فریدون پسر فرانک

فریدون پسر فرانکdownload
علیرضا محمودی ایرانمهر
نشر گمان

“شادمانی من نه از سر داشتن تو که برای بودن توست. گویی تن تو، تن من است و از سرخوشی آن، تن من سرشار از خوشی می شود. تو به من گفتی که تو را آموخته ام خود را باجهان یگانه بیابی و از شادی مردمان شاد شوی. ولی خود نمی دانی که تو پیش تر این را به من آموخته بودیف به من آموخته ای که از خود تهی شوم تا جانم آکنده از همه ی شادمانی های جهان شود. من بر دل خویش زخم نمی زنم، دروازه های آن را می گشایم تا هر آن چه زیبایی ست  به آن راه یابد. من بر فراز بام این کوشک کهن که شب میان خشت های فرسوده اش جهان را کشف کردیم، چشم به راه تو هستم با دلی آکنده از درد و شادمانی، دلی که هر دم می میرد تا با شادمانی تازه ای زنده شود”

“از این همه رنگ بی زارم. یک درخت فقط یک درخت است. یک پرنده فقط یک پرنده است و یک کوه فقط یک کوه است. اما یک زن فقط یک زن نیست. یک زن گاه دختر جمشید شاه و بانوی کشور و ناموس یک سرزمین است، آن گاه اگر پدرت از تخت فرمانروایی فروکشیده شود و به چنگ ضحاک بیفتد و او را با اره به دو نیم کنند، تو باز هم فقط یک زن نیستی، نماد و بتی هستی که به چنگ آوردنت نشانه ی به چنگ آوردن و رام کردن یک سرزمین است.”

سطرهایی از کتاب.

Be Sociable, Share!

پاسخی بنویسید

*