349 views

داستان زنی که کاغذی شد

داستان زنی که کاغذی شد

مریم اسحاقی

می خواستم ببوسمش که به خودش پیچید، انگار مثل خمیر شده بود توی دست هام؛ وا می رفت. انگار
نیرویی در او پیچیده بود و آبش میکرد. جمع و جمع تر می شد. نگاه انداختم به شکمش، بعد پاهاش. ورق ورق شده بود. دستش در دستم، خمیر شد. حلقه اش سُر خورد روی سرامیکِ کف اتاق و چند دور چرخید و ماند. موهای مِش کرده اش آب شدند و مثل موم عسل به هم چسبیدند و طرحِ کاغذ چروکیده شدند. چشم هایش نقش بستند روی جلد کتاب. مات نشسته بودم و کتاب روی پاهام بود. مثل جن زده ها شده بودم. زنم کاغذی شده بود و من مبهوت مانده بودم و توان هیچ کاری نداشتم، شب تا صبح میان راحتی و دیوارِ روبه رو، رفتم و برگشتم، رفتم و برگشتم، رفتم و برگشتم و سیگار کشیدم.»

داستان زنی که کاغذی شد

خودسوزی در میدان

مریم اسحاقی

( این داستان پیش تر در سال ۸۷ درسایت و در کتاب زن های کاغذی در سال ۹۵ منتشر شده است.

http://www.es-haghi.com/?p=10684)

کتابی با جلدی کاهی، در میدان مرکزیِ شهر خودسوزی کرد. کتاب نامی نداشت و آن را از طرح دو چشم
روی جلد شناختند.
این حادثه صبح روز چهارشنبه راس ساعت ۸:۴۵ بامداد، در حوالی میدان کتاب رخ داد. نیروهای پلیس بلافاصله در محل حادثه حضور یافتند و جمعیت را پراکنده کردند. نخستین کسی که کتاب را دید، متصدی پمپ بنزین بود که گفت: «کتاب آهسته به سمتم آمد، زنی سی ساله به نظر می رسید، جلدش خیس بود و چشم های روی جلد پُف کرده و قرمز بودند. کارت سوختش را گرفتم و گالُن بنزین را دادم دستش. باقی پولش را نگرفت و آرام آرام دور شد.»
نویسنده به انتهای پارگراف که رسید،گوشه ی کاغذ نوشت: بیشتر شبیه خبر شاعرانه ی یک روزنامه است تا داستان، عوض شود. خودکار را پرت کرد گوشه ای و بلند شد و رفت طرف آشپزخانه. پاکت قهوه جوش را درآورد و پرتاب کرد توی سینک روی ظرف های تلنبار شده. شیر آب را باز گذاشت و آشفته دنبال پاکتِ قهوه جوش گشت. درِ یخچال را باز کرد. نگاهی به بطری نیمه خالی انداخت. بطری را برداشت. جرعه ای سرکشید و رو ترش کرد. ردیف کابینت های بالا را باز کرد. پاکت قهوه جوش را پیدا کرد. کنارِ تکه نانی خشک، سوسکی تند دوید. دکمه ی قهوه جوش را زد و ایستاد کنارش و با پا ضرب گرفت. نگاهش به صف مورچه هایی که  دانه های شکر را می بردند، ماند. برگشت و نگاهی به کاغذپاره های ولو روی پیشخوان و ته سیگارهای توی پیشدستی انداخت. صدای نگار توی گوشش پیچید:« زیر سیگاری!»
ایستاد و قهوه را تلخ سر کشید و نوشته اش را خواند:
« لم دادم روی راحتی کنار کتابخانه. نور از لای کرکره می تابید و شلوارِ سیاهم را راه راه کرده بود. سرم
را بلند کردم و نگاهی به عکس خودم و نگار انداختم، نگار سرش را به یک طرف خم کرده بود و موهای
خرمایی و لختش روی پیشانی ولو بود و می خندید. ایستاده بودم کنارش و دستم را حلقه کرده بودم دور کمرش. همه اش تقصیر خودم بود، کوتاهی کردم. اگر کمی بهش توجه می کردم، آن طور نمی شد. یعنی می دانست؟ یعنی فهمیده بود؟
در شیشه ی کتابخانه نگاهی به خود انداخت؛ موهای درهم، چشم های چال افتاده، کناره ی شیشه ی عینکش شکسته بود و لرزش اندک دست هایش واضح تر شده بود. نگاهی به لامپ دیوارکوبِ کنار کتابخانه انداخت و نوشتن را از سرگرفت: خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

247 views

داستان انت عمری

انت عمری

نام داستان: انت عمری
نویسنده: مریم اسحاقی

منتشر شده در سایت ادبی عقربه

« عاشق دارم… عاشق دارم…»
زن غلتی توی تخت زد. پلک هایش را بر هم گذاشت و لبخند زد. صدای قلبش را می شنید. دلش می خواست بدود. ساعت سه صبح بود و هنوز خوابش نمی برد. می توانست بلند شود و بدود. می توانست ساعت ها به خودش توی آینه خیره بماند و لبخند بزند. می توانست بدون دلهره و تشویش با صدای بلند بخندد. چه قدر ترک های گوشه ی دیوار زیبا بودند. چه قدر صدای جیغ و گریه ی دختربچه ی همسایه دل انگیز بود. صدای زندگی. چه قدر ترانه توی سرش بود. با پا ملافه را زد کنار و انگشت اشاره ی دستش را آرام بوسید. دوباره ملافه را کشید روی سرش. می توانست خاطره ای را به گوشه ی دنجی از دلش ببرد و مزه مزه اش کند.
«عاشق دارم… عاشق دارم…» اِما همان طور که این جمله را تکرار می کرد و می خندید، رو کرد به نویسنده و گفت: بس است! در اوج همین شادکامی، در همین تب می خواهم از کتاب بزنم بیرون.
نویسنده گفت: نه! کتابم را ترک نکن. تو در این صفحه در اوج هستی. هرگز چشمانت به این بزرگی، به این سیاهی نبوده و این اندازه عمق نداشته است. زندگی بیرون تاریک است. خیلی تاریک تر از کتابِ من. بیرون از شادکامی خبری نیست. تو رنج خواهی برد.
زن نگاهش لغزید روی صفحه ی بنفش موبایل: سلام . کجایی. ناپیدایی.. نگران شدم.
اِما گفت: آقای نویسنده! همین الان که من را می نویسی عاشقم هستی. نگاه کن! پیش از این که من را بنویسی چه مناسکی داری. دست توی موهایت می بری و نگاه به خودت توی آینه می اندازی. یعنی در اوجیم. بعد رفته رفته همه چیز رنگ می بازد. بی تفاوت می شوی. می دانم. اولین بار که بدون نگاه کردن به خودت و موهای چربت بیایی سراغ من، دیگر تمام است.
نویسنده سیگارش را توی زیرسیگاری خاموش کرد و گفت: نه! نه! صبر کن! موهای تابدار خرمایی ات را ببین. روی دستم، روی کتم، روی همین مداد که تو را می نویسد، حتا توی چشمم هست. در همین کتاب بمان. تو رنج خواهی برد.
اِما سرتا پا می لرزید و گفت: شما نویسنده ها دزدید. تو قادر نیستی عاشقم باشی. تو فقط در برابر کلماتت مسئولی. تابی از موی من می دزدی و چشمی از زنی دیگر. می بینی! همه ی عشق ها دنباله ی هم هستند. مثل نقطه های روی یک دایره.
اِما به هق هق افتاد، با ورق پاره ای که دور خودش پیچیده بود، اشک هایش را پاک کرد و گفت: نه نمی توانم. باید در همین نقطه ی اوج، در همین لحظه که شادمانم کتاب را ترک کنم. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

2,440 views

شعرخوانی در موسسه خوانش

جمعه ۵ آبان ۹۶ در موسسه خوانش شعرخوانی خواهم داشت.

از دیدار دوستان عزیز خوش حال خواهم شد.

 

مهمان ویژه برنامه احمد پوری

همراه با شعرخوانی دوستان شاعر عزیز:

مریم اسحاقی
شاهو رستمی
مریم فتحی
آرش نصرت الهی
مازیار نیستانی

خیابان طالقانی_ بهار شمالی_ کوچه بهشت_ پلاک ۱۱

ورود برای عموم آزاد است.

834 views

دو شعر در رسانه همیاری ونکوور- مریم اسحاقی

هر ماه
تو را در خود به قتل می رسانم
ماهی چند روز افسرده می شوم
و هیچ کس دلیل خونریزی ام را نمی فهمد
من
قاتل زنجیری توام
دوست داشتن ات عادت زنانه ی من است.

تبعیدت می کنم
به ناخن انگشت شست پایم
به جزیره ی هنگام
و با لکنت می رقصم
دیگر وقت قایم باشک بازی است
خاطرات رنگارنگ را پنهان کن
از خانه دور بریز انگشتانی که بوسیدی

چمدان را به من
مرا به سال نو تحویل بده!
در دورترین کهکشان
در شهرم
در خانه ام پنهان می شوم
و تو هرگز پیدایم نمی کنی

مریم اسحاقی
دو شعر از من در رسانه ی همیاری ونکوور شماره ۲۹

http://archive.hamyaari.ca/books/mnst/#p=39

815 views

چهل معشوق گیسوبلند

چهل معشوق گیسو بلند

چهل معشوق گیسو بلند در چهل گوشه ی دلم آواز می خوانند و چهل ستون این شعر را می لرزانند.

 

دوستم داشته باش!
شکل پیراهنی گلدار
بر تن معشوقه ی تابستانی ات
منتظرم بمان!
در ساعت مچی غریبه ای
که برای من تیک تاک نمی کند دیگر
دست بر تنم بکش!
به رسم بارانی که دو نفره بر سر ما نمی بارد
شکل کاغذی که شعرهایت را شکار نمی کند.

