203 views

از جان گذشته به مقصود می‌رسد – محمد شمس‌ لنگرودی

نگاهی به زندگی نیما یوشیج- روزنامه شرق

از جان گذشته به مقصود می‌رسد
محمد شمس‌ لنگرودی

امروز روزی است که نیما یوشیج جهان را بدرود گفت. نکته قابل یا‌دآوری در این روز آن است که پس از این همه سال گمان بر این است هنوز کتاب جامعی درباره زندگی او نوشته نشده است، در حالی‌که من سال‌ها قبل زندگینامه‌ای رمان‌گونه از او نوشتم به نام «نیما یوشیج» که دو بار توسط نشر قصه منتشر شد، اما به دلیل توزیع نامناسبش در آن زمان چندان دیده نشد. در این روز خاص می‌خواهم نوید دهم که بار دیگر این کتاب با عنوان «از جان گذشته به مقصود می‌رسد» توسط انتشارات ایلیا در رشت منتشر شده و هفته آینده توزیع می‌شود. درباره این کتاب باید بگویم تا به امروز هر چه کتاب درباره نیما نوشته شده از نوشته خود نیما که زندگی‌اش را به صورت جسته و گریخته تا سال ۱۳۲۳ روایت کرده بود، بهره برده! در حالی‌که اثر من، اثری درباره تمام زندگی اوست که با استفاده از یادداشت‌های روزانه، نامه‌ها، مقالات و آثار تئوریک نیما جمع‌آوری شده و تا آخر زندگی او را در بر می‌گیرد.

گمان من بر این است که خواننده این کتاب، پس از به پایان رساندن آن کاملا درک می‌کند که نیما در چه تاریکخانه غمناک و چندش‌آوری با پشتکار و صبر و امیدِ قطعی به پیروزی‌اش زندگی کرده، کار کرده و نوشته است. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

64 views

داستان سراسر حادثه- بهرام صادقی

داستان سراسر حادثه- بهرام صادقی
از کتاب «سنگر و قمقمه های خالی»

منتشر شده در سایت مد و مه.

« سراسر حادثه» از معروف‎ترین و بهترین داستانهای کوتاه بهرام صادقی‎ست که در سال ۱۳۳۸ نوشته‎شده و مجله‎ی معتبر «سخن» در همین سال آن را منتشر کرده است. :

برادر بزرگتر صبح وقتی می‌خواست سر کارش برود گفت که باید امشب مستأجران را دعوت بکنیم و به رسم قدیم و همیشگی به آنها شام بدهیم، چون علاوه بر اینکه شب یلدا شبی تاریخی است، این خود بهانه‌ای است برای اینکه باز هم دور هم جمع بشویم. برادر وسطی نه موافقت کرد و نه مخالفت و این عمل که دلیل موافقت ضمنی بود برادر کوچکتر را برآشفت: عینک ذره بینی‌اش را با دست نگاه داشت که نیفتد و پرخاش‌کنان گفت:

