داستان « دلم می خواست بمیرم »

لینک داستان در  سایت ادبی ماه مگ و در روایت پارسی( سروش علیزاده ).
«خانه دود گرفته است و من آن را ترک می کنم»
مارکوس آئورلیوس
«  دلم می خواست بمیرم »
لباس­های سیاه هروله می­کنند. در باز و بسته می­شود. باد سردی می­آید. دیشب در خواب چه می­دیدم؟ ایستاده بودم جمجمه­ام در دستم بود و حرف [...]

داستان « شاطری برقصم؟ »

داستان « شاطری برقصم؟ » از من را در سایت ادبی والس بخوانید.
داستان « شاطری برقصم؟»
شاطری برقصم؟ دیگر سنم از این حرف ها گذشته. نه! نه! اصلن اون جوری نیست. دست­هایت را طوری تکان بده که انگار می­زنی توی آرد  تا خمیر نچسبد. حالا خمیر را ورز بده. آها! همین طور. بتابانش. نه! [...]

گورکن، گونی داشت

مداد رنگی دوازده رنگ را باز می کنم، هاج و واج نگاه می کنم. همه ی رنگ ها سیاهند. باید پسش بدهم. بدو برمی گردم. گورکنی در مغازه نشسته، با دندان های زردش می خندد. عقب می روم. مدادرنگی از دستم می افتد. گورکن قهقهه می زند و دندان هایش یکی یکی می افتد. وارد [...]

کاملیای قرمز

- باید باهات حرف بزنم.
- …
- باز نمی خوای حرف بزنی باهام؟  بخوای نخوای باید اینا رو بگم، دلم برات تنگ شده لعنتی! می دونم داری گوش می کنی. قهر نکن. فقط سرت رو بلند کن. یه کلمه بگو! اصلن مثه اون وقتا که عصبانی می شدی بگو: «…»، عیب نداره، ناراحت نمی شم.
- …
-  روز فرده ها مثلن! نوبت [...]

شکر گزاری

دکمه هایش را یک در میان بسته بود و در حالی که روسری کج وکوله اش را محکم تر گره می زد و نگاهش به این سو و آن سو می چرخید، سعی کرد نوزاد را روی تخت بگذارد. زنی که پالتوی یقه خزی به رنگ بژ پوشیده بود، کمکش کرد. از سبد آبی رنگ [...]

رد نگاه

به شعله ی کبریت که چوب نحیفش را در آغوش کشیده بود، نگاهی کرد. سیگارش را گیراند.

بعد ازظهر با همسرش به مجلس ترحیم عزیزی رفته بود، غمگین بود. به مسجد که رسیدند نگاهش به روی کسی ایستاد  که سالیانی عاشقش بود. ایستاد، یخ کرده بود. سلامی کردند. همسرش رد نگاهش را گرفت.
شب که به [...]

کلاس سوم!

دختر: مادر! من شنبه مدرسه نمی رم.
مادر: چرا؟
دختر: چون بخوانیم، داریم.
مادر: تو که بخوانیم رو دوست داشتی، نه؟
دختر: آخه یه روان خونی داریم تو کتاب، در مورد اسرائیلی هاست که یه بچه رو تو بغل داداشش کشتن…اونوقت ما ۲۳ نفر تو کلاس باید یکی یکی این درس رو، واسه خانم معلم بلند بخونیم و من [...]