می خواهم باشم
در تمام ترانه هایی که زمزمه می کنی
آهنگ هایی که سوت می زنی
در بوسه هایت، در شکر، در نمک
در آشپزخانه مرا سوت بزن!
وقتی برای محبوب ات چای می ریزی
سر استکان را گرم کن!
با من به تئاتر برو!
وقتی که نیستم.

در این شب های زمستانی
با من گرم بگیر
مثل شالی که بر گردن معشوقه ی فصلی ات می بندی.

نه!
دیگر به کلمه ها اعتماد نکن
به شعرهایم اعتماد نکن
دست در یقه ی این پیراهن نکن
شاپرکی لای این کلمه ها، لای این دکمه ها
نفس نمی کشد.
خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

577 views

چهل معشوق گیسوبلند منتشر شد

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، سومین مجموعه شعر مریم اسحاقی باعنوان «چهل معشوق گیسوبلند» به تازگی از انتشارات بوتیمار منتشر شده است.

این مجموعه شامل چهل و هفت شعر عاشقانه است. اغلب شعرها بلند و به لحاظ روایی بودن، متفاوت از کارهای پیشین هستند.
از مریم اسحاقی پیش‌تر دو مجموعه شعر «نبض کوچه را بگیر» و «پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی‌کنم» و مجموعه داستان کوتاه « زن‌های کاغذی» منتشر شده است.

964 views

می خواهم افرایی ارغوانی باشم

http://archive.hamyaari.ca/books/houq/#p=30
شعری از من در نشریه ی رسانه ی همیاری ونکوور

این بار اگر به دنیا بیایم
می خواهم افرایی ارغوانی باشم
که یک بار تو را در باغی بهاری دیده بود
پنجره ای باشم
که زندگی از آن به تو نگاه می کند
منظومه ای
که از سرانگشتانت می چکد
می خواهم رازی باشم
رازی در شب
که هر شب زنی تنها به بستر می بُرد.
می خواهم این بار
به شکل آسمان به دنیا بیایم
در روستای گیلده
در فصل گلاب گیران اردیبهشت
می گویند یک بار در اردیبهشت از کنار این روستا گذشته ای.

این بار اگر به دنیا بیایم
می خواهم ترانه ای باشم
که زنی شالی کار زمزمه می کند
یا کمرچادر سرخی گلدار
دورکمر زنی چای کار در لاهیجان.

می خواهم لبخند باشم
شالی کاران روی لبخندم برنج بکارند.

آن گاه
خودم را به علاوه ی همه ی این زندگی ها
به تو تقدیم کنم.

مریم اسحاقی

731 views

نشست نقد و بررسی زن های کاغذی

نشست نقد و بررسی مجموعه داستان ” زن های کاغذی” مریم اسحاقی
کانون ادبیات ایران
منتقدین محمدرضا گودرزی- خلیل نیک پور
سپاس از آقای گودرزی و آقای خلیل نیک پور و نگاه دقیق و حرفه ای به داستان ها که بسیار شوق برانگیز بود و ممنون از دوستانی که من و زن های کاغذی را خوش حال کردند.

مریم اسحاقی
۲۵ بهمن ۹۵

750 views

نشست نقد و بررسی زن های کاغذی

نشست نقد و بررسی مجموعه داستان زن های کاغذی

کانون ادبیات ایران برگزار می کند
نقد و بررسی مجموعه داستان زن های کاغذی

منتقدان : محمدرضا گودرزی- خلیل نیکپور

دوشنبه ۲۵ بهمن ۹۵ ساعت ۵
کانون ادبیات ایران
میدان هفت تیر- خیابان مفتح جنوبی- روبه روی ورزشگاه شیرودی- خیابان اردلان – پلاک ۲۵

ورود برای عموم آزاد است.

دوستان عزیز دعوتید به نشست نقد زن های کاغذی

850 views

رونمایی زن های کاغذی

جشن امضای مجموعه داستان زن های کاغذی
سه شنبه ۱۱ آبان ۹۵

من و زن های کاغذی منتظر دیدار دوستان عزیزمون هستیم.

رشت- ساغریسازان- روبه روی کوچه بلورچیان- خانه فرهنگ گیلان خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

1,490 views

یادداشت

این روزها فکر می کنم، فکر می کنم… نویسنده نباید عاشق باشد، یعنی نمی توانی که عاشق باشی. تو فقط در برابر کلماتت مسئول هستی. وقتی می نویسی باید خودخواه باشی و همه ی آدم ها مدادرنگی. مداد رنگی هایی که هر کدام صفحه ای از کارت را رنگ می زنند، تراشیده می شوند خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

2,504 views

شب های روشن رشت را دوست می دارم

شب های روشن رشت را دوست می دارم.
کافه نشینی های شبانه اش را. این که پیر و جوان نمی شناسد. موی سفید و سیاه نمی شناسد. شب های تنبلانه و شاد رشت را دوست می دارم. این که روی یک صندلی لهستانی در کافه، در پیاده رو بنشینی، لم بدهی و چای را مزه مزه کنی و رهگذران را تماشا.
رشت را دوست می دارم چون جواهر فروشی هایش خلوت است و کافه ها و رستوران هایش شلوغ. آرامش و کاهلی روزها و شوق شب های تابستانش را دوست می دارم. این که صبح این جا از یازده صبح آغاز می شود. این که بعدازظهرها تا ساعت شش هفت غروب مغازه ها تعطیلند و بعد سلانه سلانه می آیند. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

2,997 views

بعد تو بوی بادام تلخ می دهد شعرهایم

شعری تازه از مریم اسحاقی

روزنامه فرهیختگان- ۲۲ خرداد ۹۳

 

بعد تو
ابری بیکارم در آسمان جمعه
ریلی متروک
که سال‌هاست خواب قطار می‌بیند
آفتابِ اسفندیِ رشتم
تونل درازِ شیرین سواَم بعد تو
مردابی بی‌نیلوفر آبی
گمشده در های و هوی پرنده‌های مهاجر
رستورانی مهجور خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

3,129 views

چاپ دوم ” پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم”

چاپ دوم مجموعه شعر “پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم”

1236502_214508412006718_1199007556_n[1]

وطنم
آغوش توست
از مرز تو، آن سوتر
به زبان غریبه ای حرف می زنند.

چاپ دوم مجموعه شعر “پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم”

مریم اسحاقی ، انتشارات بوتیمار، ۱۳۹۲

منتظر دیدار شما در نمایشگاه کتاب تهران هستیم خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

2,366 views

نگاهی به«پیراهنی جز صدای تو برتن نمی‌کنم» مریم اسحاقی – مهدی وزیربانی

نگاهی به کتاب «پیراهنی جز صدای تو برتن نمی‌کنم» سروده مریم اسحاقی
کودتای بیان
مهدی وزیربانی
روزنامه فرهیختگان – پنج شنبه 8 اسفندmaryam eshaghi-jeld

شاعری که فضای اجتماعی و بستر زیست پیرامونش را به خوبی درک کند درواقع خودش را وقف کلماتی خواهد کرد که این دایره را به شعاع مونولوگ و دیالوگ‌های خویشتن مجاب کند. مدیحه‌سرایی بی‌تاثیر در فضایی که شعر کوتاه را مبنا قرار دهد هرگز سکانس‌های موفق و ایجاد درونی کلمات را نمی‌تواند رونمایی کند.
مریم اسحاقی در این مجموعه سعی بر آن داشته است که شاعری آموزگار نشان دهد؛ آموزگار نه به آن وجه که رسالت سمبلیک مثل شعر دهه شصت یا پوپولیسم اواخر دهه چهل را دنبال می‌کرد.

زیست اجتماعی شاعر می‌تواند روایت اصلی پراتیک ذهنی باشد که باید بدون نظریه پیشینی یا پسینی به دفرمه کردن کلمات اشتیاق نشان دهد.
این مجموعه با توجه به تمام این رخدادها، مجموعه‌ای قابل‌تامل است و مریم اسحاقی با آگاهی واقعی از اینکه شعر کوتاه و انگاره شعر سپید چگونه است به کلمات نزدیک شده و در امتحان موثر واقع شدن، در شکل‌بخشی جهان اشعارش و انطباق آن به زندگی روزمره مخاطب تا حدودی موفق عمل کرده است.
شکوه شیء‌پذیری و رنگ‌بازی شعرهای مریم اسحاقی در حقیقت مزین بودن ظاهری کلمات را پس می‌زند و در انگاره اندیشه بسیار مطلق و رادیکال به دنبال جهش شعرش بوده است.
شعر مریم اسحاقی بیان جریان زندگی است که در آن هر لحظه می‌توان منتظر حادثه‌ای بود؛ حوادثی آشکار و بعید که گاهی درک رابطه مضمون دو بند را با سخنی مواجه می‌کند و بدون آگاهی از واقعیت فرهنگی و زیستی شاعر نمی‌توان آن را درک کرد و این نکته علاوه بر ویژگی می‌تواند نقطه‌ضعفی برای شاعر در مقابله با ذهن مخاطب باشد. گذشته از لحن که خواسته رفتاری شاعر با شعر به نظر می‌آید بافت ساده و روان کلمه‌ها مجموعه شعر مریم اسحاقی را تبدیل به یک بوم هنری کرده است. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

2,655 views

زبان ساده، روایت‌های مستتر: نگاهی به مجموعه‌ی اشعار پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی‌کنم سروده‌ی مریم اسحاقی

زبان ساده، روایت‌های مستتر: نگاهی به مجموعه‌ی اشعار پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی‌کنم سروده‌ی مریم اسحاقی
آزاده دواچی/ سایت shahrgon 

شعر به مثابه‌ی روایت درونی و یا بازی و جابجایی تکنیکی کلمات برای رساندن مفهومی متفاوت است. در بسیاری از اشعار مدرن ایران و به خصوص در چند سال گذشته این نوع پردازش به شعر را بیشتر می‌توان دید. دلیل آن هم چالش شاعر با مسئله‌ی سانسور و راه پیدا کردن به نوع خاصی از زبان است. با این حال به نظر می‌رسد که ابداع فرم خاصی از زبان به خصوص ایجاز و همینطور به کار گیری نظم ساده میان کلمات، شعر را هم به سلیقه‌ی مخاطب نزدیک می‌کند و هم با چالش و برقراری نظم میان اکثر کلمات می‌تواند ایجاز ارائه شده در شعر را به نحو دیگری به تصویر کشد.