- پس تکلیف درس های من چه می شود؟ هرشب که همین بساط است! فقط دنبال بهانه‌ای می‌گردید که این وضع را جور کنید. اول شب بحث سیاسی می فرمائید، به جهنم، می گوییم بگذار هر چه می‌خواهند فریاد بکشند و به سر و مغز هم بکوبند؛ بعد کارتان به دعوا می کشد، باز هم می گویم به جهنم؛ آن وقت آقای مهاجر که دلشان از خدا می‌خواهد پایین می‎آیند و صلحتان می‎دهند. خیلی خوب! تازه اول معرکه است: آقای بهروز خان با آن صدای نکره‌شان مثنوی می‎خوانند و جناب عالی هم… با دهانتان تار می‌زنید؛ مادر بیچاره‌مان خوابش می‌برد و بنده… بنده هم سر یک مسأله، یک مسأله‌ی دو مجهولی ساده، سر یک موضوع جزئی مثل خر در گل می‌مانم.
آقای بهروز خان که در حقیقت همان برادر وسطی بود و صورت باریک و اندام لاغر و سبیل‌های سیاه صوفی واری داشت و به نظر مظهر خونسردی و سکوت می آمد، در جواب این همه فقط لبخند معنی‌دار و پدرانه ای زد، و «جنابعالی» که با توجه به قیافه‌ی عبوس و وقار و هیبت ظاهریش، بعید به نظر می رسید به کار بچه‌گانه ای نظیر تار زدن با دهان مبادرت کند، برادر بزرگتر بود. برادر بزرگتر بسیار عصبانی بود، اما عصبانیتش مشخصاتی داشت: آرام آرام شروع می شد، خیلی زود اوج می‌گرفت و ناگهان به طور غیرمنتظره‌ای فروکش می‌کرد و جایش را به آرامشی معصومانه و حتا… ابلهانه می‌داد. اکنون هم مقدمات این طوفان رعب‌انگیز به تدریج فراهم می شد.
ـ هوم! این را باش! «پس تکلیف درس‌های من چه می‎شود؟» درس‎های من! ای کاش درس می‌خواندی. وقتی سوادت می‌لنگد و نمی‌توانی مسأله حل کنی تقصیر ما چیست؟ صد بار نگفتم می‌توانی انبار را برای خودت درست کنی؟
مادر بیچاره که مخصوصاً پس از مرگ شوهرش، چون ناخدایی آگاه، جزر و مد حوادث را می‌شناخت، نسیم ناملایمات را بر پیشانی خود حس کرد و کوشید که از ادامه‌ی جدل جلوگیری کند و طبیعتاً تخته پاره ای بی‌دردسرتر از فرزند کوچکش نیافت:
ـ مسعود … مسعود … آه از دست تو، آه از دست تو لجباز! چرا باید همیشه صبح و ظهر و شب سر یک چیز جزئی دعوا باشد، ها؟ پررو! از خودراضی! کسی با برادر بزرگترش که برایش مثل پدر است اینطور یک به دو می کند؟
البته مسعود که پیشانی تنگ و موهای مجعد و بینی بزرگی داشت خاصیتش این بود که نمی‌توانست مقصودش را، ولو خیلی بی اهمیت و جزئی، در یکی دو کلمه بیان کند. زیاد حرف می زد و چون فکر می‌کرد که باز هم کسی منظورش را درنیافته است دست‌هایش را با شدت و به نحوی عجیب در هوا تکان می‌داد و همچنین به علت اینکه تاکنون قریب هشت بار عینکش را یا گم کرده بود یا خود عینک به واسطه‌ی هیجانات صاحبش افتاده و شکسته بود ناچار آن را مثل کودکی در هوا مواظبت می کرد و در این میان سرش را هم به علامت اینکه از این اوضاع سر در نمی‌آورد و نمی داند چرا با وجود بزرگی بینی، عینک میل به افتادن دارد، به چپ و راست می گرداند. در این حال که سیل عبارات را به طرف خود متوجه می‌دید کوشید که منطقی باشد و با لحنی آرام، مثل اینکه می‌خواهد برای ناظری بی‎طرف که مأمور حل اختلاف آنها شده است درد دل کند، خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

86 views

مهمان ناخوانده- اریک امانوئل اشمیت

مهمان ناخوانده
اریک امانوئل اشمیت
ترجمه تینوش نظم جو- نشر نی

نمایشنامه ی مهمان ناخوانده اثری ماندگار از امانوئل اشمیت، نمایشنامه نویس فرانسوی است. در این نمایشنامه که مضمونی فلسفی دارد، انسان عصر جدید با تمامی ضعف هایش در یک شخصیت واقعی( زیگموند فروید) مجسم می شود.  ماجرای نمایشنامه در یک شب در سال  ۱۹۳۸ ،پس از هجوم ارتش هیتلر اتریش و قبل از عزیمت فروید به پاریس می‌گذرد.در این نمایشنامه با دیالوگ هایی ژرف، ناتوانی انسان مدرن به نمایش گذاشته می شود. فردی ناشناس که ادعای خدایی دارد به دیدار فروید می آید و گفتمانی فلسفی بین فروید و ناشناس در می گیرد که بسیار پرکشش می باشد.

