــــــــاره ماهیگیر ماهیگیر

    ودرود
    —————————————————————–
    بی تابانه ها: درود شراره عزیز، لذت بردم از شعر وحضور مهربانت. ماهی کوچک که در دستانم
    می لغزید، سر خورد توی آب و در بیکران ها گم شد… و کودکانه خندیدم.

  19. مرا برد تا حزن صدای مازیار
    این ترانه برام همیشه شنیدنی می مونه
    و……… کودک باش

  20. زیباست
    ———–
    بی تابانه ها: سپاس دوست

  21. سلام
    من دیدگاه فنی نمیتونم ارایه بدم چون بطور واضح ادبیات شما از من بهتره ولی فقط اینو بگم که احساسات رقیقتون رو خوب منتقل میکنید . من خیلی لذتبردم . زنده باشید .
    ——————————————————
    بی تابانه ها: ممنون آقای دکتر. رد پای شما موجب خوشحالی و تعجبم شد. ممنون که خواندید.

  22. s<codسلام مریم عزیز.این داستان از آغاز فوق العاده پرکششی برخوردار بود.

    و خواننده رو با خودش با همون دیالوگهای مهربان تا پایان همراهی می کرد.

    بسیار زیبا و دلنشین بود.نرم نرم پیش می رفت درست مثل شنا کردن و سر خوردن ماهی

    قرمزی توی آب...

    موفق باشید.دوست داشتم و دارم اینگونه نوشتن رو... :)
    ---------------------------------
    بی تابانه ها: سپاس دوست مهربان. از همراهی تان با قلمم و دیالوگ ها ممنونم. شما نرم و آرام با چشمان مهربانتان به کلماتم جان دادید.
    و لبخند آرامتان کنار داستانم جا ماند.

  23. به خدا من بیشتر از آن ماهی های کوچولو بیشتر از ورق های کتابت درد می کشم.
    داشتان غمگینی بود.دلم گرفت از خواندنش.
    داستان هایتان خیلی زیبا هستند.
    خوشحالم که می خوانمشان.
    —————————————————–
    بی تابانه ها: سمیرای نازنین، ویران که باشی ویرانگرانه می بینی و همه ی ورق های کتاب درد می کشند…

  24. سلام
    لذت بردم مهربان.
    اینجایم…به لطف دوستان :http://www.mashregh54.ciooc.com/
    به کویرم پیوند شدید.
    سرافراز باشی وپایدار
    ————————————-
    بی تابانه ها: بانوی کویر سلام. برای خواندن نوشته های پربار و زیباتان خواهم آمد.

  25. سلام بر اسحاقی عزیز
    داستان زیبایی بود. به اندازه ای که ارزش خواندن چند باره را داشت. شاید به تعبیر بسیاری از دوستانم من در تعریف مبالغه می کنم ولی من به تعاریفم اعتقاد دارم. زیبا ترین قسمت داستان برای تصویر نگری در ذهن آدمی همان روبان های سیاهی است که بر کاملیا های قرمز که بر سنگ واقع اند میوزد. کاملیا هایی که بر خون که برایشان حکم آب دارد زنده اند و رنگ آبی خود را به سرخ خون داده اند. کاملیا ها بی آب میمیرند.

    ممنون از حضورت و امیدوارم همواره “جوان” بمانی. ما که لذتی می بریم اساس. با این خفقان اجتماعی.
    ——————————————————
    بی تابانه ها: کاملیاها بی آب می میرند. همه ی گل ها و همه ی ماهی ها هم..
    کامیار عزیز همواره جوان و پر عشق باشی و بنویسی. ممنون.