درعین‌حال می‌توان گفت چالش میان اکثر اشعار انتخاب نوع خاصی از کلمه در عین سادگی آ ن و پیوند دادنش به سطوح مختلفی از ساختار جمله است.

 در مجموعه‌ی شعر پیراهنی جز صدای تو،  بر تن نمی‌کنم سروده‌ی مریم اسحاقی  که به تازگی توسط نشر بوتیمار منتشر شده است می‌توان این ویژگی‌ها را دید. از مشخصه‌های بارز این مجموعه شکل گیری و نظم کلمات درعین‌حال واسازی ساختار ساده‌ی شعر است. آن چیزی که در این مجموعه‌ی اشعار مشهود است،  تلاش مریم اسحاقی برای  نظم دادن به ساختار روایی شعر درعین‌حال کوتاه کردن سطرها و همینطور جابجایی عمدی میان کلماتی است که در ذهن مخاطب به گونه‌ی دیگری شکل گرفته است. آشنا زدایی از معنای عام کلمات در این مجموعه به کرات اتفاق می‌افتد، این آشنا زدایی درعین‌حال با سطح عادی کلمات در شعر می‌تواند ارتباط نمادین برقرار کند و همین از ویژگی های اصلی این  مجموعه است.

وطنم
آغوش توست
از مرز تو، آن سو تر
به زبان غریبه ای حرف می‌زنند. (صفحه‌ی ۶)

در این شعر ارتباط میان وطن، آغوش، مرز و زبان و غریبه به گونه ای برقرار شده است که هر کلمه در سطح و در لایه‌ی زیرین معنایی حاوی دو معناست. شاعر با این چینش در یک ایجاز تکنیکی توانسته است همزمان بر چند معنای مستتر دلالت کند.

بخاری زنگ زده ای خاموش
در مسافرخانه ای متروک

یاد تو
گرمم نمی‌کند دیگر (صفحه‌ی ۷)

در هر دوی این مثال‌ها، می‌توان این دگرگونگی را دید. بعضی از شعرها با اینکه بسیار کوتاه هستند، اما می‌توانند بر معنا و مفهوم کاملی به صورت استعاری دلالت کنند؛ به عبارت دیگر ساختار کوتاه شعر چیزی از مفهوم و معنای اصلی آن کم نکرده است. در بعضی از شعر کوتاه بودن شعر توانسته است به حالت و فرم عادی کلمه خدشه وارد کند، اما درعین‌حال معنی را دچار اشکال نکرده است؛ مثلا در این شعر:

 کلمه ای تنها
که شعرش را
گم کرده
منم. (صفحه‌ی ۹)

اما از دیگر تکنیک های این مجموعه استفاده از به هم ریختگی شکل کلمه و جاسازی آن در ارتباط با ساختار جمله است. این نوع به هم ریختگی توانسته است در ساختار اصلی شعر بنشیند و به خوبی با کلمات و شکل کامل آنها ارتباط برقرار کند،  مثلا در این شعر:

         کوه نبودی

               اگر

س  ن گ ری  زه  س ن گ ری زه 

      اندوه جمع نمی‌کردی  (صفحه‌ی ۱۰)

و یا در این شعر که شاعر دوباره از همین تکنیک روایی استفاده کرده است، این به هم ریختگی با زبان ساده د ر شعر در می‌آمیزد و می‌تواند فرم جدیدی را در روایت شعر ایجاد کند:

امروز هم
روبه راهم
روبه راهی
که از تو دورم می‌کند.  (صفحه‌ی ۱۱)

اکثر شعرهای این مجموعه، شعرهای کوتاهی هستند که از سه یا چهار سطر تجاوز نمی‌کنند، اما ویژگی تکنیکی در اکثر این شعرهای کوتاه، خلاصه کردن و در واقع اشاره‌ی رمز گونه‌ی شاعر به پدیده های خاصی است که عموماً تم اشعار عاشقانه را دارند، اما درعین‌حال در بیان رمز گونه‌شان به نوعی از روایت های موجود در اجتماع از زاویه‌ی شاعرانه نگاه می‌کنند. در بیشتر این شعرها، شاعر درگیر دغدغه‌ی جنسیت نیست، بیشتر دغدغه‌ی شاعر حول ایجاز و ایجاد تکنیک در زبان و ساختار شعر است که به سادگی بتواند با هر معنای نمادین ارتباط برقرار کند. مثلا در این شعر که می‌توان این اشاره‌ی نمادین را بدون دغدغه‌ی شاعر حول جنسیتش دید:

مرگ
هر روز، در شهر ساحلی
برنزه به دنیا می‌آید.
سبدهای گل در زایشگاه می‌بینند. (صفحه‌ی ۱۹)

با این که شاعر در این مجموعه آن چنان دغدغه‌ی جنسیت را ندارد، اما درعین‌حال تجربه‌ی شاعر را از استفاده از کلماتی که صرفا به زن بودن اشاره می‌کنند را در این مجموعه  گهگاه می‌توان دید مثلا در این شعرکه استفاده از سبدهای گل در زایشگاه کارکرد نمادین: و استعاری دارد که خودش را در ارتباط با دیگر کلمات در شعر نشان می‌دهد.

مرگ
هر روز، در شهر ساحلی
برنزه به دنیا می‌آید.

 سبدهای گل در زایشگاه می‌بینند. (صفحه‌ی ۱۹)

در برخی دیگر از اشعار این مجموعه، شاعر با اشاره‌ی به اسامی خاص و به کار بردن و دادن خصوصیت زنانه به آنها می‌تواند زبان خود را در بازنمایی هویت زنانه‌اش نشان دهد. اما گاهی این بازنمایی دستخوش ایهام می‌شود و مخاطب را در ورطه‌ی عدم درک از معنای اصلی و یا ضمنی شاعر درگیر می‌کند با این حال زنانگی شاعر در این مجموعه صراحت ندارد و فرمی اعتراضی به زبان شاعر نداده است، اما از سوی دیگر هویت شاعر را به درستی و در ارتباط با کلمات خاص آشکار می‌کند مثلا درشعر زیر:

و چهارشنبه
زنی ساده بود
موهایش را می‌بافت
در نوبت هم خوابگی با زئوس.

 بعدها بود
که ایزد بانو صدایش می‌کردند. (صفحه‌ی ۳۳)

تم های عاشقانه در این مجموعه، الگو وشکلشان را می‌توانند به خوبی با ایجاز ارائه شده در شعر شکل دهند؛ به عبارت دیگر استفاده‌ی شاعر از چند تکنیک هم زمان در بعضی از شعرهای بلند این مجموعه که تعدادشان کم است، توانسته است معنا و مفهوم خاص را در در شکل گیری و استفاده‌ی خاص از کلمات پنهان کند. در بعضی از سطرها زنانگی شاعر نیز دستخوش همین ایجاز می‌شود و در همان سطح نمادین باقی می‌ماند.

مردی که را پشت مرداد مُرد
رؤیاهام را که حواسشان جمع نبود
جمع کرد و گذاشت پشت در.
باید خودم را جمع کنم
جمع کنم
جمع

 باید خودمان را جمع کنیم
و لای درختچه‌های آب از آب تکان نخورده ناپدید شویم
چهارشنبه‌های خالی! (صفحه‌ی ۳۴)

استفاده‌ی نمادین و بیان سمبلیکی به کرات در اکثر شعرهای این مجموعه تکرار می‌شود و به نوعی شاعر را در طرح انواع تم های اجتماعی موفق ساخته است. در بسیاری از موارد تعبیر و توصیف این سمبل‌ها نیاز مند بازبینی و ژرف نگری مخاطب است و نمی‌تواند به سادگی حاصل شود، مثلا در این شعر که می‌توان انتقاد شاعر را در عمق به مسائل اجتماعی پیرامونش از نگاه زنانه‌ی او دید که در هاله ای از تکنیک ایهام پنهان شده است:

موهایم را کوتاه می‌کنم
تا دیگر
شبیه زنی که عاشقت بود، نباشم

 تو هم
از بیراهه به خوابم نیا. (صفحه‌ی ۳۹)

با این حال به نظر می‌رسد که در این مجموعه توازنی میان نگاه زنانه شاعر و نگاه کلی او به پیرامونش برقرارشده است، در بعضی از سطرها با اینکه این نگاه منتقد است، در بعضی دیگر از اشعار این مجموعه کلیشه های جنسیتی تکرا ر می‌شوند، اما شاعر برای برقراری توازن و فرار از این کلیشه‌ها،  با به هم ریختن معنای عادی و کلیشه ای آنها می‌تواند ساختار متفاوتی را از یک کلیشه ارائه کند که خود یکی از تکنیک های شاعر در این مجموعه است برای مثال در دوشعر زیر:

بگو چگونه به دنیا بیاید
ترانه‌ی پابه ماه ام
دست تو اگر نباشد. (صفحه‌ی ۴۰)

و یا در این شعر که استفاده از واژه هایی مثل دراز کشیدن، موی سینه، جهان و دریا که هرکدام ارتباط متفاوتی برقرار می‌کند:

من
مالک خوشبختی
کنار تو دراز می‌کشم.
از پشت موی سینه‌ی تو
جهان
دریایی روشن است. (صفحه‌ی ۴۱)

در این مجموعه، شاعر از طیف‌های مختلف کلمات بهره جسته است، به عبارت دیگر المنت‌های متفاوتی در این مجموعه تکرا ر می‌شوند که بسیاری از آنها مختص زبان خود شاعر است. استفاده‌ی چند جانبه از کلمات و کارکردهای متنوع آنها در بسیاری از موارد به اشعار این مجموعه تنوع بخشیده است و شاعر را از ورطه‌ی تکرار در یک واژه و زبان خاص رهایی داده است.

