نگاهی به رمان تاریک ماه منصور علیمرادی/ مریم اسحاقی

رمان “تاریک ماه” منصور علیمرادی
آیا زن نیمه‌ تاریک ماه است؟
مریم اسحاقی
http://www.farheekhtegan.ir/newspaper/page/1931/8/74246/0
فرهیختگان پنج شنبه ۹ اردیبهشت ۹۵

«آدمی وقتی که تنهاست با خودش خیال‌ها می‌کند، خورشید، دقیق می‌شود به هر چیزی، دنیا را طور دیگری می‌پاید، با چشم دیگری، صداها را بهتر می‌شنوی، به جنس و جای صدا فکر می‌کنی، حتی به صدای خودت. آدمی صدای خودش را نمی‌شنود الا به کوه و بیابان، صدای خودش را می‌بیند به چشم، می‌دانی! خیلی از صداهای بیابانی درد دارند… .» سطرهایی از رمان تاریک ماه

رمان «تاریک ماه» منصور علیمرادی از نشر روزنه را دوبار خواندم. باید اعتراف کنم که نتوانستم به صفحه اول بازنگردم و نگاه به سن نویسنده نیندازم، وسواسی که اخیرا به جانم افتاده است. نمی‌دانستم این همه پختگی و پیرسالی زبانی از کجا می‌آید؟ این همه غبارزدایی از واژه‌هایی اصیل. البته علیمرادی ۱۰ سالی است به تدوین مجموعه ۱۰جلدی دایره‌المعارف فرهنگ هلیل‌رود مشغول است و این دایره واژگانی غنی بی‌سبب نیست. نثر آهنگین، روایت بومی و دایره واژگانی قوی برایم تداعی کارهای دولت‌آبادی، منیرو روانی‌پور را داشت. زبان شیرین و شاعرانه علیمرادی که امضای خودش پایش است.
رمان «تاریک ماه»، داستان مردی بیابانی به نام میرجان است. ۱۰ فصل روایت آوارگی ناخواسته میرجان در بیابان، که در خانه مردی به نام خورشید پناه گرفته است. خورشید، شنونده شهرزاد هزار و یک شب و میرجان، شهرزادی با نثری پرکشش و شاعرانه است. مخاطب، روایت زندگی میرجان را بریده‌بریده، منقطع و زخمی می‌شنود و میرجان قصه‌گو، هر بار گره‌گشایی را به تعویق می‌اندازد. نویسنده تا پایان رمان با تکیه‌کلام «آ» برای خورشید تفاوت دیالوگ‌ها را حفظ می‌کند.

زن‌ها نیمه تاریک ماه
زن‌های رمان علیمرادی، گراناز و هانی، زن‌هایی در پستویی تاریک، سایه‌وار و پنهان در خیالات میرجان می‌روند و می‌آیند. حضور زن در رمان علیمرادی گذرا، در گریز و دست‌نیافتنی است. حضور فیزیکی‌اش بسیار کمرنگ و ناپیداست. زن، پری بیابانی آواره‌ای در جان راوی و راوی آواره‌ای در بیابان است. مونولوگ‌های درونی و کشمکش‌های راوی با دو زن داستان شیرین و آهنگین است. صفحه ۳۱: «بیاورم دو دسته دهلی و ‌سازی که دو شبانه‌روز بکوبند و بنوازند در همین دهگاه. مرا بنشانند در کنار تو میان کپر، لم بدهم به رختخواب بند پشت سرمان که بر ردیف خورجین‌های جهاز تو تکیه داده باشندش. پرده‌ی سفید گلدوزی شده را بزنم کنار، متکایی از ردیف بالش‌های پُر از پَر تیهو بردارم، بنشینم زانو به زانویت، دست‌های حنایی‌ات را پنهان کنی زیر گل‌های چادر سفید. به سرآستین‌های زری‌دوزی شده‌ات خیره شوم… .» این سطرها خطاب به هانی است. در صفحه بعد با چرخشی زیبا، راوی خطاب به گراناز می‌گوید: «چه می‌کند حالا؟ به خانه‌ی شوی‌اش چه می‌کند؟ لابد این وقت شب کنار آن بی‌پدر نشسته دارد موهایش را شانه می‌کند… .» در اینجا نیمه تاریک دو زن روی هم می‌افتد و در خیال راوی به یگانگی می‌رسند.
از نظر زمان و مکان، زمان و مکان واقعی روایت بسیار کوتاه و زمان ذهنی و سیال آن در ذهن راوی بسیار کشدار. میرجان زار و نزار و زخمی دوره آوارگی‌اش را روایت می‌کند.
وهمناکی در رمان: فضاسازی رمان وهم‌آلود و سرشار از خیال است.
درص ۱۵۵: «بعد لالاییِ زنی جان گرفت، کلماتی نامفهوم با آهنگی غریب… صدای زن سوز داشت، سرگردان بود، غریب، به‌طوری که نزدیک بود اختیار از دست بدهم و سر بگذارم در پی صدا. نیم‌خیز هم شدم… .» یا در ص ۱۵۶: «آن صدای خانه خراب‌کن، انگار که در تمام جهان می‌پیچید و زنده جان و درخت و پرنده را سنگ می‌کرد.» یا در ص ۱۵۷: «می‌خواستی بیفتی پی پری‌های بیابانی. خیلی‌ها هلاک این صدا شدند، افتادند به ظلمات بیابان پیِ پری زاده، جنازه‌های‌شان را وحش‌ها خوردند.»

  استعاره‌ها و باورهای بومی در رمان علیمرادی
نویسنده اشراف دارد به باورهای بومی، ضرب‌المثل‌های بومی. به نوعی زیست با این باورها و تجربه‌های دیداری یا تحقیقی نویسنده سبب شده باورها در رمان جاگیر شده و مصنوع نباشند. علیمرادی از درون اقلیم نوشته و نگاه از بیرون به این فضا نداشته است. این بومی‌گرایی و خصوصیات اقلیمی در انتخاب نام‌ها نیز نمود داشته است: مه روز، میرجان، فقیر محمد، خورشید، صاحبداد… و نیز در روایت نان‌ها ( نان کماچ) و گیاهانِ بیابان: زرشک‌زار، دانه‌های کُنار، دانه‌های لاش…
باورهای بومی نیز بدون اینکه جنبه شعاری یا توضیحی داشته باشد یا از متن بیرون بزند، در روایت یا دیالوگ‌ها نشان داده شده: ص ۱۶۱: «مریمو، بابا، لنگه کفشی چپه کن صدای نحس این روباه بریده شود.»
جنبه بسیار شیرین رمان علیمرادی استعاره‌های ناب و شخصی خودش است. استعاره‌هایی که بومی و اقلیمی و تکرارناپذیرند:
ص ۴۵: اوقاتش تلخ شد مثل شیره‌ی تریاک/ ص ۲۵: مدت دو قلیان‌کش که گذشت ماشین سرعتش را کم کرد/ ص ۶۲ نگاهش چسبناک بود لاکردار عین شیره‌ی خرما/ ص ۱۸ پیچ‌های درهم تنگه‌ی اصلی مثل دمپای شلوار بندری زنانه‌ای در گلوگاه رود تنگ‌تر می‌شد. / ص ۱۸: مثل زبانه‌ی زنگوله‌ی گوسفندی چپ و راست به تکان می‌افتادم/ ص ۳۲: به قدر کشیدن کبریتی در تاریکی هم شده هم‌دیگر را ببینیم و بگذریم/ ص ۶۷: غصه‌های کهنه در جایی از دلم بریده می‌شد و لخته‌لخته مثل جگر گوسفند در هوا می‌ریخت/ ص ۸۹: هنوز دو نخل مانده بود به غروب آفتاب. / ص ۱۵۸: ستاره‌ها از سینی آسمان ریخته بودند بیرون مثل سینه‌ریز عروس‌های رودباری می‌درخشیدند/ ص ۱۶۵: بوی گند گرفته بودم انگار قاطری در لباس‌هایم مرده باشد.
این استعاره‌های ناب و تکرارنشده و بومی رمان را سرشار از تصویرهای شاعرانه می‌کند و رمان تاریک ماه بیابان و آوارگی را به تصویر می‌کشد.
سپاس از منصور علیمرادی، شاعر و نویسنده که بار دیگر ادبیات اقلیمی ناب را در این رمان به تصویر کشید. به قول سهراب: «و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید.»… ب

مریم اسحاقی

http://www.farheekhtegan.ir/newspaper/page/1931/8/74246/0

Be Sociable, Share!

One Response to “نگاهی به رمان تاریک ماه منصور علیمرادی/ مریم اسحاقی”

  1. نقد جانانه ای بود
    علاقه مند شدم تمام نوشته هات رو بخونم
    بر میگردم و سر فرصت حتما میخونم
    ممنونم
    ایام به کام
    ارادتمند
    همون دیوونه هه

پاسخی بنویسید

*