به من تعلق ندارند

به من تعلق ندارند
این دست های ناباب
که می غرند.

به من تعلق ندارد
این زن تزیینی
بی خاطره
نمی شناسم زنی که راه می رود و از حاشیه اش پلنگ می ریزد
از پاهایش دقیقه های متلاشی.

نمی شناسم انگشتان فراموشکار
که عکس ات را خاموش می کنند و چای می نوشند
نمی شناسم لب هایی
که هر شب خیابان را به خانه می آورند
و روحی که نام تو را از یاد برده است.

کجاست سینه سرخی
که دست هایت را لای پرها پنهان می کرد
بوسه هایت را
پنهانی در باغچه می کاشت.

 

و من که انگار ۱۴۴۶ ساله بودم
از دوست داشتن ات پریدم
در صدای تو اسب های سیاه شیهه می کشیدند
صدایت آهو را ادامه نداده بود
من با زبان دیگری سکوت می کردم
و ۱۴۴۶ ساله می شدم.

نگاه کن
من با زن هایی که نمی شناسم تنهام
با “زن های قهقهه”
با صدای مه آلودی که نمی شناسم تنهام.

می گویی می آیی و موهایم به زیبایی فکر نمی کنند
می گویی می آیی و
هیچ هواپیمایی در قلبم فرود نمی آید.

 

مریم اسحاقی

چهل معشوق گیسو بلند

Be Sociable, Share!

پاسخی بنویسید

*