چهل معشوق گیسوبلند

چهل معشوق گیسو بلند

چهل معشوق گیسو بلند در چهل گوشه ی دلم آواز می خوانند و چهل ستون این شعر را می لرزانند.

 

دوستم داشته باش!
شکل پیراهنی گلدار
بر تن معشوقه ی تابستانی ات
منتظرم بمان!
در ساعت مچی غریبه ای
که برای من تیک تاک نمی کند دیگر
دست بر تنم بکش!
به رسم بارانی که دو نفره بر سر ما نمی بارد
شکل کاغذی که شعرهایت را شکار نمی کند.

می خواهم باشم
در تمام ترانه هایی که زمزمه می کنی
آهنگ هایی که سوت می زنی
در بوسه هایت، در شکر، در نمک
در آشپزخانه مرا سوت بزن!
وقتی برای محبوب ات چای می ریزی
سر استکان را گرم کن!
با من به تئاتر برو!
وقتی که نیستم.

در این شب های زمستانی
با من گرم بگیر
مثل شالی که بر گردن معشوقه ی فصلی ات می بندی.

نه!
دیگر به کلمه ها اعتماد نکن
به شعرهایم اعتماد نکن
دست در یقه ی این پیراهن نکن
شاپرکی لای این کلمه ها، لای این دکمه ها
نفس نمی کشد.
***

در من دخترانی می رویند
که با نگاه تو رام نمی شوند دیگر
و درخواب هاشان نیلوفرانی آبی
که از تو آب نمی خورند
اقیانوس آرام من!

چرا سر بر شانه ات نیلوفری آبی می شدم
گوش ماهی ها در گوشم زمزمه نکردند
باید احتیاط می کردم
آن روز که از دهانت پسته ی دریایی می چیدم
عروس دریایی می شدم
چرا ناله ی پری ها را نشنیدم
در آغوش تو چرا
بگومگوی فرشته ها نمی آمد
نباید اعتماد می کردم
نه به دست های تو
نه فرشته ها که مرا بر شانه ی تو تراشیدند
***

و انتظار
که از موهای من بلندتر بود
و انتظار
که از موهای چهل معشوق بلندتر بود
لبخند می زد
و انتظار
المثنای چهل زن بود
گیسو بلند، حواس پرت
که با دکمه هایش ورمی رفت
و انتظار
که از دریا توفانی تر
خودش را بر در و دیوار می کوفت
موج برمی داشت.
***

در من
زن هایی سربه زیر، حواس پرت
در دی ماهی هزار روزه قدم می زنند
فراموشی می گیرند
تو را به خاطر نمی آورند
در من معشوقه هایی حواس پرت
دور تو می چرخند
مچ فرشته ها را می گیرند
به سهم لبان خود می اندیشند.

و انتظار
که از موهای چهل معشوق بلندتر است
لبخند می زند.

انگشتانم
نه بافه ی گندم اند
نه عطر سیب می دهند دیگر
دستم را بگیر
انگشتانم پنج مریم خشکیده است
ببین چگونه فرومی ریزند در دست هایت.

از دستم داده ای
در صدایت چکاوکی نیست
دیگر گرمم نمی کند دستت
نگاهت بوی سنگک داغ نمی دهد
بوی توت شیرین نمی دهد
آغوشت را برای دی ماهی هزار روزه ذخیره نکرده بودم
گندم بریانک من!

***

اما دوستم داشته باش
شکل پیراهنی گلدار
به رسم ساعت مچی غریبه ای

در این شب های سرد زمستان
با من گرم بگیر
مثل شالی که بر گردن معشوقه ی فصلی ات می بندی.

تو آه می کشی
شمعی در من خاموش می شود
مریم های ساده بر زمین می افتند
می خشکند.

اما می دانم
فروردین می آید
و تو دوباره با نامی نو
در شعری نو
عاشقم خواهی شد.

نامم را بگذار مِی، بگذار بلوط
کمی از تو فردا در میامی عاشقم خواهد شد
آن روز که چشم هایم رنگ دیگری است
شاید ده سال دیگر
کمی از تو در کشتی در مدیترانه عاشقم خواهد شد
وقتی در چشم دختری زیبا خیره می شوی
شبی خسته در مترو
شبی در فیلمی سیاه وسفید
از کنارم خواهی گذشت
به شکل واگلر
با لایه ای از سکوت
در فیلم پرسونا دوست خواهی داشت
با نام گلی دیگر
مرا خواهی بوسید
خواهی بویید.

مرا دوست خواهی داشت
شکل شاه بلوطی نوبر
در بازار میوه فروشان رشت
شکل سیکاسی در باغ الله وردی
مرا با صدای اسپندی در بازار ماهی فروشان
شکل مجسمه های فُک در میدان رودسر
مرا
با دامنی گلدار دوست خواهی داشت.
***
خوابم می آید
راستی تا یادم نرفته
در این سطر آخر لبخند بزنم
شاتر را بزن
و مرا به شکل شعری بلند بر پاپیروس مصری ظاهر کن.
***

چهل معشوق گیسو بلند
در چهل گوشه ی این شعر
موهاشان را می بافتند و
آواز می خواندند.

مریم اسحاقی
از کتاب چهل معشوق گیسوبلند
انتشارات بوتیمار

Be Sociable, Share!

۳ Responses to “چهل معشوق گیسوبلند”

  1. سلام
    بسیار زیبا بود تشکر
    خیلی زیبا بود
    http://lolehchah.com

  2. خیلی فوق العاده بوده

  3. از عشق سخن باید همیشه از عشق سخن باید گفت…
    عشق در لحظه پدید می آید دوست داشتن در امتداد زمان این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است
    عشق معیارها را در هم می شکند دوست داشتن بر پایه ی معیارها بنا میشود عشق ناگهان و نا خواسته شعله میکشد دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه میگیرد
    عشق قانون نمیشناسد دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی است
    عشق فوران میکند چون آتش فشان و شره میکند چون آبشاری عظیم دوست داشتن جاری میشود چون رودخانه ای با شیب نرم … عشق ویران کردن خویش است و دوست داشتن ساختنی عظیم
    عشق دق الباب نمیکند مودب نیست حرف شنو نیست درس خوانده نیست درویش نیست حسابگر نیست سر به زیر نیست مطیع نیست …
    عشق دیوار را باور نمیکند کوه را باور نمیکند گرداب را باور نمیکند زخم دهان باز کرده را باور نمیکند
    مرگ را باور نمیکند…
    عشق در وهله پیدایی دوست داشتن را نفی میکند نادیده میگیرد پس میزند له میکند و میگذرد ..
    دوست داشتن نیز ناگزیر در امتداد زمان عشق را دود میکند و به هوا میفرستد وچون خاطره ای حرام فرشته نگهبانی برآن میگمارد عشق سحر است و دوست داشتن باطل السحر عشق و دوست داشتن ا پی هم می ایند اما هرگز در یک خانه منزل نمیکنند عشق انقلاب است دوست داشتن اصلاح میان عشق و دوست داشتن هیچ نکته ی مشترکی نیست از دوست داشتن به عشق میتوان رسید واز عشق به دوست داشتن اما به هر حال این حرکت از خود به خود نیست از نوعیست به نوعی از خمیره ای به خمیره ای …
    وفاصله ایست ابدی میان عشق و دوست داشتن که برای پیمودن این فاصله یا باید پرید یا باید فروچکید…
    تقدیم شما ❤️❤️❤️❤️❤️

پاسخی بنویسید

*