می‌خواهم
در خود
فرو روم آن چنان
که چاهی عمیق در من دهان بگشاید.
می‌خواهم غاری در خود مانده باشم
یا کودکی اوتیسم
که ساعت‌ها با انگشت اشاره‌اش بازی می‌کند
به هیچ اشاره  به زندگی (صفحه‌ی ۴۲)

در پایان می‌توان گفت که شاعر در این مجموعه با ظرافت توانسته است به تجربه‌ی زبان و فضای متفاوتی بپردازد. این زبان عموماً از ایجاز کلامی بهره برده است اما درعین‌حال مفهوم و بافت عادی جمله هم دگرگون شده است تا فضای شعر شکل متفاوتی به خود گیرد.  با اینکه بیشتر اشعار این مجموعه حول مضامین عاشقانه و یا فلسفی خاصی در چرخش هستند، استفاده‌ی متناو ب از زبان و هویت زنان نیز توانسته است بر انتخاب برخی از واژگان تاثیر بگذارد. زبان روان و ساده درعین‌حال ایجاد معنای ضمنی و استعاری توانسته است شاعر را در ارائه معنا و ساختار جدید در شعرش یاری دهد و به‌این‌ترتیب روایت‌های ایجادشده را با زبان ساده به مخاطب خود منتقل کند.

p dir=”RTL” style=”text-align: justify;”

3,659 views

به خانه ام بیا…

1480681_724024914275054_1778493763_nبه خانه ام بیا
و نام مرا مریم صدا کن
بگذار شاخه گل مریم
از صدای تو در ژرفاها بروید
و مست کند
اندوه های شناور را
خانه ام
و نام مرا

مریم اسحاقی
پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم

2,315 views

رونمایی مجموعه شعر ” پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم”

1474941_10202497412897685_1936238206_n

منتظرتون هستم دوستان

 

مراسم رونمایی مجموعه شعر «پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم”
انتشارات بوتیمار
مریم اسحاقی

پنج شنبه 14 آذر- ساعت 5 تا 7 عصر

تهران- کافه لاله زار
چهارراه مخبرالدوله- پشت ایستگاه مترو- کوچه نقاش باشی.

33939301

3,222 views

شاعر، صیاد کلمه است

شاعر، صیاد کلمه است

گفت و گو با مریم اسحاقی

رشت- محمد غلامی پور-خبرنگار همشهری

دومین مجموعه شعر «مریم اسحاقی» با عنوان «پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم» چندی پیش از سوی انتشارات بوتیمار روانه بازار کتاب شد. همانطور که از عنوان کتاب بر می آید این مجموعه، متشکل از 66 شعر عاشقانه است که اغلب آنها در شکل کوتاه سروده شده است.
این مجموعه را باید در زمره آثار جریان ساده نویسی دانست. جریانی که در دهه 80 جریان غالب شعر معاصر بود و با وجود تمام انتقادها و بحث هایی که از سوی طیف مخالف وجود داشت هنوز هم در ابتدای این دهه به روند خود ادامه می دهد.

اما « پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم» را باید مجموعه موفقی دانست که بیشترین توجه شاعر در آن به کشف و شهود متمرکز است. اسحاقی در این مجموعه با وجود زبان سهل و ممتنع از ضعف های ساختاری که در برخی از کارهای ساده نویسی دیده می شود با مهارت عبور می کند. ویژگی مثبتی که در اغلب کارهای این مجموعه دیده می شود تصاویر بکر، هنجارگریزی های معنایی و جرقه های شاعرانه ای است که در پایان مخاطب را غافلگیر می کند. گزینش کلمات مناسب به لحاظ ساختار آوایی و واژگانی و نیز به لحاظ ویژگی آن در توزیع و چینش کلمات از مشخصات بارز دیگری است که به تمام اشعار این مجموعه انسجام و یکدستی می بخشد. همچنین باید به قوت زبان و اجرا اشاره کرد که برخلاف اغلب تولیدات ساده نویسی(به جز آثار شاخص) می بینیم که با حذف برخی از سطرها یا فعل ها به شدت به شعر خلل وارد می شود.
سطرها در شعر اسحاقی در هم تنیده هستند و بدون هر یک از آنها شعر اتفاق نمی افتد. روایت یا به عبارتی روایت غیر خطی از مولفه های دیگر اشعار این مجموعه است که شاعر سعی کرده در برخی از شعرها گوشه چشمی به مولفه های روایی مدرن داشته باشد. همین مولفه های متنوع در این مجموعه این کتاب را به یکی از مجموعه های موفق جریان ساده نویسی بدل می کند. مریم اسحاقی پزشک متخصص کودکان است و پیش تر، مجموعه شعر« نبض کوچه را بگیر» از او منتشر شده است. با این پزشک شاعر در باره این مجموعه و جریان ساده نویسی به گفت و گو نشستیم که در ادامه می خوانید:

– کتاب شما محصول جریان ساده نویسی است. جریان غالب دهه 80 که تاکنون در این دهه ادامه داشته است. می خواستم ارزیابی تان را از این جریان بدانم. چه ویژگی های شما را به انتخاب این زبان واداشت؟

فکر می کنم جریان شعر ساده نویسی در آشتی مخاطب با شعر، بسیار تاثیرگذار بوده. البته بهتر است اصطلاح سهل و ممتنع را برای این جریان شعری به کار ببریم. این که شعر و زندگی در هم ادغام شوند و کلمات روزمره با کارکردی تازه وارد شعر شوند که روح مخاطب را صیقل دهند، در واقع نوعی آشتی با کلمه است.
شعر فوران بی اختیار از حس هایی قوی است و انتخاب زبان شعری هم به اختیار شاعر نیست. هر شاعری زبانی را که برای بیان احساسات و عاطفه به درونیاتش نزدیک تر است برمی گزیند. شعر محصول دردی است که از صافی زمان می گذرد، محصول سکوت است و طبعا راز آلود.

-اگر بخواهید یک نگاه جامعه شناسانه به شعر امروز و بحث مخاطب داشته باشید، فکر می کنید دلیل موفقیت رویکرد ساده نویسی در جذب مخاطب چه بود و چه عاملی باعث این موفقیت شد؟

آن چه در حوزه ی ادبیات و هنر دگرگون می شود صورت هاست نه محتوا. طبعا با دگرگونی زندگی است که صورت های ادبی نیز دگرگون می شوند. زندگی به سمت سادگی و سرعت پیش می رود و این روی فرم شعر هم تاثیر می گذارد. مسئله ی دیگر قابل ترجمه بودن اثر است و بی آلایشی و صداقت و سادگی که در داستانِ امروز هم دیده می شود. از طرفی خواندن ترجمه های مختلف نیز بی تاثیر در این روند نبوده. مهم حسی است که به مخاطب منتقل می شود و خلا و خلوت او را پُر می کند. یوسا می گوید: « ادبیات خوراک جان های ناخرسند است» شاید روح مخاطبِ امروز نیاز به این خوراک دارد. نیاز به لذت بردن از اثر دارد. لذتی که گاه فراموش می کنیم. گاه آن قدر در زبان و تکنیک غوطه ور می شویم که از مردم فاصله می گیریم. ارزشِ شعر این است که روشن و تاثیر گذار باشد و هر کسی بهره ی خودش را از شعر ببرد.

-فکر نمی کنید ساده نویسی به نحوی دچار سوء تفاهم و از مسیر اصلی منحرف شد؟ به همان شکل که در دهه 70 خیلی ها به بهانه پیچیدگی زبان هذیان گویی در شعر را توجیه کردند؟

نباید به ظاهر شعرها اعتماد کرد. گاه ظاهر ساده ای دارند اما سرشار از تکنیک هستند و گاه لایه های تو در توی معنایی دارند. شما در شعرهای کوتاه شمس لنگرودی، در چند سطر با بن مایه ای فلسفی و هستی شناسانه روبه رو می شوید. آسیبی هم که در شعر قابل پیش بینی است هم در شعر ساده و هم شعر پیچیده ممکن است دیده شود

-خیلی از شعرهای شما دارای شکلی کوتاه است که در دهه های گذشته از آن به عنوان طرح واره یاد می شد اما در این جریان توانست خود را به عنوان شکل جاافتاده ای تثبیت کند. فکر نمی کنید اغلب اشعار کوتاه تک ساختی و تاویل ناپذیر است و این تاویل ناپذیری کمی از نفس شعر به دور است؟ در حالی که ما در فرم هایکو با این ضعف رو به رو نیستیم.

