داستان زنی که کاغذی می شود/ خودسوزی در میدان

داستان زنی که کاغذی می شود

مریم اسحاقی

 

می خواستم ببوسمش که به خودش پیچید، انگار مثل خمیر شده بود توی دست هام؛ وا می رفت. انگار
نیرویی در او پیچیده بود و آبش میکرد. جمع و جمع تر می شد. نگاه انداختم به شکمش، بعد پاهاش. ورق ورق شده بود. دستش در دستم، خمیر شد. حلقه اش سُر خورد روی سرامیکِ کف اتاق و چند دور چرخید و ماند. موهای مِش کرده اش آب شدند و مثل موم عسل به هم چسبیدند و طرحِ کاغذ چروکیده شدند. چشم هایش نقش بستند روی جلد کتاب. مات نشسته بودم و کتاب روی پاهام بود. مثل جن زده ها شده بودم. زنم کاغذی شده بود و من مبهوت مانده بودم و توان هیچ کاری نداشتم، شب تا صبح میان راحتی و دیوارِ روبه رو، رفتم و برگشتم، رفتم و برگشتم، رفتم و برگشتم و سیگار کشیدم.»

 

 

داستان زنی که کاغذی می شود

خودسوزی در میدان

مریم اسحاقی

 

کتابی با جلدی کاهی، در میدان مرکزیِ شهر خودسوزی کرد. کتاب نامی نداشت و آن را از طرح دو چشم
روی جلد شناختند.
این حادثه صبح روز چهارشنبه راس ساعت ۸:۴۵ بامداد، در حوالی میدان کتاب رخ داد. نیروهای پلیس بلافاصله در محل حادثه حضور یافتند و جمعیت را پراکنده کردند. نخستین کسی که کتاب را دید، متصدی پمپ بنزین بود که گفت: «کتاب آهسته به سمتم آمد، زنی سی ساله به نظر می رسید، جلدش خیس بود و چشم های روی جلد پُف کرده و قرمز بودند. کارت سوختش را گرفتم و گالُن بنزین را دادم دستش. باقی پولش را نگرفت و آرام آرام دور شد.»
نویسنده به انتهای پارگراف که رسید،گوشه ی کاغذ نوشت: بیشتر شبیه خبر شاعرانه ی یک روزنامه
است تا داستان، عوض شود. خودکار را پرت کرد گوشه ای و بلند شد و رفت طرف آشپزخانه. پاکت قهوه جوش را درآورد و پرتاب کرد توی سینک روی ظرف های تلنبار شده. شیر آب را باز گذاشت و آشفته دنبال پاکتِ قهوه جوش گشت. درِ یخچال را باز کرد. نگاهی به بطری نیمه خالی انداخت. بطری را برداشت. جرعه ای سرکشید و رو ترش کرد. ردیف کابینت های بالا را باز کرد. پاکت قهوه جوش را پیدا کرد. کنارِ تکه نانی خشک، سوسکی تند دوید. دکمه ی قهوه جوش را زد و ایستاد کنارش و با پا ضرب گرفت. نگاهش به صف مورچه هایی که  دانه های شکر را می بردند، ماند. برگشت و نگاهی به کاغذپاره های ولو روی پیشخوان و ته سیگارهای توی پیشدستی انداخت. صدای نگار توی گوشش پیچید:« زیر سیگاری!»
ایستاد و قهوه را تلخ سر کشید و نوشته اش را خواند:
« لم دادم روی راحتی کنار کتابخانه. نور از لای کرکره می تابید و شلوارِ سیاهم را راه راه کرده بود. سرم
را بلند کردم و نگاهی به عکس خودم و نگار انداختم، نگار سرش را به یک طرف خم کرده بود و موهای
خرمایی و لختش روی پیشانی ولو بود و می خندید. ایستاده بودم کنارش و دستم را حلقه کرده بودم دور کمرش. همه اش تقصیر خودم بود، کوتاهی کردم. اگر کمی بهش توجه می کردم، آن طور نمی شد. یعنی می دانست؟ یعنی فهمیده بود؟
در شیشه ی کتابخانه نگاهی به خود انداخت؛ موهای درهم، چشم های چال افتاده، کناره ی شیشه ی عینکش شکسته بود و لرزش اندک دست هایش واضح تر شده بود. نگاهی به لامپ دیوارکوبِ کنار کتابخانه انداخت و نوشتن را از سرگرفت:
« از وقتی افروز آمد توی زندگیم، همه چیز رنگ دیگری گرفت. مدت ها بود دچار تکرار شده بودم، هی
زندگی معمولی؛ بخرم و بپزد و بخوریم. تا این که زندگی ام رنگ دیگری گرفت، عوض شد. از جنس هم بودیم، نگفته می دانست چه می خواهم بگویم. هیچ وقت برای حرف زدن با او دنبال کلمه نمی گشتم. اولین بار که توی کتابخانه دیدمش، سرش توی«فارنهایت ۴۵۱» بود و داشت بیسکویت کوچکی را ریزریز دندان می زد؛ مرا ندید که مانده بودم به تماشایش. احساس کردم موشی کتاب را می جود. فرداش او را در کلاسم دیدم. نشسته بود ردیف ته کلاس و عینکش را روی بینی اش جابه جا می کرد. چشم در چشم که شدیم، سری برایم تکان داد. کلاس که تمام شد با هم رفتیم بیرون. کتاب هام را خوانده بود و با شور و هیجان دست هایش را تکان می داد و حرف میزد. شروع کردیم به رد و بدل کردن کتاب. نمی دانستم کار به این جا می کشد که دل ببندم بهش. دیگر به خانه که برمی گشتم، حوصله ی غُرهای نگار را نداشتم. تا همین چند روز پیش که رفتیم کافه و کتابی مثل همیشه دستم بود. افروز، دست نوشته هاش را سُراند طرفم: «دوست دارم نظرتون رو بدونم.» گفتم: «می خونم حتما.»