  26. با سلام ، داستانی زیبا و لطیف و عاشقانه ، چقدر مرا به یاد یکی از کوتاه ترین و زیباترین داستان های مسعود بهنود می اندازد . با تفاوت هایی بسیار جدی که در دو داستان وجود دارد . فضای داستان ها و شخصیت ها کاملا متفاوت اند . حتی در داستان بهنود زمان دائما در تغییر است به شما تبریک می گوید . آفرینشی کاملا هنری و خلاق . تنهاوجه مشترک هر دو داستان عشق صمیمانه انسانی به دیگری است که مضمون تمام آثار اینچنینی است . ممنون
    ————————————————————————-
    بی تابانه ها: دوست عزیز همیشه نظراتتان برایم بسیار امیدوارکننده است بیش از آن که سزاوارش هستم. سپاس فراوان

  27. سپاس برای جمله به یادماندنی زیبای تان :)

  28. سلام مریم جان
    داستانت را با دید یک زن خواندم و هیچ کاری به نقد ادبی و فنی و … ندارم واقعا از خواندنش لذت بردم فضایی که ترسیم کرده ای لطافت عشق زنانه را خیلی خوب می تواند نشان بدهد خوش بحالت که چنین قلم لطیفی داری
    موفق باشی
    ———————————————————————-
    بی تابانه ها: ممنونم فرزانه ی عزیز. خوش حالم که نگاه مهربانت بر این جملات ساده سُرید .

  29. سلام..
    داستان خوبی بود..
    سعی کردم کاملیای قرمز را در ذهنم مجسم کنم…..
    با کاملیای سفید آشنا بودم…..
    تصاویر داستان در ذهنم خوب نشست….دستت درد نکند….
    ———————————————-
    بی تابانه ها: شیوای عزیز ممنون از حضورت. راستی کاملیای قرمز، قرمزش به صورتی می زنه!!

  30. واااای مریم !! چقدر قشنگ بود :* عالی بود …
    خیلی !
    ———————————–
    بی تابانه ها: ساقی شادی آور شدی دوست.

  31. داستانی بسیار ساده و دلنشین . پر از روزمرگی های خاطره انگیز . بدون فلسفه و مسائل مثلا مهم . بیان عشق در ساده ترین وجه خود که همان عمیقترین وجه است . نشان داده ای که عشق چگونه در ساده ترین رفتارها و هم نشینی ها متجلی میشود . بخوبی با یار ازدست رفته آشنا میشویم . او را میبینم که دل نازکی دارد و ذهنی مانوس با کتاب . اما با چند جمله ی آخر موافق نیستم . بعد از ” چی ” اضافه است . این توضیح است و داستان نیست و اتفاقا باعث از دست رفتن احساسی میشود که نویسنده با زحمت زیاد آن را در دل خواننده نشانده است . انگار ترسیده ای خواننده نفهمد یار از دست رفته زن بوده و حالا مرده است . حیف است کار به این قشنگی خراب شود .
    ————————————————————-
    بی تابانه ها: آقای اصلاح پذیر ممنون. این چند جمله ی آخر نوشته تون کلیدی بود برام. فکر می کنم نمایشنامه ای تمومش کردم!!

  32. با سلام
    مریم عزیز دوباره داستان رو خوندم.باید بگم دیالوگ ها و یا مونوگ خوب کار کرده بودی.به نظر منم پایان بندی رو کمی شتاب زده انجام دادی.اما در مجموع کار خوبی بود.
    ——————————————————–
    مهتاب عزیز. ممنون مهربان از نظرت. در مورد پایان بندی داستان هم چشم.

  33. سلام به مریم بانوی فرزانه
    اگر به ساعت ارسال کامنتم نگاه کنی نیومدم که پست شمارو بخونم بعدا خواهم آ»د که به شدت مشغولم ولی ممنونم که اومدی وممنونم که تشویقم کردی
    شکوفه ای که درخورشید گذاشتم هدیه ی کوچکی برای شماست
    سرفرصت خواهم آمد
    بااحترام
    ———————————————————————–
    بی تابانه ها: ژانوس عزیز سلام.
    دوست هنرمندم، هدیه ات چه زیباست. همواره شکوفه باران و بهاری باشی.
    آسمانت چه نزدیک است، دست می توان کشید تا تمام آبی ها.
    بی کران و بزرگ بمانی.

