داستانِ «تنها با تو »
- ۱۰٫۱۸٫۸۸
- داستان از دیگران
- ۶ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
تنها با تو- کتاب « ماه و قوطی های بلند- ابوالقاسم مبرهن »
تا صبح فقط دو ساعت چشم برهم گذاشتم. جیک جیک گنجشک ها را که شنیدم چشم باز کردم. با این همه همسایه بغل گوشم باز هم خوف برم می دارد؛ هر شب زیر بالش قیچی می گذارم. روپوش می پوشم، روسری می [...]