رد نگاه
- ۱۱٫۱۱٫۸۷
- داستانک و داستان از خودم
- ۵۰ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
به شعله ی کبریت که چوب نحیفش را در آغوش کشیده بود، نگاهی کرد. سیگارش را گیراند.
بعد ازظهر با همسرش به مجلس ترحیم عزیزی رفته بود، غمگین بود. به مسجد که رسیدند نگاهش به روی کسی ایستاد که سالیانی عاشقش بود. ایستاد، یخ کرده بود. سلامی کردند. همسرش رد نگاهش را گرفت.
شب که به [...]