این سگ می خواهد رکسانا را بخورد- قاسم کشکولی



این سگ می خواهد رکسانا را بخورد
قاسم کشکولی11262109_1655985111297217_6212710818737017221_n

“آتش تنها پدیده ی طبیبعی است که ذاتا رقاص است. کشف می کنم حیاتش به رقص است. بعد با آب مقایسه اش می کنم و شگفت زده آب را هم همین طور می یابم… آتش هم زمان هایی نمی رقصد. وقت هایی که زیر خاکستر است. مثل عشق که وقت هایی فکر می کنیم تمام شده و دیگر نیست و از رفتنش تاسف می خوریم. اما هست و مثل همین آتش که وقت هایی که به صورت زغال ساکن است و زیر خاکستر پنهان است درون دلمان ساکن نشسته. انگار بخواهد ما را امتحان کند تا به یک باره مثل آتشفشان از درون مان سربرآورد و خجلت زده مان کند…( متن کتاب)

زن هم به آب و آتش می ماند. هم آتش آدم را خاموش می کند،هم آدم را آتش می زند. زمانی که عاشق است می رقصد. زمانی که نمی رقصد قلبش خالی است. عشق چون ذاتش زنانه است، طبعش به آب و آتش می ماند. وقتی می رقصد هست. وقتی می آید می رقصد. وقتی نیست نمی رقصد. مثل رکسانا که دیگر نمی رقصد.” (متن کتاب)

رمان ” این سگ می خواهد رکسانا را بخورد” از قاسم کشکولی به تازگی از نشر بوتیمار منتشر شده است. قاسم کشکولی یکی از داستان نویسان پیشروی معاصر ایران است که  داستان نویسی را به شکل حرفه‌ای از زمستان ۱۳۶۹ آغاز کرد. نخستین داستان او با عنوان  «پنجره» در هفته نامه نقش قلم به چاپ رسید و پس از آن تاکنون از وی آثاری چون  «زن در پیاده رو راه می‌رود»  نشر قصیده سرا، «ناهید» نشر قصیده سرا، «بازی، مهندسی یک رمان» نشر ثالث و روایتی از سوانح احمد غزالی توسط نشر ثالث منتشر شده است.

پیش تر ” زن در پیاده رو” و ” بازی مهندسی یک رمان” را از این داستان نویس صاحب سبک خوانده بودم. رمان را که شروع کردم از همان سطرهای اول مجذوب شدم. رمان شروعی لیز و تکان دهنده دارد پرتابت می کند به دنیایی سرد و وهم آلود. نثری آهنگین با جمله هایی کوتاه و گاه شاعرانه با ضربآهنگی خاص که دلت می خواهد بلند بخوانی شان و هی لذت ببری. و فکر کنی آیا حقیقت همین وهم است یا زندگی سراسر وهم است و سایه و خیال.

جمله ای در آغاز رمان حکایت از سقوط می کند. سقوط رکسانا. شاید سقوط راوی. یا شاید سقوط انسان. نمی دانیم.
” رکسانا که سقوط کرد، معطل نکردم. دیوانه وار از آپارتمانم زدم بیرون.”

رمان روایتی سیال از ذهن پریشان راوی است. در تمام طول روایت، ساعت در دوازده و چهل و هشت دقیقه ی شب ثابت می ماند. رمان در هشت فصل روایت شده است. راوی رمان، کاوه، راوی نامطمئنی است که نمی داند. کاوه زمان و مکان و زن  و فصل و زندگی را گم کرده است.  شاید از دیدگاه روانشناختی بتوان نگاه کرد، راوی که در کودکی مادر چریکش اعدام شده و جنازه ی مادر را دیده و با  این ترس ناخودآگاه زن ها را جایگزین مادر می کند.  ” گفتم مادرم مقصر است. گفتم مادرم از سرخودخواهی ابدا به من فکر نکرد و به رویاهاش فکر کرد. گفتم به خاطر همین من از رویاهای مادرم متنفرم. از هر رویایی که ادعای نجات آدم ها را دارد، از هم شکل سازی آدم ها…آیا رکسانای مرا مادرم نکشت. نمی دانم. ”
” نمی دانم.  نمی دانم و این دقیق ترین حرف و یگانه ترین حقیقتی است که می دانم .”

