کاملیای قرمز

– باید باهات حرف بزنم. – … – باز نمی خوای حرف بزنی باهام؟  بخوای نخوای باید اینا رو بگم، دلم برات تنگ شده لعنتی! می دونم داری گوش می کنی. قهر نکن. فقط سرت رو بلند کن. یه کلمه بگو! اصلن مثه اون وقتا که عصبانی می شدی بگو: «…»، عیب نداره، ناراحت نمی […]

شکر گزاری

دکمه هایش را یک در میان بسته بود و در حالی که روسری کج وکوله اش را محکم تر گره می زد و نگاهش به این سو و آن سو می چرخید، سعی کرد نوزاد را روی تخت بگذارد. زنی که پالتوی یقه خزی به رنگ بژ پوشیده بود، کمکش کرد. از سبد آبی رنگ […]

رد نگاه

به شعله ی کبریت که چوب نحیفش را در آغوش کشیده بود، نگاهی کرد. سیگارش را گیراند. بعد ازظهر با همسرش به مجلس ترحیم عزیزی رفته بود، غمگین بود. به مسجد که رسیدند نگاهش به روی کسی ایستاد  که سالیانی عاشقش بود. ایستاد، یخ کرده بود. سلامی کردند. همسرش رد نگاهش را گرفت. شب که […]

کلاس سوم!

دختر: مادر! من شنبه مدرسه نمی رم. مادر: چرا؟ دختر: چون بخوانیم، داریم. مادر: تو که بخوانیم رو دوست داشتی، نه؟ دختر: آخه یه روان خونی داریم تو کتاب، در مورد اسرائیلی هاست که یه بچه رو تو بغل داداشش کشتن…اونوقت ما 23 نفر تو کلاس باید یکی یکی این درس رو، واسه خانم معلم […]

داستان زنی که کاغذی می شود/ خودسوزی در میدان

داستان زنی که کاغذی می شود مریم اسحاقی   می خواستم ببوسمش که به خودش پیچید، انگار مثل خمیر شده بود توی دست هام؛ وا می رفت. انگار نیرویی در او پیچیده بود و آبش میکرد. جمع و جمع تر می شد. نگاه انداختم به شکمش، بعد پاهاش. ورق ورق شده بود. دستش در دستم، […]