شعر خوب، بافت و ساخت و صورت خود را حتا در یک سطر هم نشان می دهد. شلختگی و فقدان موسیقی درونی کلمات و فقدان نظام حتا در شعری کوتاه هم آشکار می شود.من هم با تک معنایی بودن شعر موافق نیستم، اگر باشد شعر نیست. ولی گاه ایهام ظریفی در شعر وجود دارد که نیاز به دوباره خوانی دارد

-یکی از نقاط قوت شعر شما زبانی سهل و ممتنع و آشنا با مخاطب است که در آن تصاویری لطیف و جرقه هایی شاعرانه و گاهی هنجارگریز در ذهن مخاطب شیرین می نشیند و مخاطب می تواند به راحتی با این تصاویر ارتباط برقرار کند. ویژگی برجسته ای که در خیلی از شعرهای این مجموعه اتفاق می افتد. تقریبا همین ویژگی است که مرز بین شعر و نثر را در شعر شما متمایز می کند. اما در برخی کارها این مرز مشخص نیست و حرکت عمودی شعر به سمت حرکت افقی و خطی پیش می رود. به نظر شما در این رویکرد ما با ضعف زبان روبه رو نیستیم؟ یعنی ابزاری که در اختیار شاعر قرار دارد که بتواند مرز بین شعر و نثر را مشخص کند محدود نیست؟ در این باره توضیح دهید.

دوست دارم با جمله ای از ناباکوف این بحث را ادامه دهم: شعر با رازهایی نامعقول سروکار دارد که از خلال واژگانی معقول مشاهده شده اند.

شاعر به نوعی صیاد کلمه است. در زبان روزمره کلمات به صورت اعتیادی و روزمره و گاه مُرده به کار می روند و توجه ما را طلب نمی کنند. ولی در شعر با مختصری پس و پیش شدن کلمات، این کلمات مرده جانی دوباره می گیرند. همین که شما خواندید: امروز هم رو به راهم .. یا : دست های من امشب به دنیا می آیند…. این بازی های زبانی است که زبان شعر را از زبان روزمره متمایز می کند و به نوعی ایهام در خود دارد. شاید فرمی روایی در برخی دیگر از شعرها هم باشد که می تواند به دلیل کارکردن روی داستان و تاثیر داستان باشد. به هر حال زبان در این شعرها هم وسیله است و هم هدف.

مریم اسحاقی
گفت و گو با روزنامه همشهری- محمد غلامی پور
روزنامه همشهری 2 آذر 92

2,454 views

نسخه شعرهاي كوتاه پزشك كودكان براي بزرگسالان

نسخه شعرهاي كوتاه پزشك كودكان براي بزرگسالان

روزنامه دنیای اقتصاد- یاسین نمکچیان
http://www.donya-e-eqtesad.com/news/761628/

تازه‌ترين كتاب مريم اسحاقي با عنوان «پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی‌کنم» به ويترين كتابفروشي‌ها رسيد.
این مجموعه 72 شعر اين شاعر را دربرمي‌گيرد كه عمدتا بين سال‌هاي ‌ 89 تا آغاز 92 سروده شده‌اند. شعرهای این کتاب شعرهای کوتاه‌ هستند و شاعر به كشف و شهود توجه ويژه‌اي داشته است.

اسحاقي درباره دلیل تقدیم مجموعه شعرش به شمس لنگرودی عنوان کرد: ایشان استاد من بودند و من هرگونه تغییر و تحول شعری‌ام را به ایشان مدیون هستم. شعر را در کارگاه‌های شمس لنگرودی در تهران شروع کرده‌ام و زبان شعری‌ام تحت تاثیر ایشان بوده است. به‌جز شعرهای ایشان، شعرهای سیدعلی صالحی را هم بسیار می‌خوانم و بر من تاثیر زیادی داشته است. مریم اسحاقی پزشکِ متخصص کودکان است و پیش‌تر، مجموعه‌ شعر «نبض کوچه را بگیر» از او منتشر شده است.

«پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی‌کنم» با 72 صفحه، شمارگان 1000 نسخه و قیمت 4500 تومان از سوی انتشارات بوتیمار منتشر شده است.

2,467 views

یادداشت مهدی وزیربانی بر « پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم» روزنامه فرهیختگان

یادداشت مهدی وزیربانی بر مجموعه شعر « پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم»
شعرهای مریم اسحاقی بیان واقعیات نیست بلکه تصویر اصلی ترکیب واقعیت است و شاعر در میان کلماتش خودکشی ذهنی می کند.
روزنامه فرهیختگان- 4 آبان 92

مجموعه شعر «پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم» دفتر شعری ست سروده «مریم اسحاقی» که به همت انتشارات بوتیمار چندی پیش روی پیشخوان کتاب فروشی ها قرار گرفته است. مریم اسحاقی در این مجموعه، شاعری منتقد به فرآیند پیرامون زیست و جامعه است. انسان در روح کلمات این شاعر« دفرمه » می شود ودر تنگنایی شرایطی که شاعر از آن سربر آورده شعر در باور شاعر تبدیل به یک ناآرامی و بی تابی در جهت کارکرد اصلی زیست شده است. مریم اسحاقی در تداوم و درگذشتن از مراحل تکامل شعرش به بافتی از تجلی بیانی رسیده که مدام جامعه را مورد پیگرد قانونی انسانی قرار می دهد. زبان در این دفتر شعر هم وسیله است وهم هدف و زبان شاعرانه چنان نافذ به ترکیب کشیده شده که گاهی عادات روایت شفاهی در آن دیده می شود. حساسیت بر توازن کلمات شاعر را درباره نحوه چینش کلمه در متن متفاوت جلوه می دهد و در این مجموعه گاهی خواننده را وادار می کند به ماخذ گذشته، و نوستالژی خودش رجوع کند تا باور سطرها برایش رقصی در جهان خودش باشد و این ویژگی در آثار شاعران بزرگ جهان بسیار قابل تامل بوده است اما این نکته مستلزم این است که شعر باید چنان حرکت و جاذبه ای در عناصر اصلی اش حضور داشته باشد که مخاطب را مثل یک « اپرا» یا اثر موسیقایی تا انتهای متن با خودش همراه کند. مریم اسحاقی با پرهیز از کلمات و سطرهای اضافه یا همان اطناب در بیان شاعرانه و یکدستی زبان و آرامش و سکون در کلیت این مجموعه، شاعری قابل تامل و مورد تحسین نشان داده است. در شعرِ مریم اسحاقی گاه حساسیت به کلمه تا آن جا پیش می رود که دیگر مرز « فرامعنایی» به خود می گیرد. او در شعرهایش به تناسب از ترکیب چندین حرف و با توجه به موسیقی درونی کلمات که از ویژگی های شعر سپید است فضاهایی ساخته که وصف ناپذیری در عمق را به دست می دهد. تفکر شاعرانه در این دفتر شعر به آهستگی و خلال فرآیندی که پیرامون شاعر و جامعه اتفاق می افتد و با تضاد رمانتیسیم درگیر می شود شکل گرفته است. دوئل شاعر با واقعیت های پیرامون سبب تولد دگردیسی متنی در این مجموعه است و شاعر در خلال سطرهای ان دفتر شعر دایره تقدیر را به دست خودش تغییر می دهد. هر رویداد کوچک و هر تجربه شخصی در ذهنی با تجربه و زبانی تاویل گرایانه در این دفتر تبدیل به شعری شده که طبیعت و تصویر را در فضایی جهنده نشان می دهد.

شعرهای مریم اسحاقی بیان واقعیات نیست بلکه تصویر اصلی ترکیب واقعیت است و شاعر در میان کلماتش خودکشی ذهنی می کند. شاید لایه دردناک شعرهای هنوز در ذهن مریم اسحاقی به جا مانده باشد و در دفترهای بعدی این شاعر با آن مواجه شویم.

مهدی وزیربانی

روزنامه فرهیختگان- شنبه 4 آبان 92.

2,339 views

“پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم “در سایت ادبی سلانه

سایت ادبی سلانه

http://www.sallane.ir/?mod=news&caption=view&id=85
«پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی‌كنم» نام مجموعه شعر مریم اسحاقی است كه به تازگی منتشر شده است.

این شاعر درباره كتابش به خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: شعرهای این مجموعه شامل حدود ۷۲ شعر و سروده‌های سال‌ ۸۹ تا آغاز ۹۲ است. اغلب شعرهای این كتاب شعرهای كوتاه‌اند. من آنِ شعری‌ام را در همین زبان پیدا كرده‌ام و فكر می‌كنم زبان شعرهای خود را در همین زبان ساده و صمیمی یافته‌ام.

«پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی‌كنم» با ۷۲ صفحه، شمارگان ۱۰۰۰ نسخه و قیمت ۴۵۰۰ تومان از سوی انتشارات بوتیمار منتشر شده است.
مریم اسحاقی پزشكِ متخصص كودكان است و پیش‌تر، مجموعه‌ی شعر «نبض كوچه را بگیر» از او منتشر شده است.

 

*

در خیابان ها قدم می زنیم
دستم را می گیری
و دست های من امشب به دنیا می آیند
دنیا به دست من امشب می آید

در خیابان
در باران
من به تو
تو به من
ما به دنیا
ما به خودمان می آییم
و زندگی است كه به ما می آید.

 

 

2,858 views

شعرهای کوتاه مریم اسحاقی انتشار یافت

ایسنا: شعرهای کوتاه مریم اسحاقی انتشار یافت

«پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی‌کنم» نام مجموعه شعر مریم اسحاقی است که به تازگی منتشر شده است.

این شاعر درباره کتابش به خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، گفت: شعرهای این مجموعه شامل حدود 72 شعر و سروده‌های سال‌ 89 تا آغاز 92 است. اغلب شعرهای این کتاب شعرهای کوتاه‌اند. من آنِ شعری‌ام را در همین زبان پیدا کرده‌ام و فکر می‌کنم زبان شعرهای خود را در همین زبان ساده و صمیمی یافته‌ام.