آن جا که می گوید: “انسان چیه: دیوانه ‏ای در زندانش که بین خودآگاه و ناخودآگاهش شطرنج بازی می کنه!”

در بخشی از این نمایشنامه ناشناس با ادعای خدایی با فروید به گفتگو و درد دل می نشیند:

(به فروید که نشسته است نزدیک می شود و در برابر او زانو می زند) :

ناشناس: اگر از روی عشق نبود پس چرا شما رو آفریدم؟.. تو خدایی رو می خوای که در برابرش سجده کنی نه خدایی که در برابر تو زانو می زنه…

یک بار غافلگیر شدم… یک بار. من زمزمه ی ابرها رو می شناسم، من نغمه ی مرغ های وحشی رو وقتی که در دسته ای مثلث شکل به سوی افریقا کوچ می کنن می شناسم، من رویای موش کورها رو می شناسم، فریاد عاشقانه کرم های خاکی و ستاره های دنباله دار که آسمان رو یه دفعه از هم می درن می شناسم… ولی این یکی رو…
( صدای موسیقی بهتر به گوش می رسد)
این یکی رو نمی شناختم. اولش تصور می کردم یکی از بادهای زمین مسیر خودش رو توی کهکشان راه شیری گم کرده. مثل این بود که… مادری داشتم که آغوشش رو از انتهای فضای بیکران برای من باز می کرد… مثل این بود که…

فروید: اون چی بود؟
ناشناس: موتسارت. کاری کرد که به انسان ایمان آوردم. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

288 views

نگاهی به گریز دلپذیر- آناگاوالدا

گریز دلپذیر

آناگاوالدا
ترجمه: الهام دارچینیان
نشر قطره

کتاب گریز دلپذیر آناگاوالدا با برگردان الهام دارچینیان را به تازگی خوانده ام. پیشتر یادداشتی بر کتاب های “ دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد” و “من او را دوست داشتم” را از این نویسنده نوشته بودم.

گریز دلپذیر، رمانی است گیرا که زندگی در آن جریان دارد.کتاب را در عرض دو ساعتی می خوانی و می بندی و فکر می کنی سوژه در داستان چیزی دست نایافتنی و متفاوت نیست. درونمایه ای ژرف ندارد ولی مگر ما ساعاتی رنج های خود را فراموش نمی کنیم؟ پس بگذار شخصیت هامان هم چند ساعتی گریزی دلپذیر از زندگی واقعی بزنند و رنج ها و روزمرگی هاشان را فراموش کنند و پا به پای کودکی شان بروند تا ناکجا آباد… آناگاوالدا با نثری ساده و بی تکلف داستان می نویسد. نثری که به گفتار بسیار نزدیک است و با طنزی شیرین، منولوگ های درونی شخصیتی زنانه را با زبان و دغدغه های زنانه بیان می کند.

عنوان کتاب برخلاف کتاب های پیشین آناگاوالدا که پیشتر با ترجمه ی خوب الهام دارچینیان خوانده ایم، جمله ای جادویی نیست. گریزی دلپذیر است. گریزی از زندگی روزمره با سختی هایش ونقبی به گذشته زدن است و به کودکی. البته اگر این اثر را بتوان رمان نامید، (شاید عنوان داستان بلند برایش مناسب تر باشد، چرا که روایتی از هستن است، شدنی در آن رخ نداده است.) می توان گفت رمانی حد واسط رمان های عامه پسند و ادبیات فرهیخته است.