آمدم دستش را بگیرم که یکهو کتاب، راه افتاد و قهوه را ریخت روی شالِ افروز. قهوه پشنگه زد روی شال
سفیدش. دیگر داشت شورش را در می آورد. حتی همین دیروز هم که با افروز بیرون بودیم، بلند شد و گرومب خورد توی سرش و بعد…»
سیگار خاموش رو لب هاش بود و می نوشت « گرومب خورد توی سرش و بعد…» که زنگ خانه به صدا
درآمد. سرش را از پنجره ی آشپزخانه بیرون برد و چشمش افتاد به پستچی. برگشت و تندی ضربدر بزرگی
کشید روی نوشته و تند تند نوشت: «قسمت خوردنِ کتاب توی سرِ افروز را عوض کنم، به باقیِ نوشته نمی
خورد…» که صدای مامور را شنید: «احضاریه ی دادگاه… دفتر رو امضا کنین.»
نویسنده رسید بالای پله ها و نامه را پرت کرد. نگاهی به سینک انداخت که آب از آن سرمی رفت، شیر را
بست و رفت نشست روی مبل و نوشت:
«هنوز آن کابوس دست از سرم برنمی دارد. زمستان پارسال بود که زنم کاغذی شد. بعدازظهر رفته بودم کتابفروشی. بعد از کلی چه کنم چه کنم و نگاه به کیف پول و پرسه زدن بین قفسه ها، دل به دریا زدم و کتابِ تاریخ هنر جنسون را خریدم. می دانستم آن روزها وقت کتاب خریدن نیست ولی انگار بیماریِ کتاب گرفته بودم، مثل خوره افتاده بود به جانم. میلِ سیری ناپذیری به خواندن داشتم، می بلعیدمشان. دلم می خواست لَم بدهم روی تخت و سیگار بکشم و کسی مزاحمم نشود. انگار کلمه ها را بو می کشیدم و با دود سیگار می دادم توی سینه. آن شب کلید را که چرخاندم، به خاطر این که نگار سرزنشم نکند، انگشت نشانه ام را گذاشتم رو چشمیِ در و کتابها را در جاکفشیِ بیرونِ در جاسازی کردم. در را باز کردم، بوی سیگارِ مانده پیچیده بود توی خانه و قاطی شده با بوی فلفل دلمه و قارچ.»
به این جا که رسید، چشم هایش را بست و در صندلی جابه جا شد. دست هاش بی حالت در دو طرف آویزان مانده و نگاهش به پایه های میز دوخته شده بود. خودکار را برداشت و دوباره نوشت:
«صدای نگار هنوز در گوشم است: « کُشتی منو با این کتابات، تموم زندگی ت شده این ورق پاره ها!
می گی این خسرو و شیرین چاپ مسکویه، این یکی چاپ انجمن خوشنویسانه! این قدر خوندی، این قدر نوشتی؛ کجا رو گرفتی؟ ها؟ خیرِ سرم رفتم موهامو مِش کردم امروز. دیدی اصلا؟ موهام یادته چه قدر بلند بود؟ روزی که کوتاهش کردم دیدی؟»
با درماندگی نگاهش کردم. پی حرفش را گرفت: « حالا بپرسم صفحه ی چهارده ی کتابت، پاراگراف آخر
چی نوشتی، موبه مو میگی. بگو آدم حسابم نمی کنی دیگه. چون مثل دانشجوهات بلد نیستم حرفای قلنبه سلنبه بزنم؟ …چته؟ کجا می ری؟ حرفام شنیدن نداره؟! باز می ری بکپی توی اون اتاق تا نصفه شب بیدار باشی و هی بنویسی و پاره کنی. بو گند گرفته اتاقت! اگه خوندنی بودم می خوندی منو، نه؟ بگو زندگی نمی کنی دیگه، فقط زندگی ها رو تماشا میکنی که بنویسی. زندگی من عامه پسنده لابد. این که دوست دارم خرید کنم، لذت ببرم و زندگی کنم، این که اصلاً برام مهم نیست که بعد از افلاطون بگنsun ، فقط یه جابه جایی حرف باson ، یا God فقط یک حرف از Good حذف شده…»
نگاهش کردم، دیگر صدایش را نمی شنیدم. سوژه ای داشت توی ذهنم شکل میگرفت و نمی خواستم از دستش بدهم. لبخند زدم و گفتم: « تو رو که هرچی تماشات کنم سیر نمی شم نگار!»
پوزخندی زد و گفت: « خر کردن رو خوب بلدی! بارونی نقره ای رو قول داده بودی چی شد؟ فکر کردی
نمی فهمم کتابا رو می ذاری پشت در، بعد یواش می ری تو کتابخونه ت جا به جاشون می کنی؟»
گفتم: « چک ناشر برسه دستم، بارونی نقرها ی هم تا هفته ی بعد چشم.»

