389 views

کبکشان خروس می خواند

قُمری !
ماسک کوچکی بزن
در این برف سیاه

چشم پنجره می سوزد
خیابان ویولون شده
می گرید

شعرهایم را به ییلاق می فرستم
کمی هوای تازه بچینند
و
به کبک هایم می گویم
سرتان را زیر برف کنید

این جا خبری نیست!
پنجره برای ندیدن است وُ
باغچه طعم خاکستر می دهد

تعجب نمی کنم اگر
روزنامه های سپید را کال می چینند
و
لکه خونی روی لنز دوربین جا می ماند.

—————————————————————–

سلام  به دوستان عزیز، در وبلاگ یکی دو دوست کامنتی به نام من ثبت شده که چرا برای ندا شعر نمی نویسید و … این کامنت ها و مشابه آنها از سوی من نیست و بسیار متاسفم برای نادوستی که به نام من در دنیای مجازی برای دوستان کامنت می نویسد. از دوستان محترم معذرت می خواهم.

531 views

جغرافیایم دود گرفته

آتششب از نیمه گذشته بود
در زدند
شعری آتش گرفته بود

و
شاعری
فریادش را به میخی بر دیوار می آویخت

کاغذی
بر سردرِ خانه ام
می لرزید:
این جا پارک پرندگان است
سقفی بر آسمانم بافته اند.

29 views

تار عنکبوت

چند سطر از کتاب پنج داستان جلال آل احمد:

« مگس وقتی گرفتار می شود یک جور وز وز خفه دارد. مثل این که صدا از ته گلویش در می آید. فرقی هم نمی کند چه گرفتار مورچه ها، چه گرفتار انگشت های کسی مثل من که پاهایش را می چسبم و می گذارم بیخودی بال بزند. اما وقتی گرفتار تار عنکبوت است مثل این که صدایش باز هم خفه تر می شود. انگار عنکبوت ها دم دهان مگس را هم می بندند که نتواند کمک بخواهد. یا بیخ حلقش را می گیرند… من چه می دانم… مگس دارد ساق و سالم روی هوا می پرد که یک مرتبه گیر می کند به تار عنکبوت. عین یک توپ کوچولو که می خورد به تور والیبال. لابد چشمش نمی بیند یا گیج است و سر به هوا. ولی مگر می شود تار عنکبوت را دید؟ از بس نازک است. خود من هم گاهی نمی بینم. آنوقت تا بیاید دست و پا کند که عنکبوت مثل اجل معلق رسیده. بدیش این است که مگس ها اول قضیه را جدی نمی گیرند. دقت کرده ام. حتا صداشان هم در نمی آید. یک خرده این ور آن ور می شوند و همچه که یکی از بالهاشان یا دوسه تا از پاهاشان گیر کرد و عنکبوت رسید آنوقت صداشان در می آید. اگر زودتر صداشان در بیاید شاید آدمی مثل من پیدا شود و به دادشان برسد ولی عیب کار اینجاست که مگس ها وقتی صداشان در می آید که کار از کار گذشته است…»
خواهرم و عنکبوت- جلال آل احمد.

54 views

محمد حقوقی در گذشت

محمد حقوقی خالق « شعر نو از آغاز تا امروز» در گذشت.

نقل از ایسنا: محمد حقوقی در سن ۷۲سالگی از دنیا رفت.محمد حقوقی

به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، این شاعر و منتقد پیشکسوت حدود ساعت ۱۷:۲۰ امروز (دوشنبه، هشتم تیرماه) در بیمارستان خورشید اصفهان درگذشت.

حقوقی از روز پنج‌شنبه (چهارم تیر) به دلیل ناراحتی قلبی و کلیوی به حالت نیمه‌بی‌هوش به بیمارستان منتقل شده بود.به گفته‌ی همسر حقوقی، جزییات مراسم تشییع و خاک‌سپاری این شاعر و پژوهشگر که در تهران سکونت داشت، هنوز مشخص نیست؛ اما به احتمال زیاد در زادگاهش اصفهان به خاک سپرده شود. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

69 views

آرام باش عزیز من

از شمس لنگرودی:

« آرام باش عزیز من آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می رویم، چشم های مان را می بندیم، همه جا تاریکی است،

آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود»

به وبلاگ شمس لنگرودی و شعر جدیدش برای ندا  سری بزنید.

به وبلاگ حافظ موسوی نیز سری بزنید.

394 views

من هستم، دنیا هست.

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل             تا سرا پرده گل نعره زنان خواهد شد.

« من هستم، دنیا هست

از سر انگشتانم رودخانه ها جاری ست.»

وب سایت شخصی مهندس میرحسین موسوی

http://www.mohandesmirhosein.ir

90 views

ساده چون صدای گاو ( مایاکوفسکی)

« تندیس سازم
دیوانه
از فریادهای دردم شعر می تراشم.»
مایاکوفسکی
کتاب ابر شلوار پوش- برگردان م. کاشیگر

_______________________________________


نقل از روز آنلاین–
از هرجا
فرج سرکوهی

از ۱۳ جلد مجموعه شعرهای مایاکوفسکی یک جلد پیش از انقلاب و ۱۲ جلد پس از انقلاب ۱۹۱۷ منتشر شدند. مایاکوفسکی که آثار او تجلی هنری شور و شوق و نفی و نقد انقلاب بود، پس از پیروزی انقلاب نیز کوشید تا فضای انقلاب را که موجی از امید و شور برانگیخته بود، در شعر خطابی خود تصویر کرده و با شعر خوانی در جبهه‌ها، خیابان‌ها، کارخانه‌ها و میکده‌ها با توده‌های مردم ارتباطی زنده برقرار کند….
ترجمه ۳۰ شعر از مایاکوفسکیمایاکوفسکی
ساده چون صدای گاو

هفته گذشته با انتشار کتاب «ساده چون صدای گاو» ترجمه فارسی ۳۰ شعر ولادیمیر مایاکوفسکی در دسترس فارسی‌زبانان قرار گرفت و ترجمه مجموعه دیگری از شعرهای او نیز با عنوان «آتش سرد» در روزهای آینده منتشر خواهد شد. این دو کتاب را بابک شهاب به فارسی ترجمه کرده است. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

107 views

از زبان مخملین طیاری

نور هرکجا که بشکند،
گوشه‌ی دیگری روشن می‌شود!

در باره‌ی مجید دانش‌آراسته و بخشی از آثارش از زبان محمود طیاری

من به کسانی که مجید دانش‌آراسته را درک می‌کنند، درود می‌فرستم. او چونان من، با بیش از پنجاه سال به کارِ نوشتن، در عین پیرسالی، بُرنا و توانا است؛ و مثل روح «آکاکی آکاکویچ»، قهرمان «شنلِ» گوگول، داستان‌سرای شهیر روس، به جای برداشتن شنل از دوشِ اشراف و ژنرال‌ها، در خیابان‌های سردِ شب، در شهر سن پترزبورگ، پرسه در خیابان‌های شهرِمه‌گرفته‌مان، رشتِ نجیب و زیبا، می‌زند؛تا طعمه‌ای مردمی از نیرویِ کار، یا بی‌نوا را، از دهانِ گرگ گرفته، در معبر تاریخِ قسی و نانوشته‌مان،زندگی ابدی به آن ببخشد.

شگفت و ناباور این‌که، روح او معبر حلولِ صدها قهرمان داستان شده، وشهرت و شاید محبوبیت‌اش، نزد نازک‌طبعانِ خیال، و به نفع آنان مصادره‌ی به مطلوب، یعنی به دل‌خواه گردیده است.اما چه باک…
او-دانش آراسته- تاوانِ این همه را از پیش، با کولبار رنج خویش می‌دهد. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

104 views

داستان عقل اجاره ای ( مجید دانش آراسته)

از کتاب حضور دلپذیر

مطلبی در این مورد از زبان مخملین طیاری بخوانید.

نیمه ی دوم مال مربی هست تا اندیشه های تکنیکی و تاکتیکی خود را پیاده کنند. بازی های این جام نشان داد که تیم هایی مثل ما هرگز شگفتی ساز نیستند و آن هایی که بالا آمده اند فوتبال کارآمدتری دارند. در بازی های گذشته ما حذف می شدیم، چون بازی کنان ما در فضایی باز به تنگی نفس دچار می شدند. حریف این تجربه را دریافته بود که ما همیشه در فضای باز دست و پای خود را گم می کنیم و توپ ها را بی هدف به طرف دروازه می فرستیم. آن ها خیلی راحت با بازی سازی خود توپ را در فضای بسته ای محبوس می کردند، چون می دانستند شکست ما در تنگناهای ماست. با این حال نباید ناامید شد، دنیا هنوز تمام نشده و با برنامه ریزی درازمدت می توان این ضعف ها را برطرف ساخت.من یک کارشناس فوتبال هستم و کارم تحلیل بازی هاست. باید مثل همه چیز دیگر دنیا دموکراسی در آن رعایت شود. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

112 views

عباس معروفی: ما و حق ناچاری

من هم عضو این جامعه‌ی ناچار هستم، دلم می‌خواهد در انتخابات شرکت کنم، دلم می‌خواهد در سرنوشت مملکت تأثیر داشته باشم، اما نمی‌توانم، چون با پاسپورت پناهندگی اجازه ندارم به سفارت ایران بروم..عباس معروفی

جامعه‌ای که سهم خود را برای انقلاب و جنگ و دعوای قدرت حاکمیت پرداخته، و سوای بلایای طبیعی و زلزله و سیل و بیماری می‌پردازد، ناچار است هرگاه بر سر دو راهی رسید، یکی را بر گزیند و باز بر سر دو راهی بعدی قرار گیرد. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

665 views

برام دستبند سبز می گیری؟

دختر دوازده ساله ام دیروز به خونه که اومد گفت: مادر! می ریم ستاد برام دستبند سبز بگیری؟
نگاهی بهش کردم. چه شور و حالی داشت. می خواستم بگم نه. می خواستم بگم من از هرچی دستبند و سربند و پابند بدم می آد. چشاش برق می زد. نتونستم چیزی بگم.
دوازده ساله بودم. روز اول ماه می نشسته بودیم رو پله های مدرسه و سر اومد زمستون و انتر ناسیونال می خوندیم. هنوز صدای مدیر مدرسه مون خانم «ش» تو گوشمه : شما میمونید! میمونید! میمون! اصلن شما می دونید روز کارگر یعنی چه؟ از دبیرستانی ها تقلید می کنید.
نگاهی به دخترم انداختم. تا حالا چه شور و حالی رو تجربه کرده؟ نه مثه نروژی ها روز دیپلمش می تونه کلاه سرش بذاره و تو میدونهای شهر رقص و پایکوبی کنه. نه هیچ وقت تونسته روز تولدش جشنی کنار دریا بگیره و زیر نور مهتاب برقصه!  نه چهار شنبه سوری ها رفته قاشق زنی و از رو آتیش پریده! بذار شال سبزی بذاره و برای خودش روزهای قشنگی درست کنه.
دوازده ساله بودم. رنگ هوا سبز بود و بارونی. هوا عطر دیگه ای داشت. قرار بود تو حیاط مدرسه نمایشنامه ی « کی برمی گردی داداش جان » از علی اشرف درویشیان رو اجرا کنیم. با شور و هیجان اجرا می کردیم و دبیر ادبیاتمون مشتاقانه نتیجه ی زحماتش رو می دید. داشتم با انگشتهام رو شیشه ی خیالی می نوشتم: کی برمی گردی که چشمام به چشمای قلمبه ی مدیر مدرسه افتاد و انگشتهام بی رمق شدند.
دخترم دوباره گفت: مادر! می ریم. شال هاشون تموم می شه ها. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>