کتاب بسیار به سادگی آغاز می شود، شروعی لیز که خواننده را می سُراند به فضای داستان و شخصیت هایش. تصور کنید جمله ی آغازین کتاب این است: خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

282 views

حالم را بپرس

حالم را بپرس!
با تو سپید می شوم
و سراسر روز را
آفتاب پس می دهم.

کلاغ ها خبر ندارند
شب را قال گذاشتم
و چه قدر خوشبختی از گل های بالشت چیدم

 

حالا تا خدا خواب است
بگذار در خواب هایت غلتی بزنم
و موهایت را بنویسم

زندگی در می زند
بیدار شو!
کمی جوشانده از آسمان برایت دم کرده ام
رنگین کمانی در بشقاب

صدایت را در استکان بریز!
صبحانه حاضر است.

مریم اسحاقی.

 

 

326 views

دود همه کلمات توی چشم خودم برود

هی از درزهای شعر می زنم بیرون. اصلا چه فرقی می کند دلم را موزیک کانتری بنویسم یا بندری گریه کنم…حالا که دانه هایم پوست اناری ام را می شکافد و دلم هی از خودم می زند بیرون.

اصلا بگذار ابرها همین طور نیمکت نشین آسمان باشند و باریدنم را تماشا کنند و من بی هدف در زمین بدوم و این شهر هم هی سر روی شانه ی خودش بگذارد و ببارد… خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

235 views

نوستالژی

دل تنگم
مثل بادی در گورستان
مثل سبزه ای بر سنگ
در آخرین پنج شنبه ی سال

تنهایم
مثل سالن تاریک سینما
که صندلی هایش خالی می شوند

صامتم
مثل فیلم “رنگ انار” صامتم

تلخم
آن قدر تلخ
که خنده های مصنوعی ام را عسل های طبیعی قورت نمی دهند

غمگینم
شبیه دختری که به آخرین سانس سینما عصرجدید دیر رسیده و به پرده ی “نوستالژی” نگاه می کند.

آیا دوباره دست بیست سالگی ام راخواهم گرفت
و در صف سینما عصر جدید خواهم ایستاد؟
آیا دوباره بلیط های باطله بوی ” آب، باد، خاک ” خواهند داد؟

دیگر هیچ چیز آرامم نمی کند
نه حق نخست زادگی
نه آن برکت سنگین که پدرم اسحاق بر گُرده ام گذاشت

شاید
شبی در خواب
قویی سپید شکار کرده ام
به تفنگ نخجیر
که چنین سرگردانم

مریم اسحاقی- کتاب نبض کوچه را بگیر

شعری در رندان

282 views

نگاهی به مجموعه داستان کلاغ – فرشته نوبخت

نگاهی به مجموعه داستان کلاغ
فرشته نوبخت
نشر چشمه-۱۳۹۰
مریم اسحاقی- متن نو

بشر به مرحله ای رسیده که زبان برای دروغ گفتن و نفهمیدن یکدیگر است. مینیمالیست ها می گویند: با سکوت و گفت و گوهای بی ربط بیان کنیم.

مجموعه داستان کلاغ،دومین مجموعه داستان فرشته نوبخت است.پیش از این، مجموعه‌داستان مرغ عشق‌های همسایه‌‌ی روبه‌رویی‌،شامل شانزده داستان کوتاه، درسال ۱۳۸۸ توسط نشرافراز از او منتشرشده است. کلاغ، حکایتی از انزوای انسان هاست. کلاغ حکایت آدم هایی است که در کنار هم هستند و با هم نیستند. حکایت دغدغه های درون آدم هاست. حکایت غارغار کردن و صدای هم را نشنیدن است.

