من فکر می کنم گنجشک ها
- ۰۵٫۱۷٫۸۹
- شعر از خودم
- ۲۲ پاسخ
- Digg
- Del.icio.us
شعری در هشتاد
من فکر می کنم گنجشک ها روزی خوابی پریشان دیده اند…
شعری در هشتاد
من فکر می کنم گنجشک ها روزی خوابی پریشان دیده اند…
شعری در سایت ادبی رندان
شعری شکستهام
لحظهای پیش از دست شاعر افتادم
هزار پاره شدم.
در سرانگشتانت بگیرم
ببین چگونه سفالم
بی شکیب
و زندگانیام خوابیست ترک ترک در مرگ
ایوبانه سمبادهام بزن
سوهان بزن
بوَز درونم و غبارم بنشان
مرا به من نشان بده
می دانم
در پارههای من تو پیدا میشوی.
در سایت ادبی رندان بخوانید
« کاش بسیار کاج می بودم »
هم دستهای ساکت
هم لبهای عقیم که منم
هم صدای چرخاندن کلید
هم صدای ورق خوردن روزنامه که تویی
هم چشمانِ تو که پیدایم نکرد
هم پایی که زندگیم را [...]
دو شعر در سایت ادبی پیاده رو.
شعر « آیه های کوچه» از من را در سایت ادبی رندان بخوانید.
« آیههای کوچه »
در هزار سالگی هم که به دنیا بیایم
مختصری حرفهای ناگفته دارم
صبر کن!
پوست انداختهام
در کلمهام صدای باروت میآید
و استخوانهایم
تلخ تلخ / الرحمان می خوانند
مُشتم باز نمیشود
کلمه زنجیر است
خورشید فرسوده است وُ
خدا
های های
میگرید
و پیامبری فروتنانه
بر آیههای کوچه فال [...]
به سطر سوم لگدی زدم
بیدار شو!
سهراب کشان است.
قلمه اش را در همین شعر کاشته ام
می گیرد.
سطر اول کبود / در بند
سطر دوم ترسیده / خط خورده
و ما سطرهایی را در خاموشی به خاک سپردیم.
بیا تصنیفی شویم خیابانی
تا خوابگاه های بی خواب
شاید پلنگ/ چال کنیم
معده بابی سندز هم که از سنگ نیست
می گویم مدادت را [...]
قُمری !
ماسک کوچکی بزن
در این برف سیاه
چشم پنجره می سوزد
خیابان ویولون شده
می گرید
شعرهایم را به ییلاق می فرستم
کمی هوای تازه بچینند
و
به کبک هایم می گویم
سرتان را زیر برف کنید
این جا خبری نیست!
پنجره برای ندیدن است وُ
باغچه طعم خاکستر می دهد
تعجب [...]
شب از نیمه گذشته بود
در زدند
شعری آتش گرفته بود
و
شاعری
فریادش را به میخی بر دیوار می آویخت
کاغذی
بر سردرِ خانه ام
می لرزید:
این جا پارک پرندگان است
سقفی بر آسمانم بافته اند.
خیال می کردم
آمده ای
از پیِ پرِ همین سینه سرخ
از کنار دانه های باران
خیال می کردم
کنار صدایت نشسته ام
لا به لای فرصت همین سبزه ها
نشانی ام باز در دست هایت گم شد؟
می توانی نیایی!
نه من
از خنکای عرق بیدمشک خاطره ای دارم!
نه تو
از راز نسیم
تنها
نسترن ها روی دیوار جا مانده اند
و
کودکانی که برای قطار [...]
مردان اسکله
ردیف به ردیف نشسته اند
در خیال تور تو گم می شوم
صدای صید هزار چشم تو
می آید.
دریای نقاشی
کف بالا می آورد
نمایشگاه را آب می برد
چشمانت از لای تور
سر ریز
جانم از هزار چشم تو
لبریز…
کودکی
از صیدی بزرگ
می خندد.
از حادثه ی گرم آواها
از غارت غریب دل
در تنگنای یک دیوار
سهم دهان من از این همه ستاره که نوشیدم
گدازه ی شوری است
از هجوم عشق
که میهمان گونه ام بود.
و
سهم پرنده ای که پر باز کردن از یادش رفته بود
سری است
که به ستاره ها کوبیده می شود.
تا کجا
مه
پا
به
پای من
راه می آید؟
که
خورشید را دزدیده اند.