  34. درود و احوال پرسی

    داستان مونولوگی شما را خواندم . داستان رئال است و خوب پرداخته شده . اما چند نکته :

    ۱/ از درونمایه ای کلیشه ای بر خوردار بود
    ۲/ از نوع بیان تازه برخوردار بود . علی رغم نخ نما بودن موضوع
    ۳/ داستان در ابتدا سیری را طی می کند که نویسنده احساس نمیکند مخاطب این مونولوگ وجود ندارد و منتظر دیالوگ از طرف مخاطب است . اما پس از چندی فوری از تکنیک داستان نویس با خبر می شود . منظورم این است که غافلگیری در میانه ی داستان صورت می گیرد .
    ۴/ پایان بندی داستان به داستان ضربه زد .
    ۵/ آیا وقتی عاشقی با معشوق مرده و از میان رفته ی خویش حرف می زند دچار پریشان گویی نمی شود ؟ و آیا این پریشان گویی در داستان وجود دارد ؟

    اما مریم اسحاقی عزیز من قصد نداشتم اینها را بنویسم . امده بودم از حضورتان تشکر کنم و از اینکه به معرفی کتابهای داستان کوتاه و داستانهای خوب می پردازید سپاسگذاری کنم . کاری که کمتر وبلاگ نویسان انجام می دهند . پایدار باشید .
    ————————————————————————
    بی تابانه ها : سلام دوست عزیز ، از نقد خوبتان سپاس گزارم. درمورد پریشان گویی صحیح می فرمایید و در مورد پایان بندی نیز.
    از لطفتان ممنون. امیدوارم باز بتوانم از نظرات سازنده تان استفاده کنم.

  35. سلام دوست عزیزم
    داستان بسیار زیبا و لطیف بود.
    شاد باشید.
    —————————————————-
    بی تابانه ها: سعیده عزیز، تو لطیف و بکر نگاه کردی. ممنون

  36. سلام کار را خواندم اولین چیزی که به ذهن من می رسد لطافت جاری در کار است که به دور از هر گنده گویی های برخی نوشته هاست که نمی گویم این در کار ها تکرار شود اما این صمیمیت نکته ی مثبتی ست که گاهی ذهن مخاطبی را که تقریبا هر روز شعر و داستان می خواند خنک می کند من هم به دور از گنده گوی های نقدگونگی می گویم کاری عاشقانه بود کاری مغموم ! نمیدانم از بند آخر کار به اندازه ی بقیه کار چرا لذت نبردم می دانی شاید لحن این بند که کمی نمایشنامه ای یا فیلم نامه ای بود این حس را به من القا کرد که به نوعی فضای پایانی مثلا فیلم یا نمایشی را وصف می کرد شاید بعد از آن (ولی…) کار برای من تمام شده بود و واقعا بعد از همان ولی… ضربه ی بغض آلودی به من زد اما آن بند،دست نوشته را رو می کرد که مثلا در مورد کی صحبت می شود و یا …. نکته ی دیگر بسامد بالای رنگ در این کار بود که مرا یاد هنر سینما می اندازد که جای تبریک دارد ما فرضا در نقد کارهای هیچکاک بزرگ می گوییم که از اشیاء بسیار ویژه استفاده می کند اینجا رنگ برای من جلوه ای ویژه داشت و البته زبانی مخصوص که حتی پتانسیل این را داشت که بیشتر روی این نکته ی خیلی مهم کار شود به هر حال پر گویی کردم!
    —————————————————————-
    بی تابانه ها: ایلشن جلاسی عزیز، از خواندن و نگرش و نظر صمیمانه ات لذت بردم. دوست عزیز، نگاه زیبا و متفاوتی در مورد رنگ ها داشتید، سپاس.

  37. سلام

    ممنون از حضور پر مهرتان

    ببخشید بدون اجازه لینک کردم
    ———————————————-
    بی تابانه ها: سایه ی عزیز شما هم بر سر در خانه ام، با افتخار پیوند شدید.