او درباره دلیل تقدیم مجموعه شعرش به شمس لنگرودی، عنوان کرد: ایشان استاد من بودند و من هرگونه تغییر و تحول شعری‌ام را به ایشان مدیون هستم. شعر را در کارگاه‌های شمس لنگرودی در تهران شروع کرده‌ام و زبان شعری‌ام تحت تأثیر ایشان بوده است. به‌جز شعرهای ایشان، شعرهای سیدعلی صالحی را هم بسیار می‌خوانم و بر من تأثیر زیادی داشته است.

«پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی‌کنم» با 72 صفحه، شمارگان 1000 نسخه و قیمت 4500 تومان از سوی انتشارات بوتیمار منتشر شده است.

مریم اسحاقی پزشکِ متخصص کودکان است و پیش‌تر، مجموعه‌ی شعر «نبض کوچه را بگیر» از او منتشر شده است.

2,582 views

پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم/ مریم اسحاقی

maryam eshaghi-jeldوطنم
آغوش توست
از مرز تو، آن سوتر
به زبان غریبه ای حرف می زنند.

 

“پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم”
مریم اسحاقی

انتشارات بوتیمار

در کتابفروشی های سراسر کشور
مراکز پخش: ققنوس/ پیام آور/ کتاب آوران/ ققنوس

2,170 views

پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم/ مجموعه شعرهای جدید بوتیمار

مجموعه شعرهای جدید بوتیمار
ایلنا 15-7-92

مریم اسحاقی، مجموعه شعر خود را با نام «پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی‌کنم» با شماره‌ی ۳ از دوره‌ی دوم شعر معاصر بوتیمار به انتشار رسانده است.
این مجموعه شعر نیز شامل ۷۲ صفحه و  ۶۶  شعر است. اسحاقی در این مجموعه سرایش شعرهای کوتاه را پی گرفته.

بگو چگونه به دنیا بیاید
ترانه‌ی پا به ماه‌ام
دست تو اگر نباشد

***

با این همه پنجه
پاییز که به در می‌زند
چرا خاموشی چنار
در برابر مرگت.

***

خدا به کارگاه شعر تو آمد
مرا برای تو باز آفرید
شعری کوتاهم

2,926 views

پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم/ مریم اسحاقی

maryam eshaghi-jeld

پیراهنی جز صدای تو بر تن نمی کنم
مریم اسحاقی

 

انتشارات بوتیمار

 

 

 

 

در راه است.

3,096 views

و نیامدنت پا به پای من پیاده نمی آید

دیگر نبودنت
هیچ چینی در پیشانی ام نمی کارد
و نیامدنت
پا به پای من پیاده نمی آید.

می توانم
پا روی پا بیندازم
گوشی تلفن را بردارم
به تنهایی ام چشمکی بزنم
و بی خیالِ موجی که بر شانه هایم می گذرد
فراموشی را شال ببافم.

 

 

مریم اسحاقی
از کتاب “نبض کوچه را بگیر”
در خبرگزاری برنا

3,478 views

گفت و گو با محمد شمس لنگرودی به بهانه ی ” آوازهای فرشته ی بی بال”

گفت وگو با محمد شمس لنگرودي به مناسبت انتشار مجموعه شعر«آوازهاي فرشته بي بال»

نويسنده: مهدي وزيرباني
روزنامه شرق 29-5-92

 

اگرچه شعر همچنان يک روايت ناشناخته است اما با زبان ساده تبديل به پديده اي متفاوت تر از پيچش الفبا در قامت مانيفست مي شود. مي شود شعر ساده و نه ساده لوح که با شيوه اي خاص از نوع بيان چنان به سمت سوژه، فضا و موضوع و المان هايي تازه حرکت مي کند و مخاطب را به آن ارجاع مي دهد که تمام کارکردهاي مسلط و غالب گذشته در متن را به سخره مي گيرد و با اين ساده گي زباني، موجب تحول در فکر و زاويه ديد مخاطب مي شود. «ساده نويسي» در شعر ايران با محمد شمس لنگرودي شکل گرفت، شاعري که اين روزها به خاطر همين تفاوت در سبک شعري و البته تبعات اين جريان مدام مورد نقد قرار مي گيرد. او تئوريسين فضايي متفاوت از ديدگاه هاي مسلط شعر نيمايي بوده است که پس از شاملو طرزي ديگر در روايت شعر سپيد را در ادبيات معاصر ما ايجاد کرده است. که البته اين سبک نيز مانند هر حرکت خلاقه اي منتقدان خود را داشته است. دفتر شعر «آوازهاي فرشته بي بال» مجموعه شعر جديدي از محمد شمس لنگرودي است که به تازگي توسط انتشارات نگاه منتشر شده است. مضمون اجتماعي اين شعرها، اين مجموعه را با ديگر مجموعه شعرهاي اين شاعر متفاوت کرده است. گرچه شعرهاي اين دفتر در ادامه سبک ساده نويسي تعريف مي شود اما به خاطر فضاي اعتراضي- اجتماعي اش با شعرهاي عاشقانه او تفاوتي آشکار دارد. با محمد شمس لنگرودي درباره اين دفتر شعر به گفت وگو نشستيم.

شعرِ محمد شمس لنگرودي، جهان را در نوعي زبانِ خاص مي‎ساخت و مخاطب را به تماشاي آن مي‎نشاند؛ آيا در مجموعه شعر «آوازهاي فرشته‎ بي بال»، اين رويکرد همچنان رويکردِ مسلط است؟ و شعر لنگرودي کشش و کوشش شاعري است که خلاصه‎ زبان و جهان را شعر مي‎داند؟

ببينيد شعر براي من يک امر ناخودآگاه است، ناخودآگاه هم به معناي ناآگاهي نيست، بلکه پديده اي متکي بر آگاهي است. بر مبناي کيفيت خودآگاه است که ناخودآگاه شکل مي‎گيرد، منتها مکانيسم آن براي افراد روشن و مشخص نيست. شعر محصول همين ناخودآگاه است. يعني نوعي خواب است که در بيداري بر ما مي گذرد و اين مخاطب است که بايد تشخيص بدهد چه اتفاقي در حال رخ دادن است. مثلاامروز خانم دکتر مريم اسحاقي تلفني به من گفت که در 71 شعر مجموعه «آوازهاي فرشته بي بال» 51 بار نام انواع حیوان ها به کار رفته است. واقعا اين موضوع را قبل از اين نمي دانستم. حالا علت اين موضوع چيست، نمي دانم. بنابراين اينکه يک تقديرگرايي در شعرم وجود داشته و اينکه آيا هنوز هم حضور دارد يا نه را واقعا نمي‎دانم. منتها يک چيز را مي دانم و آن اين است که آوازهاي فرشته‏ بي بال، محصول يک دوره‏ نه چندان شاد زندگي من بود و شايد به همين دليل نامش آوازهاي فرشته بي بال شده است. به نظرم آدمي در هستي خيلي موجود درمانده و بيچاره‎اي است، حتي بيچاره‎تر از ساير حيوانات! چراکه حيوان ظاهرا تصور و توهمي نسبت به زند‏گي ندارد، اما انسان خودبه‏‎خود خود را اشرف مخلوقات مي‎داند و به نظر من خيلي غم انگيز است موجودي که تا اين حد در ضعف به سر مي‎برد که يک قطره آب مي‎تواند در گلويش باعث مرگش باشد، خودش را اشرف مخلوقات تصور کند. بنابراين موضوع اسيربودن انسان در پهنه‎ هستي، هنوز از مشغله هاي من است. اما گاهي به اين قضيه با رويکردي خوش‎خويانه‏تر نگاه مي کنم که عموما هم اينگونه است، اما در اين کتاب اين خوش‏خويانه ديدن، کمتر وجود دارد.

شاعر محبوب و استادم در زند‏گي، حافظ شيرازي است، به خاطر همين نگاهش به زندگي: ساقيا مهلت امروز به فردا مفکن… در شعرهاي حافظ است که سعي در هماهنگ کردن تدبير و تقدير را مي بينيم. نتيجه حرفم اين است که آن اعتقادِ تقديري در روزهاي نوشتن شعرهاي اين دفتر هم در من وجود داشته اما با رويکردي کمتر خوش خويانه و اميدوارانه. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

3,681 views

گلف روی باروت- آیدا مرادی آهنی

گلف روی باروت

آیدا مرادی آهنی- نشر نگاه
1392

این روزها رمان” گلف روی باروت” از آیدا مرادی آهنی را خواندم. رمانی که به تازگی از نشر نگاه در آمده .

رمان در ژانر معما نوشته شده است. از همان ابتدای رمان، ترکیبی از زاویه دید اول شخص و دوم شخص را می بینیم. در همان سه سطر ابتدای رمان می خوانیم:

“این فکر از سه روز پیش افتاد توی سرت. نه، سه روز پیش دیدم دیگر نمی توانم جلویش را بگیرم…” این ترکیب زاویه دید از همان سطرهای ابتدایی کتاب، ذهن مخاطب را به چالش می گیرد.

“گلف روی باروت” رُمانی است با درگیری های انسان معاصر و دغدغه هایی مدرن. رمان با تصویرهایی بکر پیش می رود که به هیچ وجه کلیشه ای و تکراری نیستند و بسیار هوشمندانه و طناز به کار برده شده و در ذهن مخاطب جاگیر می شود:

” نگاهم کرد، از همان نگاه هایی که اگر یکی اش را به مامان واله می انداخت، من می شدم بچه ی طلاق.” ص 38

“هشت صبح از بالای بیست و یک طبقه، تهران شبیه مقوای شانه تخم مرغی ست که کودکی ناشی برای کاردستی یا روزنامه دیواری روی آن نقاشی کرده باشد…” ص خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

2,786 views

زندگانی/ نام دیگر دست های تو بود

 

زندگانی
نام دیگر دست های تو بود
وقتی که مرگ
گلویم را می فشرد.