عنوان کتاب( کلاغ)، عنوان هیچ یک از داستان ها نیست و شاید به نوعی از روابط سیاه و خاکستری آدم ها در زندگی امروز حکایت دارد. کلاغ، حکایتی از رئالیسم کثیف در زندگی روزمره است که مثل درختِ دو نیمه شده از تنه( در داستان بنویس عشق) نمادی از جدایی آدم هاست و فقط نخ باریک روزمرگی به هم پیوندشان می دهد و نگاهشان که کنی فقط خزه هایی سبز وسیاه بر آن ها نقش بسته است. زن گفت: « ببین این درختا هم مثل آدما هستن. بعضی شون یه راست و محکم تا بالا رفته ن، بعضی هم از نیمه دو تیکه شده ن.» بعد به دو درختی که با تنه هایی نزدیک به هم، شبیه عدد هفت، کم کم از هم دور می شدند، اشاره کرد: « این ها رو ببین، معلومه که از همون ریشه دو تیکه شده ن.» مرد انگار متوجه لرزش خفیفِ صدای زن نشد؛ نگاهی به درخت ها انداخت،سیگاری میان دو لب گذاشت و گفت: « باز خیالاتی شدی؟ این که تو می گی فقط دو تا درخت نزدیک به همه، همین.» صفحه ۷۳- از داستان بنویس عشق.
این مجموعه داستان شامل یازده داستان کوتاه و یک کار نسبتا بلند است. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

125 views

کارنامه ی باران

کسی گریبان باران را نمی گیرد
نه ذهن خیس بلوط های روی میز
نه شیشه ی باران شنیده ی این چای خانه

کارنامه ی باران را نمی دهیم
بگویید اولیایش را بیاورد
آب از سر زمین گذشته
موج شلاق خورده هم دم برنمی آورد

اما
فردا که بیاید
صبح با چای و نی نبات، شیرین می شود
سماور با آتش زیر خاکستر، روشن.
و داستان را
استکان، دهان به دهان می چرخاند.

 

مریم اسحاقی- نبض کوچه را بگیر.

235 views

” شورش علیه بی بی ام بود” علی فتحی مقدم

مجموعه شعر ” شورش علیه بی بی ام بود” از دوست شاعر علی فتحی مقدم، به تازگی از نشر الکترونیک هشتاد منتشر شده است.

فایل  الکترونیک کتاب را از این لینک دریافت کنید.

نقد رجب بذر افشان بر ” شورش علیه بی بی ام بود”

 بگذارید این وطن، وطن شود

                                 ((شاملو))

((شورش علیه بیْ بی ام بود)) سومین مجموعه شعر ((علی فتحی مقدم)) در دو دفتر مجزا اما پیوسته در ۵۲ صفحه شامل ۲۲ قطعه شعر سپید، تابستان ۱۳۹۰توسط نشر الکترونیکی سایت هشتاد (به صورت PDF) منتشر شد. فصل اول که مزین به نام کتاب ((شورش علیه بی بی ام بود)) است در بر گیرنده ی ۱۰ قطعه شعر در ۲۶ صفحه، فصل دوم تحت عنوان ((حروف شکسته باران)) در ۲۶ صفحه حاوی ۱۲ قطعه شعر می باشد. منتها ((فتحی مقدم)) علاوه بر نشر PDF، اقدام به چاپ کاغذی – کتابی به صورت غیر رسمی هم نموده که طبعا بر فونت، سطرها و پیکربندی، نوع ارائه و تنطیم و صفحه آرایی تاثیر گذاشته است. با مطالعه ی دو فصل کتاب یا این میوه ی ممنوعه می بینیم که روش نگارشی، کارکرد و نحوه ی ارائه ی زبان و فرم و روایت در برخی از شعرها متمایز با همیشگی و میثاق های درونی شاعر می باشد. این رهیافت تعمدا و از روی آگاهی صورت پذیرفته و بعضا موجب کشف صورت های تازه و قابل تامل است.