نویسنده از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و آهی کشید و دوباره تند تند نوشت:
« نگار با لب و لوچه ی آویزان رفت و فنجان قهوه به دست آمد. چهره اش توی نور آبی آباژور، مهتابی به
نظر می رسید. قهوه را که برایم آورد، نشست کنارم و پا روی پا انداخت. عطر گوچی فضا را پر کرده بود.
موهاش مِش کاهی رنگ بود و سنجاقی نقره ای زده بود یک طرف سرش. حتماً سرُم زده بود به موهاش و
ایستاده بود جلو میز آرایش و بعد سشوار کشیده بود و موهاش را با وسواس پوش داده بود و دانه دانه ریخته بود روی پیشانی اش. سایه ی پشت چشمش صورتی بود و حاشیه اش را نقره ای رفته بود تا پای ابروها. به ناخن ها لاک صورتی زده بود. تاپ نقره ای تنش بود. توی نور آباژور به مژه های بلند و ریمل زده که نگاه می کردم، یک قطره اشک دیدم که آهسته از کنار چشم های درشت و خرمایی اش می غلتید. صندلی ام را کشیدم جلو. با انگشت اشک ها را پاک کردم. دست های سفیدش را گرفتم توی دست هام. انگشت های ظریفش در دست هام گم بود.
می خواستم ببوسمش که به خودش پیچید، انگار مثل خمیر شده بود توی دست هام؛ وا می رفت. انگار
نیرویی در او پیچیده بود و آبش میکرد. جمع و جمعتر میشد. نگاه انداختم به شکمش، بعد پاهاش. ورق ورق شده بود. دستش در دستم، خمیر شد. حلقه اش سُر خورد روی سرامیکِ کف اتاق و چند دور چرخید و ماند. موهای مِش کرده اش آب شدند و مثل موم عسل به هم چسبیدند و طرحِ کاغذ چروکیده شدند. چشم هایش نقش بستند روی جلد کتاب. مات نشسته بودم و کتاب روی پاهام بود. مثل جن زده ها شده بودم. زنم کاغذی شده بود و من مبهوت مانده بودم و توان هیچ کاری نداشتم، شب تا صبح میان راحتی و دیوارِ روبه رو، رفتم و برگشتم، رفتم و برگشتم، رفتم و برگشتم و سیگار کشیدم.»
به این جا که رسید، تلفن زنگ زد. گوشی را برداشت. صدای وکیل نگار بود: « سلام قربان. احضاریه به
دستتون رسید؟ قرارِ پنج شنبه ی دادگاه یادتون نره. مرحمت زیاد.»
دوباره شروع کرد به نوشتن:
«بعد از آن شب تفریح ام شده بود پناه بردن به کافه. کتاب را از خودم دور نمی کردم. انگار دنبال نگار
می گشتم و آرام و قرار نداشتم. گوشه ی دنجی می نشستم و کتاب را می گرفتم دستم. باهام حرف می زد. شب ها بغلش می کردم. صفحاتش را، کلماتش را، می بوسیدم، می بوییدم. نشانه ی لای کتاب را ناز می کردم، می گذاشتم رو سینه ام و می خوابیدم. از خودم دورش نمی کردم، تا همین چند روز پیش که توی کافه، قهوه را ریخت روی شالِ افروز، باز به روی خودم نیاوردم، فقط هاج و واج مانده بودم. اما دیروز واقعاً از کوره در رفتم. وقتی افروز با من می خندید و دستم را در دست گرفت، کتاب توی هوا بلند شد وگرومب خورد توی سرِ افروز و بعد محکم سیلی زد توی صورتش. دیگر هیچی نفهمیدم، کتاب را پرتاب کردم و کوباندم به دیوار.»
شاهدان عینی می گویند: کتاب، گالن بنزین به دست، از عرض خیابان عبور کرد و پا روی جدولِ
یک در میان سیاه و سفید گذاشت و میان میدان ایستاد و بنزین را روی خود ریخت. صفحه صفحه که
میسوخت، شعله زبانه می کشید و بویی، انگار بویِ عطری در فضا پخش می شد. مردم هاج و واج
ایستاده بودند. تنها نشانهی به جا مانده، طرحِ دو چشمِ روی جلد بود که هنوز نسوخته بود.
در پی بازدید اولیه ی منزل و تناقض گویی همسر مرحومه، روند رسیدگی به پرونده وارد مرحله ی
جدیدی شده و انگیزه ی خودکشی هنوز آشکار نگردیده است.

Be Sociable, Share!

پاسخی بنویسید

*