  38. مریم نازنین سلام
    ممنون از مهربانیهای همیشگی ات
    ممنون برای معرفی کتاب همشهری خوبمون
    ممنون از داستان کوتاهت که خیلی لذت بردم
    دوشنبه است
    ۲:۲۹ ظهر اداره هستم از پنجره به بارون تند ی که از دیشب یه ریز باریده نگاه می کنم هر کاری تو این بارون دلچسب تر از سرو کله زدن با کیسهای خراب کامپیوترهای این اداره است! شهر من دیگه خیس خیسه و من دوباره هوایی شدم . کاش می شد با یه دوست تو این بارون تو یه کافه نشست و چای خورد و هیچی نگفت …
    ——————————————————-
    بی تابانه ها: رهای خوبم سلام.
    دوست مهربانم
    گاه باید دست خودمون رو بگیریم، رهای رها بریم بشینیم با خودمون تو این شهر خیس…

  39. سلام
    خانم اسحاقی بزرگوار
    پست تان مرابرد کنار شاهرود و ماهیگیری های بسیارم شکار ماهی با هیجان و شادی همراه است ماهی فرزند معصوم دریاست ماهی وفادار خوب دریاست پرنده نجیب دریاست چه زیباست شنا کردنش شیرجه رفتنش
    ————————————————–
    بی تابانه ها: جناب رشوند، شاهرود و الموت شما هم حتمن بسیار زیباست، لذت بردم از پرنده ی نجیب تان.

  40. سلام. خواستم داستانو بخونم یهو تلفن زنگ زد خاستم کامنت بزارم باخودم گفتم تو که داستانونخوندی.بخاطر همین گذاشتم سر فرصت بخونم
    ——————————————————-
    بی تابانه ها: دوست عزیز منتظر خواندن و نظرت هستم.

  41. می خواستم برایت بنویسم که از این دست داستان ها زیاد خوانده ام و آشناست.بعد برگشتم برای بار دوم بخوانمش .پاراگراف اول که تمام شد ،دیدم نمی توانم ادامه بدهم! چرا ؟چون گزاره های داستانت و مونولوگ کاراکتر ش را به شدت زنده و رئال یافتم ودردش را چشیدم. معلوم است می شناسی موجود گوشت و پوست و خون داری به نام انسان را که متولد می شود و درد می کشد و می میرد.
    این شناخت را در ناشناخته ها خرج کن دوست من!
    ———————————————————–
    بی تابانه ها: دوست عزیز، از توضیحاتت لذت بردم.. امیدوارم باز هم از نظر خوبتان استفاده کنم .

  42. سلام مریم خانم
    داستان رو خوندم و همینطور تمام نظرات رو
    بعد باز برگشتم و یه بار دیگه خوندمش
    این بار خیلی قشنگ تر به نظر اومد
    در حدی نیستم که بخوام مثل باقی دوستان در جهت بهتر شدن داستان نظری بدم
    ولی همین قدر میدونم که با خوندنش لذت بردم
    ——————————————————–
    بی تابانه ها: خوش حالم که چلچله آمد و کنار واژه هایم نشست .
    لذت بردن، حس بکری است و خوش حالم که لحظه ای لذت بردید.

  43. سلام خانم اسحاقی …

    میان این همه توجه و نقد در مورد این داستان سکوت تحلیلی بر من واجب

    است . زیرا هنوز به بلوغ تحلیل نرسیده ام. اما از دیده دل داستان

    شما مرا به : گاهی اوقات چقدر زود دیر می شود … برد .

    به اینکه تا هستیم به ساده ترین دلبستگی ها تکیه کنیم…

    میان دیروز و فردا خط بکشیم و جام حال را تا انتها با همه تلخی و

    شیرینی ناشناخته اش سر بکشیم و رنگها را در باطن زمان ببینیم.

    به امید دیدن عاشقانه رنگ سپید مرگ …
    ————————————————
    بی تابانه ها: چه تحلیل شاعرانه و زیبایی داشتی آقای علوی مقدم عزیز
    با سر کشیدن جام حال و تلخی ها و شیرینی های ناشناخته موافقم.
    البته با پاک کردن جمله ی آخر…