مریم اسحاقی

 

3,395 views

کارگاه داستان نویسی عصر جمعه ی ما

کارگاه داستان نویسی عصر جمعه ما

کیهان خانجانی

عصر جمعه ما

هر 15 روز یک جلسه

جمعه ها ساعت17-14

تهران، خیابان شریعتی، بالاتر از میرداماد، روبروی متروی شریعتی

www.webyad.com

09122758376

 

 

 

 

 

 

 

5,148 views

نگاهي به ساختار داستان انبارسوزي نوشته ويليام فاكنر

انبارهاي خشم و كينه
نگاهي به ساختار داستان انبارسوزي نوشته ويليام فاكنر
نويسنده: فريما مويد طلوع
روزنامه اعتماد: 3-5-92

سارتي، پسربچه 10 ساله، ميان وفادار ماندن به پدرش-ابنر، رعيتي كه در مزارع اجاره يي كار مي كند- و به آتش كشيدن انبار صاحبان مزارع-كه عادت ابنر است- نمي داند كدام را بايد انتخاب كند. او خودش را ناتوان از خيانت به پدر مي بيند ولي نهايتا تلاش مي كند با خبر دادن به سرگرد دو اسپين، صاحب مزرعه جديد، جلوي اين واقعه را بگيرد. او خانواده اش را ترك مي كند و ديگر پشت سرش را نگاه نمي كند. راوي داستان، در بيشتر موارد محدود به ذهن سارتي است اما وجود مواردي كه از نظرگاه سارتي خارج مي شوند، باعث مي شود كه داناي كل در نظرش بگيريم. مثل وقتي كه در دادگاه اول سارتي چون سرش پايين است صورت مهربان قاضي را نمي بيند و متوجه لرزش صداي قاضي نمي شود، يا در انتهاي داستان، وقتي كه سارتي فرياد مي زند: «پدرم شجاع بود، چون در جنگ شركت كرده بود» در واقع به اين موضوع آگاه نيست كه دليل پدر براي شركت در جنگ، دفاع از آرماني مقدس و وفاداري به حزب يا عقيده يي خاص نبوده و صرفا براي كسب درآمد در جنگ شركت كرده يا در دادگاه دوم، وقتي درباره چهره شگفت زده سرهنگ دواسپين اظهارنظر مي كند نمي داند كه سرهنگ از اين حقيقت كه يكي از مستاجران خودش ازش شكايت كرده، شگفت زده است. اينها از مواردي است كه از نظرگاه سارتي 10ساله خارج است، ولي با توجه به اينكه راوي به ذهنيت و احساسات دروني هيچ كاراكتر ديگري نزديك نمي شود، شايد بتوانيم اين فرض را بپذيريم كه راوي داناي كل، همزمان محدود به ذهن سارتي 10ساله و سارتي ديگري است كه حالابزرگ شده و ديگر «نقص وحشتناك جواني» را ندارد. نام داستان «انبارسوزي» است و داستان با كلمه «انبار» شروع مي شود. معناي قاموسي كلمه «انبار»، جاي انباشتن غله يا هر كالاي ديگري است. مي دانيم كه انبار كردن به معني انباشتن نيز به كار مي رود. انباشتن هر چيزي. ابنر كه در واقع بي دليل و از روي عمد، انبار صاحبان مزارع را به آتش مي كشد، خودش انباري است از مشكلات و عقده ها و مسائلي كه گفته نمي شوند اما مي توان در رفتار ناهنجار و كينه ورزانه او نوعي انتقام گرفتن از طبقه بالادست را ديد. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

4,117 views

“آسمان، کیپِ ابر” محمود حسینی زاد

آسمان، کیپِ ابر
محمود حسینی زاد
نشر زاوش-1391

در “آسمان، کیپ ابرِ “محمود حسینی زاد، پرسه زدم. ” پرسه ای با چشم های نمناک”

محمود حسینی زاد، مترجم و داستان‌نویس ایرانی به عنوان برگزیده‌ی انستیتو گوته‌ی آلمان در سال ۲۰۱۳ معرفی شد.

پیشتر مجموعه داستان” این برف کی آمده” از او منتشر شده بود که به نوعی در هم آمیختن زندگی مردگان و زندگان بود .

مجموعه داستان ” آسمان، کیپِ ابر” با داستان “هنوز هم گاهی” شروع می شود. “هنوز هم گاهی”، روایتی است از گذشته ی راوی. روایتی از مرگ مادر. داستان را که خواندم، مِهی غمناک آمد پایین و در دلم نشست. کتاب را بستم و نتوانستم بقیه ی داستان ها را بخوانم. چند روزی گذشت و دوباره کتاب را دست گرفتم. این بار نتوانستم زمین بگذارمش. داستان به داستان پیش رفتم و پرسه زدم و  زندگی کردم. شخصیت ها سایه وار و با لحنی محزون می آمدند و می رفتند. گاه پررنگ می شدند  و در جان می نشستند. با “نقل ها که ریختند و سکه ها” خندیدم.” رضا که رفت” اندوهگین شدم. با “زعفران”، یک طاقه ابریشم ریخت روی خستگی ام و شخصیتی تازه جان گرفت.

آسمان، کیپِ ابر” شامل 13 داستان است که در 5 بخش روایت شده اند و به تازگی از نشر زاوش منتشر شده است. درونمایه ی اغلب داستان ها تنهایی، دلزدگی از زندگی روزمره  و ماشینی و گاه نگاهی به گذشته است. داستان ها حادثه محور نیستند و روایتی تخت از گذشته و زندگی دارند ولی در عین این که روایت ها بسیار ساده به نظر می رسند، در لایه ی زیرین داستان ها( اتاقی رو به باغ- رضا که رفت) دردی پنهان با زبانی خونسردانه جریان دارد که شاید بی تاثیر از ترجمه ی داستان های آلمانی نباشد. یا در داستان ” هنوز شام نخورده اند” در کنار روزمرگی، سبکی از رئالیسم کثیف مشهود است.

خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

2,911 views

شعرهایی در فرهیختگان- مریم اسحاقی

 

شش شعر در فرهیختگان- مریم اسحاقی

1.
بخاری زنگ‌زده‌ای خاموش
در مسافرخانه‌ای متروک.

یاد تو
گرمم نمی‌کند دیگر.

2.

سنگی پرتاب کن!
زخمی نمی‌شود
روحِ رودخانه‌ای‌ام. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

3,071 views

شعری در سایت ادبی رندان

شعری از من در سایت ادبی رندان

 

در خیابان ها قدم می زنیم
دستم را می گیری
و دست های من امشب به دنیا می آیند
دنیا به دست من امشب می آید
در خیابان
در باران
من به تو
تو به من
ما به دنیا
ما به خودمان می آییم
و زندگی است که به ما می آید.

 

مریم اسحاقی

 

 

 

3,803 views

شعری با ترجمه ی مریوان حلبچه ای

کلمه ای تنها

که شعرش را گم کرده

منم.

مریم اسحاقی

ترجمه : مریوان حلبچه ای.

 

ئەو وشە تەنیام

کەشیعرەکەی

ونکردوە

 

مریەم ئیساحقی

وەرگێڕانی مەریوان هەڵەبجەیی

/p

3,510 views

شعری در رندان

شعری در سایت ادبی رندان

حالم را بپرس!
با تو سپید می شوم
و سراسر روز را
آفتاب پس می دهم..

 کلاغ ها خبر ندارند
شب را قال گذاشتم و
چه قدر خوشبختی از گل های بالشت چیدم.

 حالا تا خدا خواب است
در خواب هایت غلتی بزنم
موهایت را بنویسم.

 زندگی در می زند
بیدار شو!
کمی جوشانده از آسمان برایت دم کرده ام
رنگین کمانی در بشقاب.

صدایت را در استکان بریز
صبحانه حاضر است.

مریم اسحاقی

3,869 views

امروز هم رو به راهم

سه شعر در سایت ادبی چوک

امروز هم
 رو به راهم
رو
به
راهی
که از تو دورم می کند.

مریم اسحاقی

این شعر پیشتر در سپتامبر 2011در فیس بوک در این نشانی منتشر شده است.

 

لینک سایت چوک

5 views

داستان زنی که کاغذی می شود/ خودسوزی در میدان

داستان زنی که کاغذی می شود

مریم اسحاقی

 

می خواستم ببوسمش که به خودش پیچید، انگار مثل خمیر شده بود توی دست هام؛ وا می رفت. انگار
نیرویی در او پیچیده بود و آبش میکرد. جمع و جمع تر می شد. نگاه انداختم به شکمش، بعد پاهاش. ورق ورق شده بود. دستش در دستم، خمیر شد. حلقه اش سُر خورد روی سرامیکِ کف اتاق و چند دور چرخید و ماند. موهای مِش کرده اش آب شدند و مثل موم عسل به هم چسبیدند و طرحِ کاغذ چروکیده شدند. چشم هایش نقش بستند روی جلد کتاب. مات نشسته بودم و کتاب روی پاهام بود. مثل جن زده ها شده بودم. زنم کاغذی شده بود و من مبهوت مانده بودم و توان هیچ کاری نداشتم، شب تا صبح میان راحتی و دیوارِ روبه رو، رفتم و برگشتم، رفتم و برگشتم، رفتم و برگشتم و سیگار کشیدم.»