روش نگارشی (شیوه آزمایی)

معمولا هیچ یک از دو متن شاعر شبیه نیست. اگر چنین باشد شباهت رفتاری به مفهوم عدم تحرک ذهنی و روانی مولف نوشته خواهد شد. این تفاوت، زمانی روشن و شفافیت پیدا می کند که میان متن ها (دو متن) وجهی قیاسی – تقابلی بر قرار گردد. شاعر یا نویسنده این تفاوت را در فاصله ی زمانی، ناخودآگاهی و یا در پیش نویس متنی اعمال و وارد جهان متن می کند. تشخیص این متن ها شاید چندان آسان نباشد، اما امکان پذیر است. بدون پیش داوری و قضاوتی اگر بخواهیم تفاوت و فاصله گذاری را در تجربه ی شعری ((علی فتحی مقدم)) لحاظ کنیم، لازم است دو فصل ((شورش علیه بی بی ام بود)) را بطور جداگانه، اما همزمان مورد بررسی و تحلیل قرار داد تا کارکرد گزاره ای، تمایزات شکلی و قابلیت های زبانی – روایی شناسایی و معرفی گردد. البته در هر یک از این دو دفتر، یکسری ویژگی های زبانی و ساختاری مشترک و در عین حال متفاوت وجود دارد. این شباهت و تفاوت در حوزه ی فرم و زبان و همچنین تم و ارتباط مفهومی اجزا با کل نمود یافته تر، و بعضا در رویکرد چالشی – انتقادی، اجرای مدرن و نگاه متفاوت علامت گذاری شده است.

فصل تازه ای باش رو به لب های در آینه کرم خورده / چاقویی باش که غریبه گردانی لهجه اش /

اندام نحیف مرا / در راه راه پیراهن تو به جرم می کشد(ص ۷)

دستیابی به فرم و فضایی که آمیخته و توام با تجربه و خلاقیت های شاعرانه باشد، یکی از آرمان ها و ایده آل های در دسترس (اما دست نایافتنی…) هر شاعری است تا از زمان و اتفاق بریده و در لحظه و اکنونیت متمرکز شود، به نوعی که تفاوت، تازگی و تنوع در شعر استمرار و دوام داشته باشد.

مرا فقط از پشت شیشه نگاه کنید

و کف کنید از اینکه این شعر

بوی مرا به اندام خود گرفته است(ص ۲۶) خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

366 views

کوچ بروسان و الهام اسلامی

تسلیت به کلمه و شعر… کلمه هایم لکنت می کنند. دست و دلشان می لرزد. حرفی نمی توانم گفت…

خبر کوتاه بود و ویرانگر… دو شاعر خوبمان غلامرضا بروسان و الهام اسلامی کوچ کردند.
“چطور می تواند مرگ/ از تو/ تنها گودالی را پر کند.»

بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعمِ فراق می‌دهد
با دردی که فصل را نمی‌شناسد
با خونی که بند نمی‌آید
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیبِ یک دره دنبال می‌کند
دلم شاخه‌ی شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است…

غلامرضا بروسان

“دلم شاخه ی شاتوتی که باد خونش را به در و دیوار پاشیده است.”.

هفت مرثیه برای بروسان و الهام اسلامی از شمس لنگرودی را در شرق  یا وبلاگ شمس لنگرودی یا در سایت چراغ های رابطه بخوانید:

“مرگ، اجاره بها بود
برای خانه ی زندگی
که مدام چکه می کرد.”

ایسنا- شمس لنگرودی: شعر غلامرضا بروسان یکی از پرجلوه ترین شعرهای نسل جدید بود.

a href=”http://shamselangeroodi.blogfa.com/post-423.aspx”

332 views

بازیافت

بازیافت

در کوچه، صدای ماشین بازیافت می آید
کتابخانه ای را که سروگوشش می جنبد
کشان کشان می برند.
آمده ام اعتراف کنم
دور این کلمات هم سیم خاردار بکشید
جزو زباله های فلزی می شود.