  44. مریم بانو
    درودهای گرم مرا بپذیر
    من در خواندن هرمتنی(فرق نمیکند)
    به تئوری دورازجان شما(مرگ نویسنده) معتقدم:یعنی که نویسنده وقتی متنش راکه نوشت میمیرد ونوشته درخواننده به زندگی ادامه میدهد البته عمر این خوانش به همه ی ارزشهای ادبی متن ارتباط دارد.بنابراین یک متن درحصار یک خوانش قرار نمیگیرد
    بعلاوه به انگاره ی من هر متنی بقدری عمیق است که حتی خودنویسنده نمیتواند نوشته اش را تفسیر نهائی بداند
    این را ازین جهت نوشتم که به هرحال بخش بزرگی از واکنشهای ما تحت تائیر ناخدا صورت میگیرد وهمه میدانند که هرنوشته هراندازه ساختگی هم باشد باز تکه پاره هائی از روح خواننده را منعکس میکند این مسئله بنا به باور روانشناسان وروانگاوان تا آنجا درست فهمیده شده که میگویند غیر ممکن است نویسنده ای حتی دربازگوکردن یک واقع تاریخی از جان خوددرآن مایه نگذاشته باشد یعنی شادیها اندوه و…خ.درادران وارد نکرده باشد.بهمین منظور باید هر خواننده باید این قدرت راداشته باشد واین درس را گرفته باشد که از هرمتنی نانوشته های بین سطوررا بخواند بنابراین هرمتنی ازطرف خواننده نیازمند رازگشائیست.باری حدیث نفس یا منولوگی که نوشته اید نه تنها به لحاظ فرم بلکه درمحتوا هم قابل توجه است من کلا این بگومگو هارا دوست دارم دغدغه هائی که با خودداریم وکمتر فرصت بازگوکردنشان راداریم.یادم نرود بنویسم که پرداختن به کارهای عادی یعنی کاری که شما میکنید بسیار دشواراست به عبارتی خلق حوادت بزرگ کارساده ایست.
    متن شما مرا وادار بخواندن مجدد کرد علیرغم کوتاهی که لازمه ی کارهای نوودرخورد روزگارماست که انسانها کمتر وقت می آورند مرا با خود برد.
    راستش را بخواهی من ماهگیر بزرگی هم هستم بنابراین آن بخشها برایم خیلی جالب بود.البته متاسفانه آلودگی محیط زیست وشکار بی رویه دارد کارماهی گیری را موزه ای میکند میگوئیم به زودی درخانه خواهیم نشست وخاطرات ماهیگیری را برای هم خواهیم گفت البته قهوه را هم فراموش نمی کنیم
    بااحترام
    ———————————————————————–
    بی تابانه ها: درود به خیزران عزیز
    من هم به مرگ نویسنده و به خصوص مرگ مترجم معتقدم ولی ناخود آگاه آدمی همواره در قلمش پرسه می زند.
    ممنون از لطف بسیارت دوست عزیز.

  45. سلام
    از صداقت کودکانه ای که در کار موج میزد واقعا لذت بردم…
    آمده ام که از این به بعد دیر به دیر بیایم… دلیلش را کلمات در مهمانخانه
    برایتان باز گو میکنند…
    به خاطر حضوری که من رو لبریز نشاط ونیرو میکرد ازتون تشکر میکنم. روزای
    داشته باشین
    بدرود…
    ——————————————————–
    بی تابانه ها: به امید خواندن دوباره شعرها و گفته هایت.
    و بازگشت با تجربه های نو برای دوست خوبم.

  46. نگاهی میخواستم کنار گلبن دل گفته هایم تا مگر سرخی صورتکم را بارانی بیگاه باشد

    یافتن چشمی آزاد .ببویی آشنا که میریزد عطر ذهنش را به لحظه ی مویه های آبی
    شبا نه هایم . شادمانی ها را چه میتوان نامید
    مهتاب را ریخته ایی در چشمان بسته ی واژه هایم

    لاله ایی شده دلم رو به خورشید به ردی از رنگ قدمهایت نفسی میکشم

    شاد .آن گوشه کنار ها آویخته ام لعل گونه ی بارانی تان را به نگاه. گل سرخ
    —————————————————————–
    سلام رهگذر روزهای پر شعر. امیدوارم دوباره بخوانیمت
    و باران شعر در واژه هایت سر ریز شود .

  47. …از دیالوگها جهت پیشبرد داستان به خوبی استفاده کرده اید
    —————————————–
    بی تابانه ها: سپاس از خواندن و نظرتان دوست عزیز.

