19 views

با پوزش از دوستان و همراهان،  بی تابانه ها تا چند ماه به روز نمی شود.

127 views

شعری از مایاکوفسکی

« شعری از مایاکوفسکی»

« بازی های شگفت انگیز »
این چه حرفی است؟
کدام مرگ؟
فرشته ی مرگ را
با قلعه ی مهجور ما چه کاری ست؟
این مهملات را قبول دارید؟
به راستی شرم آور است!
این هیاهو
تکاپوی پیکار نیست، کارناوال است
ضیافتِ بانیِ جشن نام گذاری،
و این عرصه گاه
برای جنگ نیست-
میدان تیر است
تفرج گاهی برای شلوغی و تفریح،
و آن آقا
بر خاکریز
توپچی نیست،
میزبان است که با لباس وزغ ها
از لوله ی دیدگانش شلیک می کند. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

172 views

داستان « شاطری برقصم؟ »

شب یلداتان شاد و روشن

داستان « شاطری برقصم؟ » از من را در سایت ادبی والس بخوانید.

107 views

داستانی از توبیاس ولف « بگو، آره »

توبیاس ولف، نویسنده ۶۳ ساله امریکایی، هرچند دو رمان نیز در کارنامه ادبی خود دارد،اما بیشتر برای نوشتن داستان‌های کوتاه به شهرت رسیده است. تاکنون ۱۳ مجموعه داستان از آثار این نویسنده به انتشار رسیده‌اند. برخی از این داستان‌های او نیز دست‌مایه اقتباس‌های سینمایی قرار گرفته‌اند.داستان های کوتاه توبیاس ولف آمریکایی، اغلب بدون حادثه و نمودی از رئالیسم کثیف هستند.توبیاس ولف
در واقع داستان ها، روایتی عینی از گذرهای ساده زندگی هستند و بیشتر به درون شخصیت ها می پردازند.ولف کشمکش های درون ذهنی افراد را عینی می سازد و وسوسه های آنی زندگی را به شکل واقعیاتی کثیف جاری می کند.

در داستان « بگو، آره »حین ظرف شستن در آشپزخانه؛ گفتمانی ساده بین زن و شوهر در می گیرد که زن از شوهر می پرسد: « اگر من سیاه پوست بودم با من ازدواج می کردی؟ » و همین سوال منجر به تغییری مهیب در زیر لایه های زندگی شان می شود. فرو پاشی بی صدا و واقعیتی کثیف در زندگی روزمره.
داستان را برای مطالعه دوستان می گذارم. مرا یاد شعر سهراب سپهری انداخت:
« و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که
-غرق ابهامند.
-نه، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند،
و با شنیدن یک هیچ می شوند، کدر…»

« بگو، آره » از توبیاس ولف-کتاب گداها همیشه با ما هستند.

داشتند ظرف می شستند، زنش می شست و او خشک می کرد.
شبِ پیش او شسته بود. برخلاف بیشتر مردهایی که می شناخت، او واقعا کمک کردن در کارهای خانه را دوست داشت. چند ماه پیش اتفاقی شنیده بود که یکی از دوستانِ زنش به خاطرِ داشتن چنین شوهرِ باملاحظه ای به او تبریک می گفت، پیش خودش فکر کرده بود من سعی­­امو می کنم. کمک کردن در شستن ظرف ها یکی از کارهایی بود که با انجام دادنش نشان می داد چه قدر با ملاحظه است.
با هم درباره ی مسائل مختلفی حرف زدند و به دلیلی گفت وگوشان کشید به این که سفید پوست ها می توانند با سیاه پوست ها ازدواج کنند یا نه. مرد گفت با در نظرگرفتن همه ی جوانب فکر می کند این کار درست نباشد.
زنش پرسید:« چرا؟ » خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