 

 

داستان زنی که کاغذی می شود

خودسوزی در میدان

مریم اسحاقی

 

کتابی با جلدی کاهی، در میدان مرکزیِ شهر خودسوزی کرد. کتاب نامی نداشت و آن را از طرح دو چشم
روی جلد شناختند.
این حادثه صبح روز چهارشنبه راس ساعت ۸:۴۵ بامداد، در حوالی میدان کتاب رخ داد. نیروهای پلیس بلافاصله در محل حادثه حضور یافتند و جمعیت را پراکنده کردند. نخستین کسی که کتاب را دید، متصدی پمپ بنزین بود که گفت: «کتاب آهسته به سمتم آمد، زنی سی ساله به نظر می رسید، جلدش خیس بود و چشم های روی جلد پُف کرده و قرمز بودند. کارت سوختش را گرفتم و گالُن بنزین را دادم دستش. باقی پولش را نگرفت و آرام آرام دور شد.»
نویسنده به انتهای پارگراف که رسید،گوشه ی کاغذ نوشت: بیشتر شبیه خبر شاعرانه ی یک روزنامه
است تا داستان، عوض شود. خودکار را پرت کرد گوشه ای و بلند شد و رفت طرف آشپزخانه. پاکت قهوه جوش را درآورد و پرتاب کرد توی سینک روی ظرف های تلنبار شده. شیر آب را باز گذاشت و آشفته دنبال پاکتِ قهوه جوش گشت. درِ یخچال را باز کرد. نگاهی به بطری نیمه خالی انداخت. بطری را برداشت. جرعه ای سرکشید و رو ترش کرد. ردیف کابینت های بالا را باز کرد. پاکت قهوه جوش را پیدا کرد. کنارِ تکه نانی خشک، سوسکی تند دوید. دکمه ی قهوه جوش را زد و ایستاد کنارش و با پا ضرب گرفت. نگاهش به صف مورچه هایی که  دانه های شکر را می بردند، ماند. برگشت و نگاهی به کاغذپاره های ولو روی پیشخوان و ته سیگارهای توی پیشدستی انداخت. صدای نگار توی گوشش پیچید:« زیر سیگاری!»
ایستاد و قهوه را تلخ سر کشید و نوشته اش را خواند:
« لم دادم روی راحتی کنار کتابخانه. نور از لای کرکره می تابید و شلوارِ سیاهم را راه راه کرده بود. سرم
را بلند کردم و نگاهی به عکس خودم و نگار انداختم، نگار سرش را به یک طرف خم کرده بود و موهای
خرمایی و لختش روی پیشانی ولو بود و می خندید. ایستاده بودم کنارش و دستم را حلقه کرده بودم دور کمرش. همه اش تقصیر خودم بود، کوتاهی کردم. اگر کمی بهش توجه می کردم، آن طور نمی شد. یعنی می دانست؟ یعنی فهمیده بود؟
در شیشه ی کتابخانه نگاهی به خود انداخت؛ موهای درهم، چشم های چال افتاده، کناره ی شیشه ی عینکش شکسته بود و لرزش اندک دست هایش واضح تر شده بود. نگاهی به لامپ دیوارکوبِ کنار کتابخانه انداخت و نوشتن را از سرگرفت:
« از وقتی افروز آمد توی زندگیم، همه چیز رنگ دیگری گرفت. مدت ها بود دچار تکرار شده بودم، هی
زندگی معمولی؛ بخرم و بپزد و بخوریم. تا این که زندگی ام رنگ دیگری گرفت، عوض شد. از جنس هم بودیم، نگفته می دانست چه می خواهم بگویم. هیچ وقت برای حرف زدن با او دنبال کلمه نمی گشتم. اولین بار که توی کتابخانه دیدمش، سرش توی«فارنهایت ۴۵۱» بود و داشت بیسکویت کوچکی را ریزریز دندان می زد؛ مرا ندید که مانده بودم به تماشایش. احساس کردم موشی کتاب را می جود. فرداش او را در کلاسم دیدم. نشسته بود ردیف ته کلاس و عینکش را روی بینی اش جابه جا می کرد. چشم در چشم که شدیم، سری برایم تکان داد. کلاس که تمام شد با هم رفتیم بیرون. کتاب هام را خوانده بود و با شور و هیجان دست هایش را تکان می داد و حرف میزد. شروع کردیم به رد و بدل کردن کتاب. نمی دانستم کار به این جا می کشد که دل ببندم بهش. دیگر به خانه که برمی گشتم، حوصله ی غُرهای نگار را نداشتم. تا همین چند روز پیش که رفتیم کافه و کتابی مثل همیشه دستم بود. افروز، دست نوشته هاش را سُراند طرفم: «دوست دارم نظرتون رو بدونم.» گفتم: «می خونم حتما.»

آمدم دستش را بگیرم که یکهو کتاب، راه افتاد و قهوه را ریخت روی شالِ افروز. قهوه پشنگه زد روی شال
سفیدش. دیگر داشت شورش را در می آورد. حتی همین دیروز هم که با افروز بیرون بودیم، بلند شد و گرومب خورد توی سرش و بعد…»
سیگار خاموش رو لب هاش بود و می نوشت « گرومب خورد توی سرش و بعد…» خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

616 views

به من تعلق ندارند

به من تعلق ندارند
این دست های ناباب
که می غرند.

به من تعلق ندارد
این زن تزیینی
بی خاطره
نمی شناسم زنی که راه می رود و از حاشیه اش پلنگ می ریزد
از پاهایش دقیقه های متلاشی.

نمی شناسم انگشتان فراموشکار
که عکس ات را خاموش می کنند و چای می نوشند
نمی شناسم لب هایی
که هر شب خیابان را به خانه می آورند
و روحی که نام تو را از یاد برده است. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

793 views

از زن های کاغذی تا چهل معشوق گیسو بلند

از زن های کاغذی تا چهل معشوق گیسو بلند

«مریم اسحاقی» فعالیت ادبی خود را با وبلاگ‌نویسی در سایت بی‌تابانه در سال ۸۴ شروع کرد. در این سایت داستان کوتاه و شعر و یادداشت در مورد مجموعه داستان‌ها منتشر می‌شد. اسحاقی اولین مجموعه شعرش را در سال ۸۹ با عنوان «نبض کوچه را بگیر»منتشر کرد که همان سال نامزد جایزه شعر زنان خورشید شد و در سال ۹۲ مجموعه شعر«پیراهنی جزصدای تو بر تن نمی‌کنم» منتشر کرد که به چاپ دوم رسید. تعدادی از این شعرها به یونانی و کردی ترجمه شد و در مجله ژیوار در کردستان به چاپ رسید. همچنین داستان‌های کوتاه و شعرهای مریم اسحاقی در سایت‌های والس ادبی و پیاده‌رو رندان، مجله ادبی ثریا و روزنامه فرهیختگان منتشر شده است. به بهانه رونمایی از مجموعه داستان «زن‌های کاغذی» در خانه فرهنگ گیلان با وی که متولد و ساکن شهر رشت است، گفت‌وگو کردیم.
لطفاً به ما بگوید که داستان‌نویسی را به‌صورت حرفه‌ای از چه سالی آغاز کردید و کتاب «زن‌های کاغذی» را در چه زمانی نوشتید؟
داستان‌نویسی را به‌طور جدی از سال ۸۷ در کارگاه کیهان خانجانی شروع کردم و مجموعه داستان زن‌های کاغذی حاصل این دوران است که از سال ۸۷ تا ۹۱ نوشته شده است.
مضمون کتاب «زن‌های کاغذی» در مورد چیست؟
این کتاب شامل ۱۳ داستان کوتاه با مضامین اجتماعی و‌گاه عاشقانه است که بیشتر حول محور زنان می‌چرخد. داستان این کتاب بارها و بارها بازنویسی شده است. زبان داستان ساده و تمرکز روی فرم داستان بوده است. همچنین درونمایه داستان‌های این کتاب نیز عشق و مضامین اجتماعی است.
چطور شد که از دنیای شعر به داستان‌نویسی روی آوردید؟
من شعر سپید می‌گویم و اغلب شعرهای من تغزل‌های عاشقانه است. در واقع می‌توانم بگویم که شعر و داستان از هم جدا نیستند و یک شاعر یا یک نویسنده در هر حوزه‌ای پاسخگوی نیازهای درونی خودش است. چون براساس خلأ و نیازهای درونی خودش می‌نویسد.
به نظر شما ارتباط بین داستان و شعر چیست؟
نیما در کتاب شعر و شاعری خود می‌گوید: «شاعر وقتی به داستان روی می‌آورد، در شعر بنایی می‌کند، قضاوت می‌کند و تمام هوش و ذکاوتش را در داستان خود به نمایش می‌گذارد. داستان در زمانی که شخصیت داستان عاشقانه می‌شود داستان تغزلی می‌شود و زمانی که شخصیت رو به انتقاد می‌آورد داستان حماسی می‌شود.» به عقیده من اتصال بین شعر و داستان همیشه وجود داشته، چون برای هنر هیچ مرزی نمی‌توان قائل شد.
شما پزشک متخصص اطفال هستید و قطعاً دنیای پزشکی با دنیای شعر و نویسندگی فاصله زیادی دارد. چطور همزمان به هر ۲ کار می‌رسید؟
من در هفته چند روز به کار طبابت می‌پردازم و اغلب اوقاتم را به مطالعه و نوشتن اختصاص می‌دهم و سال‌هاست که متون کهن، تاریخ بیهقی، داستان کوتاه، رمان و فلسفه می‌خوانم.
آیا در حال حاضر کتابی در دست چاپ دارید؟
بله، به تازگی مجوز یک مجموعه شعر با عنوان «چهل معشوق گیسو بلند» را گرفته‌ام که این کتاب شامل یک شعر بلند و حدود ۴۰ شعر دیگر است. شعرهای این کتاب شعر سپید بوده و مضمون آن عاشقانه است که به‌زودی از سوی انتشارات بوتیمار به چاپ خواهد رسید.
مریم اسحاقی

همشهری گیلان

۱۸٫ ۸٫ ۹۵