  48. Hi
    waiting for you eagerly
    “…BEFORE YOU THINK OF ”
    thanks a lot of your coming…
    —————————————-
    بی تابانه ها: می خوانمت دوست عزیز.

  49. دلم در هر تپش صد بار اواز تو می خواند
    نمی دانم تو هم یاد دل ما میکنی یا نه
    ————————————–
    بی تابانه ها: ملیح نوشتی دوست مهربان
    همان آواز خواندن صد باره در هر تپش عشق ملیح است و دوست داشتنی

  50. به کاروانیان بگو که عشق حرف آخر است
    کسی سفر کند که او فقط بر این باور است

    مقصد ما دورترین نقطه ی بی نهایت است
    عشق که یر لوحه شود راه سفر سلامت است

    … و دیگر هیچ
    ————————————————————
    بی تابانه ها: کامیار عزیز
    عشق که بر لوحه شود راه سفر سلامت است… عشق راهنماست دوستم.

  51. ناب ترین خاطره های عاشقی

    در همین لحظه های کوچک خوشبخت

    خلاصه می شوند

    معمولا آن طور میانه ای با نقد کردن آثاری که با آنها مواجه می شوم ندارم، می دانید که، بیشتر مجذوب و درگیر فضای احساسی آنها می شوم

    به نظرم می رسد که از بهترین کارهایتان بود خانم اسحاقی عزیز
    —————————————————
    بی تابانه ها: درگیر شدن در متن و نوشته فکر می کنم مهم ترین چیز باشد… لحظه های کوچک خوشبخت را دوست داشتم در نوشته ات حسین عزیز

  52. داستانی از احساس و حرف هایی که آواز هق هق مرغی در شب اند…
    سلام.داستانی زیبا با درون مایه ایی تلخ اما باز دلنشین.نمود رنگ در داستان فضای دیگری را برای هر کسی معنا می دهد.سبز و بهاری باشید.
    ————————————————————–
    بی تابانه ها: هق هق مرغ شب، تلخ است دوستم. ممنون از کلام شیرینت

  53. خانم مهربان
    با شعری یروزم
    امید که می خوانید و نطری می نگارید .
    و درود
    ————————————–
    بی تابانه ها: می آیم تا شراره های شعرت به جانم نشیند دوست.

  54. سلام
    من بازم داستانت رو خوندم
    «
    بودن ت را دوست دارم
    و در نبودن ت خیال بودن ت را

    »
    ———————————————–
    بی تابانه ها: امید مهربان، در نبودن ت خیال بودن ت را… کافی ست برای داستان .

  55. اسحاقی عزیز
    سلام
    آمدنت مثل همیشه دلگرمم کرد. کتابم را تا بعد از کنکورم چاپ نمی کنم.
    در مورد تناقض هم بگویم که تناقضش را در ادامه اش بیان کرده ام. انشاالله در کتاب خوانده می شود.

    … و دیگر هیچ
    —————————————————-
    بی تابانه ها: کامیار عزیز تبریک پیشاپیش برای کتاب. شاد باشی.

  56. سپاس از حضور گرمت دردمادم .
    داستانت را خواندم و لذت بردم . برای کسی چون من که اولین بار است آمده ام اظهار نظر کردن جسارت و بی ادبی ست . بگذار خواننده ی داستان های دیگری هم از شما باشم که خوشنودم خواهد کرد .
    سپاس
    ———————————————————-
    بی تابانه ها: دوست مهربان کاش نظرت رو می نوشتی. امیدوارم باز هم خواننده ی هم باشیم.

  57. چه جالب بود………..کاش با هم قهر بودن ولی در کنار هم بودن……
    ———————————————–
    حرف که می زنیم نه؟ یاد خانه ی سبز افتادم!!

  58. مریم نازنین سلام
    به رزوم با “وقتی همه خوابیم”
    قربانت
    ——————————-
    بی تابانه ها: می خوانمت رها جان.

  59. سلام.با داستانی از خودم آپم و منتظر نقد و نظرت دوست عزیز[گل]
    —————————————————
    بی تابانه ها: سلام دوست عزیز . با افتخار می خوانمتان.