56 views

معرفی کتاب : ماه و قوطی های بلند

نام کتاب: ماه و قوطی های بلند
نویسنده: ابوالقاسم مبرهن
چاپ نخست: ۱۳۸۸
نشر : فرهنگ ایلیا
mahکتاب ماه و قوطی های بلند، سومین مجموعه ی داستانی از نویسنده ی گیلانی ابوالقاسم مبرهن است. که دو داستان از این مجموعه در کانون ادبیات ایران، مورد نقد و بررسی قرار گرفته است.
مجموعه داستان های قبلی این نویسنده شامل: تکیه بر باد، زنی با چشم های روشن است.
کتاب ماه و قوطی های بلند، مجموعه ای شامل ده داستان کوتاه است. ویژگی مشترک اغلب این داستان ها استفاده از زاویه دیدِ اول شخص است. جالب این که سه داستانِ « تنها با تو- اگر بیاید عکس دسته جمع می گیریم- سایه ها) راوی اول شخص و زن است. و نویسنده از پس این مهم بر آمده که دغدغه های زنِ داستان را به تصویر بکشد و مخاطب کمتر ردپای نویسنده ی مرد را پیدا می کند. زبان داستان ها یک دست و پخته است و از لحن های مناسب با هر شخصیت استفاده شده است. بن مایه ی اغلب داستان ها، فقر- بیکاری- دلزدگی از روزمره بودن- دغدغه های اجتماعی و گاه ذهنی است. مخاطب در خوانش داستان ها از اطناب رنج نمی برد. البته نویسنده گه گاه کد های ایدئولوژیک مد نظر خود را زیرکانه بیان می کند. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

23 views

داستانِ «تنها با تو »

تنها با تو- کتاب « ماه و قوطی های بلند- ابوالقاسم مبرهن »تا صبح فقط دو ساعت چشم برهم گذاشتم. جیک جیک گنجشک ها را که شنیدم چشم باز کردم. با این همه همسایه بغل گوشم باز هم خوف برم می دارد؛ هر شب زیر بالش قیچی می گذارم. روپوش می پوشم، روسری می گذارم؛ می روم نان بگیرم. پنجره ی همسایه ی روبه رویی هنوز نیمه باز است.
« لابد تا صبح کشیکتو می داده ملیحه، برو بیاتو شماره می کنه.»
ظاهرش را که دیدم گفتم امام زاده است.
میان همه ی همسایه ها فقط با من خوش و بش می کرد. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

38 views

داستان « عشق خاکستری»

عشق خاکستری- کتاب ماه و قوطی های بلند- ابوالقاسم مبرهن

نیمههای روز پدر برمیگردد. مادر می گوید: « باز هم؟ » پدر بی حرف جوراب هایش را می کند و به گوشه ای پرت می کند. مادر نگران به او، به من و به خواهرم نگاه می کند. پدر می گوید: « چیه آدم ندیدین؟ » مادر می گوید: « اگه کارخونه تعطیله چرا صُبا می ری؟ » پدر با غیظ می گوید: « عادت کردهم.» خواهرم به من نگاه می کند، من به مادر، مادر به پدر. پدر از زورِ نگاههای مادر سرِ خواهر داد می کشد، و من از خانه می زنم بیرون. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

141 views

درباره ی الی

نقد و تحلیل خوب روان شناختی عاطفه احلام را بخوانید. پیوند مستقیم وبلاگدرباره الی

از همان ابتدای فیلم و با دیدن نور کمرنگ جاده‌ای که قرار است در انتهای تونل با آن یکی شود و از تاریکی به نور رسیدن که نماد رشد و بیرون آمدن از دنیای درون و بودن در سفری که برای رسیدن به دریافت بیشتر آگاهی و شناخت‌ست، چه برای الی و چه برای تک تک افراد گروه و خصوصا برای “سپیده”_ اولین کسی که دوربین، دهان پر فریادش را نشان می‌دهد_ می‌توان حدس زد که “درباره‌ی الی” حرف و پیامهایی برای گفتن دارد.
“اصغر فرهادی” که ظاهرا با نمادها و اساطیر و روانشناسی تحلیلی آشناست، این‌بار نیز شاهکاری می‌آفریند که انگار از متن ناخودآگاه نوشته‌شده چرا که برای هر بیننده حس و حال خاص و نگاه و تحلیل‌های متفاوتی در باره‌ی الی ایجاد می‌کند که درواقع هرکسی از ظن خود یار “فرهادی” می‌شود.
به طور مثال برخی معتقدند که الی هنوز زنده‌است زیرا چهره ی جنازه‌ی پایان فیلم، درست مشخص نیست که البته این خواسته‌ی ناخودآگاهی انسان‌ است که همیشه پایان خوش را به انتظار است.
بعضی دیگر، معتقد به خودکشی الی هستند، دلیلش را هم به پای تردیدهای “الی” و فشار سنتها در ماندن به رابطه‌ای که تلخ است و درد چه کنم،چه کنم دارد، می‌گذارند و شاید این که هیچکس او را ندیده تا به آب بزند و یا حتی در گل گیر کردن ماشین که چندین بار نشان داده می‌شود و فیلم با این صحنه پایان می‌یابد، را سردرگمی الی می‌دانند که البته می‌تواند نماد در گل ماندن همه‌ی افراد گروه و خصوصا سپیده باشد!
از طرفی کودکان فیلم که دوربین، بازیهای طبیعی و زیبایی از آنها می‌گیرد، تا آخرین لحظات، از به آب زدن “الی” هیچ اطلاعی ندارند، اما وقتی که علیرضا از آرش می‌پرسد” کجا افتاد؟” او که از جدی بودن و جذبه نامزد الی می‌هراسد بی آنکه بیننده بتواند به پاسخ‌اش اعتماد کند، اشاره‌ای به دریا می‌کند و می‌گوید آنجا! حالا اینکه چرا علیرضا میگوید “کجا افتاد؟” و سوالات دیگری نمی‌پرسد و چرا آرش بالاخره راضی می‌شود از پوسته‌ی خجالت از اینکه مبادا گم شدن “الی” تقصیر او باشد، بیرون بیاید، شاید بتوان اندکی به خودکشی و یا تصوری که حداقل، نامزدش از نوع مرگ او دارد رسید. درحالیکه با زیرکی می‌شود حدس زد که کارگردان فقط خواسته نگاه بدبینانه‌ی علیرضا را نشان دهد و یا شبهه‌ و علامت سوال دیگری در دل بیننده بیاندازد.
در حالیکه من در پایان فیلم، به چنین حسی نرسیدم و مطمئن بودم الی بسیار هم به زندگی امیدوار بود آنقدر که برای شروعی دوباره به جمع پیوست که آغاز زندگی جدید، دوستهای جدید، و حتی منش و روش جدید و به تنهایی در مقابل سنتها ایستادن، همه نشانگر امید به زندگی بهتر داشتن، حتی به بهای جنگ است و بوی خودکشی نمی دهد، گرچه ممکن است یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان باشد! خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

123 views

کسی از گربه های ایرانی خبر نداره

« خدا پاشو!
خدا پاشو!..»
… و صدای گربه ها گویا خدا را بیدار نمی کند.

امشب فیلم کسی از گربه های ایرانی خبر نداره رو دیدم.  فیلمی از بهمن قبادی . دختر و پسر جوانی که به تازگی از زندان آزاد شده اندگربه های ایرانی و می خواهند از ایران خارج شوندو در تهران زیر زمین به زیرزمین به دنبال موزیسین هایی برای گروه جدیدشان می گردند و چون ویزا و پاسپورت ندارند، جوانی در پی تهیه ی پاسپورت برای آن هاست و می خواهند کنسرتی مخفی نیز در تهران ترتیب دهند…

نگاه کن! دوربین سرزمین من و تو را نشان می دهد و چه تلخ و نومیدانه.
هنر می خزد خواندن ادامه‌ی این نوشته >>

54 views

داستان کاجو- مجید دانش آراسته

داستان کوتاه: کاجو

مجید دانش آراسته -کتاب ساختار شکن چشم ها

این قهوه خانه باغ وحش نباشد یک تیمارستان به تمام معنا است. پاتوق بالاخانه ای هاست. کاجو که بیاید خودت می بینی یک رقم دو رقم دیوانه نداریم. بفرما این هم شیشکی او که برای پاسیار قهوه چی می بندد. دماغش مثل بوکسورها پت و پهن است و پاسیار بیت فورد صداش می کند. یعنی ماشین بی دماغ.
قهوه چی تا بناگوش کچل است و کاجو به او می گوید: کچل آرژانتینی. کچل برزیلی صداش می کرد به عقل نزدیک تر بود. چون آدم را به یاد روبرتو کارلوس می انداخت.دیروز داشت با کلوچه حرف می زد. امروز با آلوچه خشکه. انگار آن ها زبان دارند و حرفش را می فهمند. می گفت: چرا صورتت سرخ شده، خجالت می کشی؟ از کی ؟ از من؟ دشمنت خجالت بکشد. تو عزیز منی، نان منی، مامان منی. می فروشمت. ناراحت نباش. مگر تا حالا تو را نفروخته ام. قربان معرفتت که برخلاف این موجودات دو پا به فکر زن و بچه هایم هستی. تا حالا شکم آن ها را سیر کردی بعد از این هم می کنی. بلایت بخورد توی کاسه سرم. می پرسی چرا تو را آورده ام این جا. دل به دل راه دارد. رفیقت آلوچه خشکه هم این سوال را کرده بود. خواندن ادامه‌ی این نوشته >>