یادداشت

این روزها فکر می کنم، فکر می کنم… نویسنده نباید عاشق باشد، یعنی نمی توانی که عاشق باشی. تو فقط در برابر کلماتت مسئول هستی. وقتی می نویسی باید خودخواه باشی و همه ی آدم ها مدادرنگی. مداد رنگی هایی که هر کدام صفحه ای از کارت را رنگ می زنند، تراشیده می شوند

شب های روشن رشت را دوست می دارم

شب های روشن رشت را دوست می دارم. کافه نشینی های شبانه اش را. این که پیر و جوان نمی شناسد. موی سفید و سیاه نمی شناسد. شب های تنبلانه و شاد رشت را دوست می دارم. این که روی یک صندلی لهستانی در کافه، در پیاده رو بنشینی، لم بدهی و چای را مزه […]

سلطان قلبم

سلطان قلبم… رسیده بودیم به میدان صابرین. پُل روگذری که از میدان صابرین به قلی پور می رسد، ریخته است. آخرین بخش بتن ریزی، نشست کرده و خرپاها و تیرهای حامل تحتانی پُل کاملا خمیده شده اند، ترافیک سنگینی است. مردم همه سردرگُم شده اند. چراغ راهنما هم گیج و گم شده. آراد با جوجه […]

برای آن که همیشه هست…

باز راه را اشتباه آمده ام. باید حدس می زدم. از این همه گل ارغوان که ریخته زیر درخت و از این باران بی تاب باید حدس می زدم زیر سنگ بند نمی شوی و باید لابه لای درخت ها دنبالت بگردم. لابد باز می خندی و صورتت را زیر باران خیس می کنی. باید […]

خالق آئورا رفت. کارلوس فوئنتس رفت

فکر می کردیم نوبل دیگر نوبت فوئنتس است، اما… منتظر بودیم کتابی جدید از فوئنتس با ترجمه ی خوب و شیرین عبداله کوثری بخوانیم، اما… خالق آئورا رفت. کارلوس فوئنتس نویسنده ی ” کنستانسیا” رفت. در جایی از کنستانسیا می گوید: “یک مدتی که می گذرد و آدم زندگی خودش ته می کشد، فقط به […]

دود همه کلمات توی چشم خودم برود

… هی از درزهای شعر می زنم بیرون. اصلا چه فرقی می کند دلم را موزیک کانتری بنویسم یا بندری گریه کنم…حالا که دانه هایم پوست اناری ام را می شکافد و دلم هی از خودم می زند بیرون. اصلا بگذار ابرها همین طور نیمکت نشین آسمان باشند و باریدنم را تماشا کنند و من […]

عبث

ساموئل بکت می گوید: ” آنگاه که خسته شدی، آنگاه که از پای در آمدی، مهم نیست. بازمقاومت کن، بازبجنگ و شکست بخور. این بار، شکست بهتری خواهی خورد.”

جوجه کباب

هوا گرم و شرجی بود.نگاهم به پوستر هِرم غذایی کودکان رو دیوار بود. در که باز شد نور ضعیفی از بیرون به اتاق معاینه تابید. دخترک با مادرش وارد اتاق شد، دفترچه بیمه دست مادرش و یک فیش سبز رنگ ویزیت از لای دفترچه پیدا بود. نگاه به دخترک انداختم، با چشم های گود افتاده […]

سطرهایی از خشم و هیاهو

سطرهایی از خشم و هیاهوی فاکنر که دوست دارم، نگاه فاکنر به زمان و ساعت: «… و آن وقت دوباره من در زمان بودم و صدای ساعت را می شنیدم. ساعت پدر بزرگ بود و روزی که پدرمان آن را به من می داد، گفت: گور امید و آرزوها را به تو می دهم؛ آنچه […]

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

این دل نوشته را برای دل خودم می نویسم و تقدیم می کنم به دکتر فرخ سعیدی . استاد جراحی به میدان کاج رسیده بودم. راننده تاکسی پول را داده بود و گفته بود:« بالاتر نمی رم. ماشین نمی کشه.» پیاده شدم برف می بارید. هنوز گرگ و میش بود، صبحی زمستانی. به گمانم سال […]