  60. سلام به مریم خانوم گل! داستانت رو خودنم..از بعضی جاهاش لذت بردم…از تعلیق ها و فضا سازی ها ولی نمی دونم چرا با پایان بندی کار زیاد موافق نیستم…کاش یه جور دیگه تموم می شد…مثلا چه اشکالی داشت همین طوری دختره گذاشته بود و رفته بود…یا خیلی ساده تر از انها..با پایان بندی های کلیشه ای حال نمی کنم..ولی داستانت رو خیلی دوست دارم
    ————————————————
    بی تابانه ها: دوست گلم سلام. مرسی خوندی نازنین. از نظرت در مورد پایان حتمن استفاده می کنم.

  61. اتفاقی به اینجا آمدم…
    اما دگر بار مشتاقانه خواهم آمد.
    یا علی
    ———————————–
    بی تابانه ها: سلام دوست هم اسمم!! ممنون که خواندی.

  62. وقتی تونیستی
    نه هست های ما
    چونانکه بایدند
    نه بایدها….
    مثل همیشه آخر حرفم
    وحرف آخرم را
    با بغض فرو می خورم
    …. (۱)

    -داستان با جزییات سرو کار دارد وباجمع کردن جزییات مو ضوعی کلی وجهانی بیان می شود: عشق و مرگ
    -نویسنده به تجربه حواس خود وفا دار است ، محیط و طبیعت شمال ،رودخانه وماهی گیری و…
    -گل های کاملیا نقطه اشتراک وپیوند هنگام فراغ ، دلتنگی وقهر بوده است.
    -آبیاری باغچه وگل کاملیا به تعبیری آبیاری مهر ومحبت و عشق به مرد بوده واکنون پس از نبودن زن گل های کاملیا قرمز و شکوفا شده اند.

    -بهانه های ساده ای برای خوشبختی مثل :
    اب دادن به باغچه
    ماهی گیری در رودخانه
    نان دادن به ماهی های قرمز
    رها کردن ماهی ها در آب
    قدم زدن در کو چه های شیخ محله
    کتاب خواندن
    بخشیدن ماهی هابه پسرک بومی
    کشمکش بر سر گذاشتن کلاه حصیری
    و……
    که نویسنده با بینشی خاص و زنانه در باغ خاطره ها می گردد و زندگی را مرور میکند

    -در اطاقی که به اندازه یک تنهایی است
    دل من
    که به اندازه یک عشق است
    به بهانه ساده خوشبختی خود می نگرد
    سهم من گردش حزن آلودی در باغ خا طره هاست …(۲)
    -پایان ذاستان می توانست زیبا وشاعرانه شود وقتی از مرگ تولدی دیگر آغاز شود .

    (۱) قیصر امین پور
    (۲) فروغ
    ———————————————————
    بی تابانه ها: دوست عزیز نظر شاعرانه تان را خواندم، چه نگاه زیبایی دارید به بهانه های ساده ی خوشبختی چه لطیف برشمردی رفیق..کاش همواره نگاه کنیم.
    از اولین خوانشتان بسیار لذت بردم. امیدوارم همواره بخوانمتان. ممنون.

  63. درودهای گرم مرا بپذیرید
    بااحترام
    ——————————-
    بی تابانه ها: درود به خیزران عزیز با متن زیبا و بارانی اش.

  64. سلام
    مهربان
    گرامی حضورتان را ارج می نهم

    با ارادت و احترام[گل]