کاوه در وضعیت وهم و خیال رمان را روایت می کند: ” آیا من سقوط نکرده ام؟ ” ص ۱۱

” احتمالا سقوط بهترین کاری بود که می توانستم بکنم و نکردم. با این حال نمی دانم چرا تصور می کنم من نیز به همراه او سقوط کردم.”
” آیا من توی خانه نیستم؟”  ص ۲۱

” می بینم که مهران بنگی تلفن را برمی دارد. آیا راحله با مهران بنگی رفت؟  آیا رکسانا با مهران بنگی آمد؟ نمی دانم.” ص رمان را می خوانی و با خود فکر می کنی آیا راوی همان مهران بنگی است؟ آیا مهران بنگی روی دیگر سکه ی راوی است که در ناخودآگاهش جریان دارد؟ ص ۲۲

” خدای من! این باد از کجا می آید؟ من که پنجره را بسته بودم. نبسته بودم؟ می خواستم ببندم اما نبسته بودم.” آیا نبستن در از سراتفاق است؟ آیا راوی یادش می رود؟ یا از سر نومیدی است؟ وقتی نومیدی آدم را در چنبره ی خودش می گیرد آیا هیچ چیز با هیچ چیز فرق می کند؟

رمان با کلمه ی سقوط شروع شده است و از طرفی نام شعری از پدر راوی در رمان که جای جای آن تکرار شده سقوط است. رفته رفته تنها می شوی… انگار سقوط در خانواده ارثی باشد مثل همان مبل آبنوس، شیئی که در سراسر کتاب با بزرگنمایی نشان داده می شود.

در نیمه ی رمان به فصل هفت می رسی، راوی خسته است و خواب می بیند. زن هایی از بدره های سیاه بیرون می آیند. می آیند به طرف راوی. فکر می کنند او مُرده و در تدارک تشییع جنازه اش هستند. می آیند و ناپدید می شوند. راوی تک تک زن ها را با جزئیات می شناسد. نوبت به نوبت بدره ای می آورند و محتویات سطل را خالی می کنند…سراسر این فصل در خواب می گذرد و تداعی گر فیلم “هشت و نیم” فلینی است. صحنه ای که در خواب کارگردان می گذرد. آشپزخانه ای سیاه و نمور که زن ها یک یک سایه وار می آیند و می گذرند. دور دیگ هستند، یکی آش تعارف می کند، یکی لبخند می زند و معشوقه های قدیمی به طبقه ی بالا فرستاده می شوند…

و در پایان فصل هشت که حدود صد صفحه از کتاب است. آوازی جنون آمیز است. آوازی در تنهایی. که وهم و جنون آن پررنگ می شود. بستر رودخانه خروشان می شود. حکایتی وهم آلود از تنهایی و نومیدی انسان است. در سراسر رمان و به ویژه این فصل فضاسازی وهم آلودی داریم کلمات و تصویرهایی چون آسانسور/ پنجره/ شب/ دفن کردن/ سگ / برف/ مبل لکنته ی عهد نیکلای/ تاپ قرمزعنابی/ ماه شکسته و ستاره ی سمج چشمک زن تکرار می شوند . آسانسور در سراسر رمان بالا و پایین می رود. پنجره قرار است بسته شود. زباله ها توی خانه خالی می شوند در خواب هم حتا سر راوی می ریزند. بوی تعفن زندگی می آید. آسانسور، تاپ قرمز و مبل لکنته در بستر این رودخانه ی خروشان بالا می روند و پایین می آیند.

ضرباهنگ روایت در پایان تند می شود و خواننده غوطه ور می شود در جنون و نادانستگی.  خواننده ناباورانه با راوی در غافلگیری و بیرحمی مرگ همراه می شود و سقوط می کند انگار.
سر آخر راوی و خواننده در این آواز سراسر جنون مرگ  و زندگی هم آوا می شوند.

مریم اسحاقی

۲۹ اردیبهشت ۹۴
این لینک را هم بخوانید : خبرگزاری مهر

Be Sociable, Share!

پاسخی بنویسید

*