پیراهن ها
پیراهن هایی که باید سنگسار شوند
رویاها
رویاهایی که دست از پا خطا کرده اند
و
مردگانی که تنها یک بار پایشان لغزیده است

حالا برویم فاتحه مان را بخوانیم
وخودمان را
در سطل بازیافت بیندازیم.

مریم اسحاقی

نبض کوچه را بگیر

192 views

سرقت بی شرمانه از کبریت خیس در تئاتر شهر


نقل از وبلاگ عباس صفاری

لینک مطلب در رادیو زمانه

در یکی از سالن های تئاتر شهر نمایشی بر صحنه است که بخش عمده ای از متن آنرا نویسنده ی نمایش از کبریت خیس سرقت کرده است . او پس از اعتراض من به خبر نگار ( ایسنا ) گفته است در متن دست نویس اولیه اشعار مرا در پرانتز قرار داده بوده . اما هنگام ساختن پوستر و بروشور یادش رفته از من نام ببرد . مثل این …که من نجار صحنه بوده ام که نامم یادش برود . وقتی هم که برای گرفتن مجوز به ارشاد تحویل داده یادش رفته بگوید نویسنده آن بخش ها کیست . هنگام اجرا های متعدد نیز فرصتی داشته که به صورت شفاهی به تماشاگران بگوید نویسنده کیست که این کار را هم یادش رفته انجام بدهد. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

238 views

خوانشی از داستان «اینجا همه‌ی سایه‌ها اینجوری‌اند») -محمدرضا گودرزی

تمثیلی از بی‌هویتی انسان‌ها (خوانشی از داستان «اینجا همه‌ی سایه‌ها اینجوری‌اند»)
محمدرضا گودرزی

مجموعه داستان من و زنم و سیندرلا نوشته‌ی رها فتاحی (نشر فرهنگ ایلیا / ۱۳۸۸) در جلسه‌ی کانون ادبیات ایران نقد و بررسی شد.

در این جلسه دو داستانِ «اینجا همه‌ی سایه‌ها اینجوری‌اند» و «خانه اینجاست» ابتدا خوانده شد و سپس اعضا به بیان نظرات خود پیرامون داستان پرداختند. نوشته‌ی زیر، نظرات محمدرضا گودرزی (داستان‌نویس، منتقد و مدرس داستان) پیرامون داستان «اینجا همه‌ی سایه‌ها اینجوری‌اند» است که در این جلسه بیان شد:

در ابتدا به چهار نکته‌ی کلی اشاره می‌کنم و سپس به داستان می‌پردازم:

-        کسانی دنبال این هستند که داستان را با واقعیت مصداق بدهند و بگویند: «مگه می‌شه اینجوری؟» آن‌ها یا شناختی از داستان ندارند یا از گونه‌های مختلف آن اطلاع ندارند. چون واقعیت داستانی اصلا ربطی به واقعیت ندارد؛ اگر هم به سراغ گونه‌ها برویم، اگر داستانی واقع‌گرا باشد- البته این داستان واقع‌گرا نیست- خود آن واقع‌گرایی یک‌سری قراردادهای ادبی دارد. پس ما نباید در داستانی که واقع‌گرا نیست، دنبال استدلال‌های واقع‌گرایی برویم. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

334 views

داستانکی از محمد قادرپور

مرد می خواست که همراه زن وارد سالن شود.
دربان با دست جلویش را گرفت و گفت: ورود خانم ها ممنوع است.
زن ناراحت شد و مرد لبخند زد.
نویسنده وارد داستان شد و به زن گفت: نگران نباش.
زن پروانه ای شد و روی دوش مرد نشست و با هم وارد سالن رقص شدند. توی سالن پر بود از پسرهای جوان با پروانه های قشنگ بر دوش!»

پنجاه داستان خیلی خیلی کوتاه
محمد قادرپور- نشر نگیما.