  65. خداحافظ

  66. درود. خود راه بگویدت که چون باید رفت. خواندن یوزپلگان نجدی و سنگر و قمقمه های دکتر بهرام صادقی را به شما پیشنهاد می کنم. خاصه تردد در زمان، هنر تدوین و وصل و پینه زبان در این تردد و کاربرد طبیعی بوطیقای قصه نویسی زا. من نجدی را قصه نویس می دانم. نه داستان نویس. و البته تلقی ویژه خودم را دارم برای وجه توفیر میان داستان و قصه. مهم این است که جنمش را دارید و می توانید با جدیت انتخاب مخاطبان هوشمند ، از نظراتشان بیشتر بهره مند شوید. این قصه باید رو در رو معایب و محاسنش مورد چالش قرار گیرد. برخی از نظرات آمده بعضا کارشناسانه و کارآمد نیستند. و مهم ترین درد کار در عرصه ی مجازی همین است. اما نیک می دانم که ضریب هوشی شما سره را از ناسره مشخص خواهد کرد. با آرزوی سلامت، سعادت و سربلندی.
    ——————————————————————————————–
    بی تابانه ها: سپاس فراوان از نظرتان آقای پنجه ای. در مورد تفاوت داستان و قصه دلم می خواست دوستان دیگر هم نظری داشته باشند ( البته خانم نصرت عزیز نیز اشاره ای داشتند) . ممنون از معرفی کتاب های نجدی و دکتر صادقی . حتمن می خوانم.

  67. دیدمش فیلم خوبی بود از اون خیلی رومانتیکهای خوش ساخت مثل یه موسیقی به یاد موندنی

  68. سلام دوست عزیز …
    فقط من ماندم و
    کودکانی که برای قطار شدن
    دست در دست هم داده اند
    و من
    سوت ممتد زمانه هستم
    در امتداد غروبی خسته ….

  69. تو بیا. فقط بیا. با هر چه که می خواهی بیا…
    عالیست. بخصوص:
    “بیا با همون کلاه حصیریت بیا. دیگه بهت نمی گم کلاه حصیری سرت نکن. دیگه کاری به خنده ها و نگاه های مردای شیخ محله ندارم. می ریم دو ساعت می شینیم کنار رودخونه و برمی گردیم.”
    ممنونم.

  70. ba sala shomareye hashtome kargahe naghd dar entezare shomast

  71. سلام
    عالی بود-سلام
    خانم اسحاقی عزیز
    درودبرشما….ازابرازلطف شما یکدنیا سپاس گذاری میشود
    لطفا”بازهم بمن سربزنید
    وبه روزشدنتان را مطلع بفرمایید
    خدانگهدارتان

  72. درود بر شما
    از آشنایی با تارنمای شما شادم.
    و استفاده بردم
    به امید دوستی های بیشتر

  73. تنهتنها نسترن ها
    روی دیوار جا مانده اند

    فکر کنم این سطر برای پایان بندی مناسب باشد

  74. چند دقیقه است که اومدم تو وب سایتت.هنور زیاد ازش نخوندم.بیش از پیش از بودنت خوشحالم.تلاشت را می ستایم.آینده را هرگز نباید از دست دهم.این درس بزرگ کذشته است.

  75. مریم عزیز
    سلام
    بسیار زیبا بود.برایت آرزوی موفقیت میکنم ;)

  76. :P

  77. sghl سلامدوست من
    لذت بردم
    چنان که وقتی می خواندمت فکر کردم کنار صدایت نشسته ام
    موفق باشی یا علی

  78. درود بر شما
    نثر روان و دلنشینی دارید.
    “گفتی: اینجوری بهتره، ماهی ها نونشون رو بدون قلاب می خورن، دهنشون زخم نمی شه”.
    عاطفی و مهربان بی آنکه شعاری باشد و به شعور خواننده تلنگری بزند.اگر تلنگری هست ، نواشگرانه می زند به احساس خوب آدمها و شاید حس خفته ی بعضی افراد که به یاد این شعر می افتیم:
    خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟
    موفق باشید: نعمت نعمتی

  79. صدای چرخیدن کلید درون درب نظر هر دوی ما را جلب کرد……امشب پرواز داشت اکنون باید داخل هواپیما باشد! باید جیم شوی!

    وارد خانه شدم
    چراغ روشن اتاق شک مرا برانگیخت…گوشم را نزدیک درب اتاق برم…
    امشب شیفت بود اکنون باید اداره باشد…. باید جیم شوی!…


Leave a reply

;) :| :x :twisted: :) 8O :( :roll: :P :oops: :o :mrgreen: :lol: :idea: :D :evil: :cry: 8) :arrow: :? :?: :!: